منی که نام شراب از کتاب میشستم
زمــانه کاتب دکّــــان می فروشم کـــرد ...
منی که نام شراب از کتاب میشستم
زمــانه کاتب دکّــــان می فروشم کـــرد ...
کتاب، عینک مطالعه، قمقمه آب و دسته کلیدم رو برداشتم و رفتم توی حیاط. توی آفتاب نشستم و نزدیک به دو ساعت کتاب خوندم. لابلای خوندن ها به برگ های نارنجی ریخته در کف حیاط خیره میشدم و از خنکی هوا لذت میبردم و به صحبت های شخصیت زن ِ کتاب فکر میکردم. یه لحظه صدای ضعیف میو میو شنیدم. دقت کردم دیدم تنها بازمانده از پنج گربه کوچولوی حیاط از لابلای برگهای باغچه داره با اون چشمهای شیطون سبزش نگاهم میکنه. گرسنه بود حتما. اومدم بالا یه ظرف شیر پر کردم و براش بردم. تا دور نشدم به ظرف شیر نزدیک نشد. یه گوشه قایم شدم و دیدم که یواش یواش اومد سمت ظرف. شیر خوردنش رو تماشا کردم و لذت بردم. بعد از ساعتی اومدم بالا سراغ لبتاب. به وبلاگ نسرین سر زدم و یه نوشته تلخ اما زیبا ازش خوندم. بعد با اسنپ برای پدر جان آش رشته فرستادم. دیشب بچه ها پیش ما بودن و برای شام بنا به درخواست خودشون، آش رشته درست کرده بودم. مثل همیشه سهم پدرجان رو هم گذاشتم کنار که امروز براش فرستادم. تو هوای خنک پاییزی آش میچسبه. یادش بخیر قدیما که بخاری نفتی داشتیم زمستون ها همیشه قابلمه آش روی بخاری براه بود.
شاید اگه حوصله کردم این نوشته رو ادامه دادم...
داستا یووسکی میگه: من هرگز کسی را در زندگیم حذف نکردم، همه شان در حادثه اعتماد مردند.
قشنگ گفته ها ...
امشب با همسر جان رفته بودیم پیاده روی. تقریبا یک ساعت شد. خیلیییی حرف زدیم. البته مطابق معمول بیشتر من حرف میزدم!! خوب بود، خوش گذشت. باد سرد میومد اما برای منی که عاشق سرما هستم لذتبخش بود. یه کتاب هم خریدم. "همه میمیرند" از سیمون دوبوار. ترجمه مهدی سحابی، نشر نو. مشتاقم شروعش کنم. الان جلد دوم باغ مارشال رو میخونم. چهار جلده.
مدتها بود دنبال کتاب وکیل خیابانی میگشتم. گیر نمیومد. آخرین چاپش سال هفتاد و هفت بوده. تبریز که بودیم پسرخاله جانم برام گیر آورد از یه سایت کتابهای دست دوم. دیروز به دستم رسید. صفحه اولش برام با دستخط قشنگش یادگاری نوشته. کتاب با اینکه دست دوّمه،خیلی تمیز و مرتبه. دست گلش درد نکنه. مثل پسر خودم برام عزیزه. بقول جاری خانوم: خدا براش خوش بخواد. (این تکیه کلام جاری خانومه).
کلاً با پیاده روی، با کتاب و با جاری خانوم به من خوش میگذره.
دیروز بچه ها نهار اینجا بودن. کلم پلو درست کردم. خیلی خوشمزه شده بود. با ترشی و سالاد شیرازی. بعد از نهار کلّی با عروس جان صحبت کردیم. بحث سر این بود که همه اونایی که خیلی پولدار هستن ( پولدار در حد بیل گیتس یا زاکربرگ یا ایلان ماسک) ثروتشون رو از راه درست بدست آوردن یا نه. بحث شیرینی بود. اختلاف نظر داشتیم زیاد، اما کلاً از بحث کردن باهاش لذت میبرم و یاد میگیرم. خدا حفظش کنه الهی.
امروز صبح زود با همسر جان و برادر همسرجان و جاری خانوم رفتیم بیرون صبحانه خوردیم. خوش گذشت. دیگه نهار نخوردیم.
زندگی همه ش شیرینی نیست که. تلخی ها رو مثل تلخی چایی تحمل میکنیم با شیرینیِ قندِ همین دلخوشی های کوچیک.
چند روز قبل، مطلبی میخوندم با این مضمون که: در زندان های برزیل، زندانیان میتونن با خوندن یک کتاب و خلاصه کردن اون، چهار روز از مدت محکومیتشون کم کنن. یعنی مطالعه هر کتاب برابره با کاهش چها روز از دوره حبس. البته بیشتر از سالی 48 روز نمیتونن مدت حبس رو کم کنن. یعنی نهایتاً دوازده کتاب در سال.
تصورش هم لذتبخشه ها، اینقدر اهمیت دادن به مطالعه ارزشمند نیست؟
یه چیز جالب هم در مورد کتاب خوندم: تعداد صفحاتی که ما میخوانیم اهمیتی ندارد، مهم آن تأثیری ست که کتابها روی ما میگذارند.
مهر ماه که تبریز بودیم، خونه زندگی خاله کوچیکه برق میزد از تمیزی. هیچ کجا یه ذره گرد و غبار دیده نمیشد. با خودم فکر کردم قطعاً چون منتظر ما بوده، خونه رو اساسی نظافت کرده. ولی در تمام روزهایی که ما اونجا بودیم با اینکه حتّی یک بار هم گردگیری نشد، باز میزها و وسائل برق میزد از تمیزی!
یه بوفه پر از ظروف کریستال و لوازم تزئینی توی پذیرایی بود که خاله گفت اینو واسه عید نوروز تمیز کردم. و هنوز بعد از شش ماه برق میزد از تمیزی.
ما هم تو شیراز اگه شب مهمون داشته باشیم و صبح خونه رو گردگیری کنیم، غروب قبل از اومدن مهمونا باید یه دور دیگه گردگیری کنیم بخصوص وسائلی مثل میز تلویزیون که مشکیه و گرد و خاک رو خیلی نشون میده.
من خیلی گناه دارم! باید مدام دست به دستمال باشم اگه خونه تمیز بخوام. اگه هم نه، که بقول عزیزی باید بیخیالی طی کنم و خاک رو بعنوان بخشی از زندگی در شیراز بپذیرم!
البته شایان ذکر است که من حتی در سردترین روزهای زمستون هم از باز کردن پنجره و ورود هوای تازه و تمیز به خونه، صرف نظر نمیکنم. صبحها که بیدار میشم میرم جلوی پنجره، بازش میکنم، به صدای گنجشک ها گوش میدم و با لبخند میگم: سلام امروز ..
از متفاوت بودن نترس!