جایی میخوندم: وقتی صاحب فرزند میشوی دنیا از تو یک گروگان دارد.
چیه این فرزند؟ چه حسیّه این حس مادری؟ قلب آدم بیرون از سینه اش میتپه انگار. با هیچ حسّی تو دنیا قابل قیاس نیست این حس.
تو نفس نکشی مهم نیست اما فرزندت گرد غم به دلش نشینه. تو گرسنه بمونی، تشنه بمونی، بیخوابی بکشی، اما فرزندت سیر باشه سیراب باشه و بال زدن پرنده ای خوابش رو آشفته نکنه.
روح مادرشوهرم شاد، همیشه میگفت وقتی بچه هام از در میان داخل، انگار یه نور تو قلب من میتابه.
من الان بعد از سالها، وقتی بچه ها میان این حس رو عمیقاً تجربه میکنم.
سالها قبل یکی از آشنایان میگفت: داماد هیچوقت مثل پسر آدم نمیشه و عروس مثل دختر آدم.
اما من در این ده ماهی که از ازدواج پسرم میگذره اینو با قاطعیت میگم که چرا میشه، عروس هم مثل دختر خود آدم میتونه باشه. احترام کنی احترام میبینی، محبت کنی محبت میبینی. میتونی باهاش از هر دری حرف بزنی، باهاش درد دل کنی، باهاش بگی بخندی، بهش کتاب معرفی کنی و بعد نظرش رو بپرسی، بهت فیلم معرفی کنه و بعد نظرت رو بپرسه. لابلای حرفهاش از دل مهربون و انسانیتش غرق لذت بشی. خنده های قشنگش رو ببینی و ته دلت قربون صدقه اش بری. صداقتش رو تحسین کنی، سادگیش در لباس پوشیدن رو تحسین کنی، سبک زندگی ساده و بی آلایشش رو تحسین کنی. گاهی باهاش بحث کنی و با اینکه سالها ازش بزرگتری، ازش یاد بگیری. چرا، عروس هم میتونه مثل دختر خود آدم بشه.
خدایا، ممنونم ازت که یه فرشته مهربون به خانواده کوچیک من اضافه کردی. خودت این سه تا جوجه منو حفظ کن و از آسیب و بلا دور نگهشون دار.
آرامشی که توی این آهنگ هست رو تقدیم میکنم به دو تا دخترهای قشنگ و نازنینم و پسر مهربون و با معرفتم و مادرانه دعا میکنم عشق و آرامش همیشه در زندگیشون جاری باشه.
از متفاوت بودن نترس!