هنوز(!) جمعه ست. جای دوستان گلم خالی، شام خوردیم. سفره رو جمع کردم. نهار فردای شاپسر، یعنی چهار تا کتلت رو با کاهو و گوجه فرنگی و یه نون لواش آماده کردم که صبح با خودش ببره. سبزی خوردنمون تموم شد. چای رو گذاشتم دم بکشه. اومدم سراغ وبلاگ. کامنتهای زیبای شما عزیزان رو خوندم و لذت بردم. میخواستم جواب بدم و تایید کنم اما دیدم دلم میخواد بنویسم. نمیدونم چرا این روزها اینقدر دلم میخواد بنویسم! حالا هرچی که باشه ..
پدرم نشسته روی مبل و سرش رو تکیه داده به پشتی مبل. چشم هاش هم بسته. مثل همیشه از قدیما میگه. مثل همه آدمهای مسن، خاطرات قدیمی هر روز براش پر رنگ تر و زنده تر میشه و برعکس، خاطرات جدید اصلا توی ذهنش نمیمونه.
با چشم بسته میگه: خدا بیامرزه خانمم (مادرش) همیشه این شعر رو میخوند: عزیزان عزّت دنیا به ماله، نه بر حٌسن و نه بر فهم و کماله.
به پدرم میگم: نه، من اینو قبول ندارم. مگه هرکی مال داره عزت داره؟ اینقدر آدمها هستن که مال و منال فراوون دارن اما پیش مردم عزتی ندارن. و برعکسش اینقدر آدمها هستن که از مال دنیا نصیبی ندارن اما عزیز و محترم هستن. اتفاقا به نظر من این فهم و کماله که باعث عزت میشه.
پدر جان قبول نمیکنه، منم همینطور! هر کدوم عقیده خودمون رو داریم.
بعد دوباره با چشم بسته میخونه: بسوزه مفلسی، درد کمی نیست، اگر دولت بوَد، پیری غمی نیست.
باز من مخالفت میکنم! میگم بابا جان درسته پول رفاه و آسایش میاره، ولی الزاماً هرکی پول داره، دوران پیری آسوده ای نداره. ایشون مخالفت میکنن! منم همینطور (دختر کو ندارد نشان از پدر)!!
خانمم، روحش شاد، مادر ِ پدرم. خیلی اهل شعر بود. مثل خیلی از قدیمی های دیگه، هم خیلی شعر حفظ بود، هم خیلی حکایت و متل. یه طبع شعری هم داشت. منم کمی ازش به ارث بردم. با اون چشمای درشت عسلی که تا روزهای آخر عمر توی صورتش مثل چراغ میدرخشید، با محبت نگاهم میکرد و با همون لهجه قشنگ شیرازی، میخوند:
الا دختر تو را برگیرم امشو، کمربند تو را زر گیرم امشو، کمربند تو را دادم به نقاش، ندانستم تو ترکی یا قزلباش.
روحش شاد، چند سال آخر عمر زمینگیر شد. بخاطر یه تصادف. استخون رانش شکست، عمل کردن و پلاتین گذاشتن. اما دیگه نتونست رو پاهاش راه بره. یک ماه بعد از ازدواج ما، یعنی آبان ماه سال شصت و یک، فوت کرد.
وقتی هنوز ازدواج نکرده بودم، روزهایی که با پدر و مادرم میرفتیم خونه شون، یه قرقره ضخیم و منقاش و ناخن گیر برمیداشتم میذاشتم تو کیفم. وقتی میرسیدیم، اول یه روسری نخی میبستم به سرش، موهاش مثل همه پیرزن های قدیمی بلند بود و همیشه از دو طرف سر میبافت. روسری رو میبستم، صورتش رو اصلاح میکردم. ابروهاش رو تمیز میکردم. ناخن هاشو میگرفتم و سوهان میزدم. روحش شاد دستهای کارکرده ای داشت که رگهاش بیرون زده بود، اما انگشت های کشیده و ناخن هاش هنوز خوش فرم و زیبا بود. کلی قربون صدقه ام میرفت ولی روحش شاد خیلی ناز داشت! هر بندی که روی صورت پر چین و چروک، اما زیباش، مینداختم، میگفت ووی ننه خوب دردٌم میگیره! منم میخندیدم و کمی دست نگه میداشتم تا دردش آروم بشه! بعد هم که کارم تموم میشد روسری رو باز میکردم، بافت موهاشو باز میکردم، شونه میزدم و دوباره براش میبافتم. روحش شاد صورتش گل مینداخت و حسابی خوشگل میشد.
چند روز بعد وقتی دوباره میرفتیم خونه شون، میگفت: ننه، چند روز قبل یه دختر خوبی مثل خودت اومد موهامو شونه زد، ناخن هامم گرفت، بعد ریز میخندید میگفت: رووم سیا ننه، ابروهام هم برداشت!
غرق شدم تو خاطرات قدیمی. پدرم کماکان با چشم بسته تکیه داده به پشتی مبل و میخونه:
امان روزی که قبرم میکنند تنگ، به بالین سرم خشت و گل و سنگ، نه پای آنکه بگریزم به جایی، نه دست آنکه با موران کنم جنگ ..
من بغض میکنم. دلم برای مادرم تنگه. ولی مثل همیشه میخندم و میگم: با موران که نباید جنگ کرد بابا !! نشنیدی شاعر چی گفته؟ میازار موری که دانه کش است! میخنده و چشم هاش رو باز میکنه. تو نگاه چشمهای کم سو و بی فروغش یه "دختره زبون دراز" خاصی موج میزنه که خنده ام میگیره و میگم همه اینا رو تو وبلاگ مینویسم بابا ...
از متفاوت بودن نترس!