خوب باید اعتراف کنم منم مثل خیلی های دیگه از یه نوع فوبیا رنج میبرم که بهش میگن کلاستروفوبیا یا همون تنگنا هراسی. این فوبیا بحدی قوی هست که حتی اگه شب موقع خواب، پتو تا نزدیک صورتم بالا بیاد و به صورتم بخوره، فوری احساس خفگی میکنم و با احساس تنگی نفس از خواب بیدار میشم.
تا اینجا رو داشته باشین!
اون روز داشتم به دخترم میگفتم: میگما دختر!! تو که میدونی من از جای تنگ میترسم و احساس نفس تنگی میکنم، یه کاری کن که وقتی مردم، یه لوله هواکش تو قبرم بذارن که هوا بیاد! من میدونم اون زیر نفسم تنگ میشه و خفه میشم!
ایشون هم خیلی خونسرد گفت: مامان جان، مرده نفسی نداره که تنگ بشه! تو اون زیر راااااحت میخوابی![]()
یه نوازش ملایم مادرانه نثار پس کلّه اش کردم و گفتم: بی تربیت! تو الآن باید بگی: اوا دوووور از جونت مامان، الهی صد و بیست ساله باشی، ایشالا که سالهای طولانی عمر کنی و سایه ات بالا سرمون باشه![]()
بدجنس برگشته میگه: باشه مامان جان، ولی بعد از همه اینا، مرده نفسی نداره که تنگ بشه، تو اون زیر راااااحت خوابیدی نفس هم نمیکشی! بیخودی هزینه یه هواکش رو دستمون نذار!![]()
دوباره با یه پس گردنی مادرانه و شیرین!! نوازشش کردم و گفتم: بی معرفت لااقل یه چراغ تو قبرم بذارین. یه لامپ ضعیف هم باشه کافیه، فقط تاریک تاریک نباشه
(آخه من از تاریکی هم میترسم! یعنی نه اینکه بترسم ها، یه ذره دلم میگیره)![]()
فرمودن: مامان جان تو که هر وقت چراغ اتاقمون روشنه و ما میاییم تو هال، سریع میری چراغ اتاق رو خاموش میکنی و کلّی هم به ما غر میزنی، اونوقت میخوای واسه یه جنازه، یه لامپ شبانه روز روشن باشه؟ ![]()
گفتم: نه مامان جان، روز که لازم نیست روشن باشه، هر روز غروب یه توک پا (!) بیایین دارالرحمه روشنش کنید و برگردید، صبح هم هوا که روشن شد بیایین خاموشش کنین![]()
ایشون هم فرمودن: ای بابا اون زیر دیگه شب و روز نداره که، همیشه تاریکه![]()
گفتم: راست میگی ها .. خوب پس روزها هم روشن باشه!
گفت: اونوقت پول برقش رو کی بده؟ ![]()
گفتم: از محل مهریه ام پرداخت کنین!
گفت: مهریه تو مال چهل سال پیشه، کفاف قبض برقت(!) رو میده؟ ![]()
خلاااااااصه، آقا هرچی من گفتم ایشون یه چیزی هم گذاشت روش تحویلم داد![]()
تهش دیگه رسماً کم آوردم (یعنی ببینین دیگه چی شد که یکی مثل من کم آورد!!) گفتم: نخواستم بابا ! اصلا وقتی مردم منو بندازین تو دریا کوسه ها بخورن راحت بشم! ![]()
با بدجنسی تمام خندید و گفت: آخه خدا رو شکر تو از آب هم میترسی!! ولی نگران نباش جنازه دیگه ترس حالیش نمیشه که![]()
در حالیکه بلند میشدم برم آشپزخونه آب بذارم یه نسکافه بخورم، گفتم: من نمیدونم چرا برای داشتن تو، نه سال تمام به درگاه خدا دعا کردم. اگه خودمو نفرین کرده بودم وضعم بهتر از این بود![]()
فرمودن : قربون دستت مامان جان، یه ذره بیشتر آب بذار منم یه دمنوش بخورم![]()
من: شرمنده عزیزم، جنازه نمیتونه آب جوش بذاره! پاشو یه تکون به خودت بده واسه خودت آب بذار ![]()
![]()
آدمها، کاری که میدانند تو را عذاب میدهد، تکرار میکنند ...آنقدر که دیگر چاره ای جز رفتن برایت باقی نمیماند ...