سلااااام دوستان، حالتون خوبه؟ البته در جواب دادن یا ندادن کاملاً صاحب اختیارید! خودم میدونم غیبتم خیلی طولانی شد و نمیدونم با توجه به غیبت طولانی من، هنوز کسی اینجا رو میخونه یا نه. خوب زندگیه دیگه، شرایط آدم که همیشه یکسان نیست. حال و احوال آدم هم همیشه یکسان نیست. راستش رو بگین تو این مدّت تو دلتون بد و بیراه هم به من گفتین یا نه؟!! عیبی نداره اگه هم گفته باشین! میدونین که اصولاً که در طریقت بنده، کافری ست رنجیدن
اما من مثل همیشه برای تک تک شما عزیزانی که سالهاست از سر لطف، با من و نوشته های من همراهید بهترین آرزوها رو دارم![]()
امروز بنا به درخواست پسر جدیدی که خدا بهم داده، یعنی آقا نوذر عزیز، این پست رو که ایشون با قلم شیوای خودش، برای پسرم علی فرستاده توی وبلاگم ثبت میکنم. یه مادر مگه میتونه به پسرش "نه" بگه؟
خوب، بریم سراغ قلم زیبای آقا نوذر:
هوا گرم نبود، داغ بود. مرداد داغ چهارصد و سه بود.و من بدون ماشین باید از این اداره به آن اداره می رفتم. نه یک بار که صدبار.داشتم وام مسکن می گرفتم. برای خرید خونه. ماشینمو هم چند روز قبل برای همین کار فروختم.علی که فهمید این کارها بدون ماشین سخته، با مادر مذاکره ای کرد و ماشین زیر پای ایشونو به من داد تا کارها راحت تر سر بگیره.
مادر علی - که صاحبخانه این وبلاگ هست- رو کلا یک بار از نزدیک ملاقات کردم. اما این اوّلین باری نبود که لطفشون به من می رسید. آخرین بارش اجازه نوشتن این مطلب در وبلاگش بود.
برگردیم به خیابان و دنبال کارهای وام.
نزدیک ظهر بود. سوار بر ماشین علی اینا برای یکی دیگر از کارهای وام، داشتم عازم اداره ای دیگر می شدم که پیرزنی شکسته سر راه ظاهر شد. پیدا بود که منتظر تاکسی است. اما اونجا بدمسیر بود. دلم نیومد بی تفاوت بگذرم. ایستادم.
- حاج خانم کجا میری؟
- پسرم تا همین سر خیابون میرم
- چشم سوار شو
سوار شد ...
- حاج خانم بعدش کجا میرین؟
- میرم تا خیابان فلان. خانه سالمندان
حواسم به آخر جمله اش نبود. چون تو ذهنم داشتم حساب می کردم اگه از اینجا تا خیابان فلان بخوام برم از کارم عقب میفتم
- مادر من باید برم یه اداره ای تا نبسته وگرنه حتما می رسوندمت
- خیر ببینی تا همین جا هم خوبه
ایستادم اما با خودم گفتم بعیده تو این گرما راحت تاکسی گیرش بیاد.احتمالا او هم مثل من کار اداری داره و شاید به کارش نرسه . شاید کانون بازنشستگان به اون هم وامی چیزی داده داره میره سراغش.
- مادر پیاده نشو تا برات تاکسی بگیرم. که ببرنت خود کانون بازنشستگان
گوشی رو در آوردم که اسنپ بگیرم.
حواسم به دعاهاش نبود که ببینم از کدام امام می خواست که عاقبت بخیر بشم. مشغول سرچ مقصد در اسنپ بودم.
- مادر گفتی بازنشستگان کجا؟ کدوم کانون؟
- من نگفتم بازنشستگان. گفتم سالمندان
یه لحظه رفتم تو فکر که این بنده خدا با این شرایط سنی و جسمی، تنها میخواد بره خانه سالمندان که چی؟
از فکر اومدم بیرون و مقصد رو از کانون بازنشستگان تغییر دادم به "خانه سالمندان در خیابان فلان"
به همین راحتی!
بله برای من راحت بود که بخوام تعیین کنم پیرزن شکسته و تنها بره دنبال وام بازنشستگی یا بره خانه سالمندان.
اما برای او این فاصله چقدر بود؟
حال نداشتم به جواب فکر کنم، چون اعصابم خورد بود از اینکه داره دیرم میشه و هیچ راننده ای هم قبول سفر نمی کنه. مشغول ور رفتن با تنظیمات اسنپ شدم، که کرایه بره بالاتر و راننده ای قبول زحمت کنه. کسی نبود. انگار کسی نمی خواست این بنده خدا بره خانه سالمندان در خیابان فلان.
این بود که بعد از کلی غرغر زیرلب به اسنپ و راننده هاش، گفتم مادر بشین خودم میرسونمت.
بازهم از ائمه طلب سلامتی و آرزوی خیر کرد و من حواسم نبود از کدام امام کرد.
زدم به راه. مقصد: خانه سالمندان در خیابان فلان.
راه نسبتا دور بود، اولش خواستم تریپ مودب بودن بردارم و چیزی از قصد و غرض حاج خانم نپرسم. اما حس راننده تاکسی بودن در من حلول کرد.
- مادر برا چی میخوای بری خانه سالمندان؟
- چی بگم؟ بقیه برا چی میرن؟
مکثی کرد.
- میرم ببینم چه جور جائیه.
اون لحظه حواسم بیشتر به خیابان و ماشین ها بود و کمتر به حرفهای پیرزنی که داشت می رفت به خانه سالمندان دقت کردم، اما شب موقع نوشتن این دیالوگ منقلب شدم. صبح چه قدر راحت از کنارش گذشتم.
همسفر من داشت میرفت که ببیند آخرین خانه اش در آخرین سالهای عمرش چه جور جایی است؟
چه سفر مزخرفی. از خانه خودش به خانه سالمندان.
از خانه ای دوست داشتنی احتمالا شبیه خانه جدید من به خانه ای نا آشنا.
لابد او و شوهرش سالها قبل با وامی قرضی چیزی این خانه را خریده بودند.
اما آن خانه دیگر جای آن مادر نبود.
چرایش را در یک جمله از زبان صاحبخانه بشنویم:
- فقط همینو بهت بگم که اگه عروست شرط بذاره برا پسرت که حق نداری ننه تو ببینی چه اتفاقی میفته؟ باقیشو خودت بخون ...
اینجا دیگه حواسم اومد سرجاش. حواسم حالا کاملاً به قصه پیرزن بود و حتی به چیزهای دیگه.
مثلا اینکه نکنه من با این کارم - رسوندن پیرزن به مقصد دورش- باعث بشم حسرت بخوره که کاش پسرم مثل این پسر غریبه باهام رفتار می کرد.
بعد حواسم رفت اینجا که آیا مادر علی راضیه از اینکه من با ماشینش یه مسافر رو رسوندم؟ آخه اون برای کارهای وام خرید خونه ماشینو بهم قرض داده بود. نه بردن پیرزن به خانه سالمندان در خیابان فلان. بعد سر از اینجا در آوردم که آیا مادر علی توی دعاهایی که پیرزن برام کرده بود شریکه؟ اون همه آرزوی خوب که برا من داشت به پسرش علی هم میرسه؟
بعد ادامه دادم که الان این کار خوب رو من کردم یا علی که به مادر گفت من ماشین ندارم؟ یا مادرش که ماشین شو داد؟
ااااه... انقدر پرت و پلا گفتم که خیابان فلان رو رد کردم.
یه بار حواسم به حرفهای پیرزن بود که اونهم باعث شد آدرس رو گم کنم.
حواسم حتی از حواس اون پیرزن تنها و دلشکسته هم پرت تر بود. این زن محبت ندیده در همین حال هم حواسش به گلهای جلوی خونه ش بوده. سرراه یه شاخه شو کنده بود که توی راه تنها نباشه و بتونه تا مقصد بو کنه. تا خانه سالمندان خیابان فلان.
اینو از کجا فهميدم؟
وقتی به سبک راننده های فضول ازش پرسیدم که مادر این گل چیه دستت. گفت ازش خوشم اومد چیدم. بعد خواستم بدم به تو اما روم نشد. اما من با پر رویی گرفتم. هم گل رو و هم این عکس رو.
(این عکس با رضایت این مادر عزیز گرفته شده)
.................
و اما چند کلام از نگین شیراز با آقا نوذر عزیز :
پسر خوبم، درسته من فقط یک بار شما رو دیدم، یه روز که برای علی نهار آورده بودم، علی اومد پایین که نهارش رو بگیره، شما هم همراهش بودی. یادمه اون روز جلوی شرکت دست انداختی گردن علی و گفتی: علی همکار من نیست، رفیق من هم نیست، علی داداش منه. و یادمه من خندیدم و گفتم: نمیدونم چرا همه اینقدر علی رو دوست دارن؟! ولی همون لحظه ته دلم حس کردم علی واقعاً برادری پیدا کرده که من میتونم برای زندگی آینده پسرم روش حساب کنم. بعنوان یار و رفیق و یه برادر همیشگی برای علی. یه چیز دیگه هم یادمه. یادمه اون سالی که ایّام نوروز میخواستیم به شهر زیبای شما سفر کنیم، وقتی علی از طریق اینترنت جا رزرو کرد، شما بعد با علی دعوا کردی که: "برای چی خونه گرفتی؟ من میخواستم شما رو ببرم منزل پدری خودم، کار خوبی نکردی علی".. مگه من این بزرگی و محبت شما رو یادم میره آقا نوذر؟ میدونی، ما قدیمی ها اصطلاحی داریم که میگه: فلانی سر سفره پدر و مادر بزرگ شده و من همین رو در مورد شما به علی گفتم. و همون روز جلوی شرکت، من در وجود شما کسی رو دیدم که رفیق روزهای سخته. بخاطر همین خیالم از بابت علی و آینده پسرم راحته که کسی مثل شما رو کنار خودش داره.
یه نکته رو هم هی میخوام نگم، هی ندای درونم میگه بگو!! شما یه جوری گفتی ماشینم رو در اختیارت گذاشتم که یه لحظه حس کردم علی سوئیچِ اون بنتلی آبی سلطنتیه رو بهتون داده
یادمه علی وقتی اومد خونه، با خنده گفت: مامان وقتی سوئیچ رو به نوذر دادم بهش گفتم اگه یه جا وسط خیابون خاموش شد و دیگه روشن نشد لطفا به من زنگ نزن، خودت یه کاریش بکن!! خوب بهتره این بحث رو تموم کنم که مبادا آبرویی که مثقال مثقال در این وبلاگ جمع کردم، خروار خروار به باد بره![]()
آهان راستی، اینم بگم و برم دگمه ارسال مطلب رو بزنم. من از یه بابت خیلی خوشحالم. اینکه آینه و قرآن خونه جدیدت رو من بردم. شما شیراز نبودی، مادر نازنینتون هم که الهی همیشه سایه شون بر سر عزیزان مستدام باشه، حضور نداشتن، بنا بر این من به خودم اجازه دادم همراه همسرم و علی، برای خونه جدیدت آینه و قرآن ببریم. وقتی وارد خونه شدم کلی ذوق کردم و وقتی آینه و قرآن رو میذاشتم، مادرانه و از ته دل دعا کردم که: خدایا توی این خونه قشنگ، هرچی هست سلامتی و سعادت و آرامش و برکت باشه، الهی آمین ...
نمیدونم همه مادرها وقتی وبلاگ مینویسن چشمهاشون خیس میشه یا فقط من این مدلی هستم؟
این ترانه زیبای آذری هم تقدیم به همه پسرهای خوب و با معرفت سرزمینم ...
واژه "اوغلوم" در زبان آذری به معنای "پسرم" هست ...
از متفاوت بودن نترس!