*وجداناً اینو دیگه نمیشد تو وبلاگم ثبت نکنم. عرضم به حضورتون که شاپسر که الهی مطابق معمول سنواتی! مادرش دورش بگرده، روز دوشنبه چهاردهم شهریور، از تزش دفاع کرد و با نمره درخشان 19/6 این مرحله رو پشت سر گذاشت. خداییش خیلی زحمت کشید و من شاهد بی خوابی هاش و زحمات شبانه روزیش بودم و به نظرم استحقاق این موفقیت رو داشت. خواهر نازنینش هم بعنوان هیئت(!) همراه و ایضاً عکاس و فیلمبردار! در جلسه دفاع حضور داشت و برامون یه فیلم بیست دقیقه ای گرفت که من وقتی تماشا میکردم، اینقدر اشک شادی و غرور ریختم که بقاعده بیست جعبه دستمال کاغذی مصرف کردم! خدا این لذت بزرگ رو قسمت همه کنه انشاالله ...
* آقا یه سوال! میگم چرا وقتی میخواین کتاب معرفی کنین توی عکس کنار کتاب حتما باید یه فنجون قهوه باشه؟ با چند تا شکلات احیانا؟ و گاهی هم یه شاخه گل؟ آخه چقدر تکرار؟ چقدر کلیشه؟ چه ایرادی داره اگه کنار کتاب یه لنگه دمپایی پلاستیکی قهوه ای باشه؟ یا حتی یه خاک انداز پلاستیکی قرمز؟ یا مثلاً یه سنگ پای سیاه زمخت؟! والا بخدا .. هی واسه من ژست فرهیختانگی میذارن! من خودم این مدت اینقدررررررررر کتاب خوندم که حسابش از دستم در رفته. جمع کنین این ژست ها رو بابا حوصله نداریم![]()
* گویند اگر می بخوری عرش بلرزد/ عرشی که به یک جام بلرزد، به چه ارزد؟ / در خانه ما زیر زمینی ست که در آن/ یک خٌم بخوری خشتی از آن نیز نلرزد ...
* من به نیازهای بشر برای زندگی، مثل غذا و آب و هوا و خواب، یکی دیگه اضافه میکنم: وبلاگ نویسی!
*باید از مدیر بلاگفا بپرسم چی قاطی ِ خاک وبلاگستان کرده که آدمو اینطور زمینگیر میکنه؟!
* سلام هم که یادمون رفت!
جنگ فقط آدم نمیکشد،