سلام دوستان، خوبین؟ خوب باشین دیگه! خوب بریم سر اصل مطلب!
آقا من یه کتابفروشی جدید کشف کردم. کتابفروشی دوستان. کوچه 2 قصرالدشت. برای دوستانی که ساکن شیراز هستن میگم: از چهارراه پارامونت که به سمت سینما سعدی بریم، سمت راست کوچه 2. مسئولش آقای مرادیه. یه آقای میانسال و خیلی خوش برخورد مثل همه کتابفروش ها. اینجا فقط یه کتابفروشی نیست. یه محلیه برای ریلکس کردن. تراپیه. حال خوب کنه. لذتبخشه. تا حالا دو بار رفتم اونجا. مدت زیادی نیست کشفش کردم آخه. بهش گفتم آقای مرادی شما یه بهشت کوچیک برای خودتون ساختین و توش زندگی میکنین و لذتش رو میبرین. با خوشرویی گفت: من همیشه به مشتری هام میگم بیایین بشینین همینجا هر کتابی خواستین بردارین بخونین حتی ببرین خونه و بعدا بیارین کرایه هم نمیگیرم ودیعه هم نمیگیرم ولی قول بدین برگردونین، چایی هم همیشه به راهه و میتونین از خودتون پذیرایی کنین.
جونم براتون بگه هشتاد درصد کتابهای این بهشت کوچیک کتابهای خیلی قدیمی هستن. چاپ دهه چهل، دهه سی، بعضیاشون حتی قدیمی تر. دیشب یه جلدِ شاهنامه دیدم خیلی خیلی قدیمی، با تصاویر زیبا و چاپ مسکو. ولی فقط جلدش بود، احتمالاً صفحاتش هم توی یه بهشت کوچولوی دیگه جا خوش کرده. چند تا تلویزیون قدیمی هم اونجا هست. و چند تا دوچرخه قدیمی. نگم براتون که وقتی واردش میشین انگار یه نسیم فرحبخش روحتون رو نوازش میکنه. بی اختیار لبخند به لبتون میشینه. حتی اگه با بدترین حال دنیا وارد اونجا شده باشین. یه چیز خیلی خیلی جالب و قشنگ که اونجا دیدم اینه که هر دو باری که رفتم، دیدم که خانم مرادی و آقای مرادی روی دوتا چهارپایه نشستن ریز ریز حرف میزنن. یه میز کوچولو هم بغل دستشونه که روش یه فلاسک چای قدیمی( چای اش قدیمی نیستا، فلاسک قدیمیه!!) و دو تا استکان و یه قندون کوچولو روشه. هر بار که رفتم با اینکه مشتری هم توی مغازه بوده، ولی اینا عین دو تا کبوتر عاشق نشستن چیک تو چیک حرف میزنن و گاهی که لازم باشه جواب مشتری رو میدن. خانم مرادی هم خیلی خوشرو و مهربونه. کلی حرف میزنیم با هم. حرفهای خوب و قشنگ، با اون لهجه شیرین شیرازیش. دیشب که سر زدم دیدم یه آقا پسر تپلی هم روی صندلی پشت یه میز کار نشسته و داره با گوشی بازی میکنه. فهمیدم که پسر آقای مرادیه. کلی باهاش حرف زدم و از مدرسه و درسهاش پرسیدم. اونم مثل پدر و مادرش خوشرو بود و فوق العاده مؤدب، ولی قشنگ معلوم بود دلش میخواد نگین بانو زودتر سخن کوتاه کنه تا ایشون برسه به گیم اش! منم دیگه زیاد مزاحمش نشدم.
دیشب چرند و پرند دهخدا رو خریدم. بعد از شام با اینکه خیلی خسته بودم و چشمام باز نمیموند ولی سه تا مطلبش رو خوندم. و بعد وقتی کتاب هفت هشت بار از دستم سقوط کرد، دیگه رضایت دادم برم بخوابم!
این بار که رفتم اونجا، اگه آقای مرادی اجازه بده، از این بهشت کوچولو عکس میگیرم.
آهان راستی، تصمیم دارم یه روز خانداداش عزیزم رو ببرم اونجا و مطمئنم ده برابر من از محیط اونجا کیف میکنه. البته اگه خودش تا حالا کشفش نکرده باشه. آخه ایشون تمام کتابفروشی های شیراز رو شخم زده و در باب مکاشفه! منو میذاره تو جیب بغلش
ولی امیدوارم اینجا از چشمش پنهان مونده باشه و من بتونم با افتخار کشف جدیدم رو بهش نشون بدم
به آقای مرادی هم گفتم ایشالا یه بار عزیزی رو میارم اینجا که صبح بیاد و شب به زور راضیش کنید بره خونه! و اون دیگه مشکل خودتونه و بنده مسئول آن نخواهم بود!!
خوب دوستان، مطلب رو مثل همیشه ساده و بی نظم نوشتم. ویرایش هم لازمه؟ فکر نکنم!
یکی از آرزوهام اینه که یه سفر برم تهران و سر استراحت کتابفروشی های خیابان انقلاب رو بگردم و عشق کنم.
یه عذرخواهی هم به شما عزیزانم بدهکارم ، کامنتهای پست "ناخن کار" رو بدون جواب تایید کردم. کمرم یاری نمیکنه زیاد پشت لبتاب بشینم. معذرت میخوام از این بابت. امیدوارم مثل همیشه ببخشید.
این مدت طولانی که نبودم و از دنیای مجازی دور شده بودم، نوزده جلد کتاب خوندم و کلی هم صوتی گوش کردم. بلکه آدم بشم. شدم؟ نمیدونم ...
از متفاوت بودن نترس!