سلام به دوستان گل و مهربون و با معرفتم ![]()
قبل از هر چیز، واقعاً شرمنده ام که کامنتهای شما عزیزان رو بدون پاسخ تأیید کردم . دیدم اگه بیشتر از این طول بکشه، بیشتر شرمنده لطف و محبت شما میشم؛ بخاطر همین ترجیح دادم تأییدشون کنم تا از نگرانی در بیاین. امیدوارم مثل همیشه به بزرگواری خودتون ببخشید.
خیلی وقته دست و دلم به نوشتن نمیره، صادقانه بگم. البته میدونم این حس و حالیه که تقریبا همه مون دچارش هستیم. اما صرف نظر از حال عمومی، من مدتیه بابت مسئله ای واقعاً ذهنم درگیره. نه اینکه حالم بد باشه ها. نه، فقط فکرم درگیره. مثل همیشه سعی میکنم حالم رو خوب نگه دارم و کمک کنم حال اطرافیانم هم بهتر بشه. ولی خوب اون کودک درونی که همیشه سوار روروئک وسط پارک شهر جولان میداد(!) الان یه کمی تغییر کرده که امیدوارم بزودی برگرده به حالت قبل!
جونم براتون بگه دیشب با تنی چند از فامیل نزدیک (خواهر برادرهای همسر جان) بعد از مدتها دور هم جمع شدیم، البته در فضای باز و استفاده از دو تا ماسک و رعایت فاصله. یکی از نوجوانهای خانواده از روی گوشیش یه لطیفه خوند به این مضمون:
یه روز یه آقایی زنگ میزنه آژانس، میگه ببخشید ماشین دارین؟ طرف میگه بعله داریم. آقاهه میگه خوش بحالتون، ما نداریم!
همه جمع قاه قاه زدن به خنده و من ِ دیوونه نه فقط نخندیدم، که بغض هم کردم. به جوانهایی فکر کردم که با دل امید هر ماه مبلغی از درآمد بخور و نمیرشون رو کنار گذاشتن و پس انداز کردن که مثلاً سر ِ دو سه سال یه ماشین دست دوم تمیز بخرن و الان .. چند شب قبل پسرم قیمت ماشین ها رو که برام میخوند مغزم سوت میکشید ... این ماجرا تهش کجاست؟ نمیخوام تلخ بنویسم یا موج منفی بدم اما واقعاً وقتی فکر میکنم میبینم اگه کسی تو این شرایط حال دلش خوب باشه جای تعجب داره.
بازم از شما دوستان خوبم عذرخواهی میکنم و مثل همیشه برای تک تک شما عزیزان بهترین ها رو آرزو دارم![]()
از متفاوت بودن نترس!