سلام دوستان ..
امروز اومدم سراغ وبلاگم که بعد از مدتها چیزی بنویسم .. به این دو کامنت برخوردم و کلاً حس و حال نوشتن که هیچ، حس و حال زندگی هم از وجودم پر کشید:
| آدمهای با معرفت را چقدر راحت فراموش میکنید اما سگ ها را نه دم شما گرم از اردیبهشت 98 تا یک سال مرتب حالتون را جویا شدم اما شما دو ساله که حتی یک بار حالم را نپرسیدی نمیگی اینا مردن یا زنده بی خیال | ||
وب سایت ایمیل [خصوصی] |
| نویسنده:یه بنده خدا چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰ ساعت: ۲۳:۹ | ||
| در کنار غذا دادن به سگها بد نیست تلفن را بردارید و از دوستان یاد کنید همونایی که در روزهای سخت اردیبهشت 98 تا یک سال بعد همراه تون بودن و شما به سادگی فراموششون کردید حتی نمی پرسبد زنده هستید یا مردید | ||
وب سایت ایمیل [خصوصی] | ||
..............
من فقط میخوام بگم بخاطر خدا تا زمانی که از شرایط کسی خبر نداریم قضاوتش نکنیم. وقتی نمیدونیم به قول معروف سرش به چه بالینه، از مشکلات و دغدغه های دیگران بی خبریم، اینطور به خودمون اجازه دل شکستن ندیم و فوری انگ بی معرفتی بهش نزنیم. این روزها حال همه خرابه. همه غمگین و افسرده و نا امیدیم. یکی کمتر و یکی بیشتر. مشکلات زندگی های شخصیمون هم که به کنار. سعی کنیم مهربون باشیم و اگه اشتباه و خطایی از کسی دیدیم مهربانانه چشم روی هم بگذاریم و بگذریم و به خودمون بگیم لابد حالش خوب نیست. اگه بدی هم دیدیم جوابش رو با محبت و خوبی بدیم. باور کنید سر راه خودمون میاد.
این دوست عزیزی که این کامنتها رو گذاشته قطعاً کسیه که من شماره تلفنش رو دارم چون از نوشته هاش اینطور بر میاد. اما من هرچی فکر میکنم بین انگشت شمار دوستانی که من شماره شون رو دارم چنین آدمی پیدا نمیشه. دوستان من اینقدر گل و مهربون و با مرام اند که محاله چنین چیزهای بی رحمانه ای حتی به ذهنشون بیاد، چه برسه بیان اینجا و برام بنویسن.
بهرحال من برای این عزیز بهترین آرزوها رو دارم و ازش بی نهایت ممنونم که از اردیبهشت نود و هشت تا یکسال مدام جویای حال من بودن و از صمیم قلب امیدوارم روزهای سخت و نفس گیری رو که من تجربه کردم تجربه نکنن و همینطور امیدوارم بی معرفتی منو به بزرگواری خودشون ببخشن.
از متفاوت بودن نترس!