کتاب، عینک مطالعه، قمقمه آب و دسته کلیدم رو برداشتم و رفتم توی حیاط. توی آفتاب نشستم و نزدیک به دو ساعت کتاب خوندم. لابلای خوندن ها به برگ های نارنجی ریخته در کف حیاط خیره میشدم و از خنکی هوا لذت میبردم و به صحبت های شخصیت زن ِ کتاب فکر میکردم. یه لحظه صدای ضعیف میو میو شنیدم. دقت کردم دیدم تنها بازمانده از پنج گربه کوچولوی حیاط از لابلای برگهای باغچه داره با اون چشمهای شیطون سبزش نگاهم میکنه. گرسنه بود حتما. اومدم بالا یه ظرف شیر پر کردم و براش بردم. تا دور نشدم به ظرف شیر نزدیک نشد. یه گوشه قایم شدم و دیدم که یواش یواش اومد سمت ظرف. شیر خوردنش رو تماشا کردم و لذت بردم. بعد از ساعتی اومدم بالا سراغ لبتاب. به وبلاگ نسرین سر زدم و یه نوشته تلخ اما زیبا ازش خوندم. بعد با اسنپ برای پدر جان آش رشته فرستادم. دیشب بچه ها پیش ما بودن و برای شام بنا به درخواست خودشون، آش رشته درست کرده بودم. مثل همیشه سهم پدرجان رو هم گذاشتم کنار که امروز براش فرستادم. تو هوای خنک پاییزی آش میچسبه. یادش بخیر قدیما که بخاری نفتی داشتیم زمستون ها همیشه قابلمه آش روی بخاری براه بود.
شاید اگه حوصله کردم این نوشته رو ادامه دادم...
از متفاوت بودن نترس!