مهر ماه که تبریز بودیم، خونه زندگی خاله کوچیکه برق میزد از تمیزی. هیچ کجا یه ذره گرد و غبار دیده نمیشد. با خودم فکر کردم قطعاً چون منتظر ما بوده، خونه رو اساسی نظافت کرده. ولی در تمام روزهایی که ما اونجا بودیم با اینکه حتّی یک بار هم گردگیری نشد، باز میزها و وسائل برق میزد از تمیزی!
یه بوفه پر از ظروف کریستال و لوازم تزئینی توی پذیرایی بود که خاله گفت اینو واسه عید نوروز تمیز کردم. و هنوز بعد از شش ماه برق میزد از تمیزی.
ما هم تو شیراز اگه شب مهمون داشته باشیم و صبح خونه رو گردگیری کنیم، غروب قبل از اومدن مهمونا باید یه دور دیگه گردگیری کنیم بخصوص وسائلی مثل میز تلویزیون که مشکیه و گرد و خاک رو خیلی نشون میده.
من خیلی گناه دارم! باید مدام دست به دستمال باشم اگه خونه تمیز بخوام. اگه هم نه، که بقول عزیزی باید بیخیالی طی کنم و خاک رو بعنوان بخشی از زندگی در شیراز بپذیرم!
البته شایان ذکر است که من حتی در سردترین روزهای زمستون هم از باز کردن پنجره و ورود هوای تازه و تمیز به خونه، صرف نظر نمیکنم. صبحها که بیدار میشم میرم جلوی پنجره، بازش میکنم، به صدای گنجشک ها گوش میدم و با لبخند میگم: سلام امروز ..
از متفاوت بودن نترس!