داستا یووسکی میگه: من هرگز کسی را در زندگیم حذف نکردم، همه شان در حادثه اعتماد مردند.
قشنگ گفته ها ...
امشب با همسر جان رفته بودیم پیاده روی. تقریبا یک ساعت شد. خیلیییی حرف زدیم. البته مطابق معمول بیشتر من حرف میزدم!! خوب بود، خوش گذشت. باد سرد میومد اما برای منی که عاشق سرما هستم لذتبخش بود. یه کتاب هم خریدم. "همه میمیرند" از سیمون دوبوار. ترجمه مهدی سحابی، نشر نو. مشتاقم شروعش کنم. الان جلد دوم باغ مارشال رو میخونم. چهار جلده.
مدتها بود دنبال کتاب وکیل خیابانی میگشتم. گیر نمیومد. آخرین چاپش سال هفتاد و هفت بوده. تبریز که بودیم پسرخاله جانم برام گیر آورد از یه سایت کتابهای دست دوم. دیروز به دستم رسید. صفحه اولش برام با دستخط قشنگش یادگاری نوشته. کتاب با اینکه دست دوّمه،خیلی تمیز و مرتبه. دست گلش درد نکنه. مثل پسر خودم برام عزیزه. بقول جاری خانوم: خدا براش خوش بخواد. (این تکیه کلام جاری خانومه).
کلاً با پیاده روی، با کتاب و با جاری خانوم به من خوش میگذره.
دیروز بچه ها نهار اینجا بودن. کلم پلو درست کردم. خیلی خوشمزه شده بود. با ترشی و سالاد شیرازی. بعد از نهار کلّی با عروس جان صحبت کردیم. بحث سر این بود که همه اونایی که خیلی پولدار هستن ( پولدار در حد بیل گیتس یا زاکربرگ یا ایلان ماسک) ثروتشون رو از راه درست بدست آوردن یا نه. بحث شیرینی بود. اختلاف نظر داشتیم زیاد، اما کلاً از بحث کردن باهاش لذت میبرم و یاد میگیرم. خدا حفظش کنه الهی.
امروز صبح زود با همسر جان و برادر همسرجان و جاری خانوم رفتیم بیرون صبحانه خوردیم. خوش گذشت. دیگه نهار نخوردیم.
زندگی همه ش شیرینی نیست که. تلخی ها رو مثل تلخی چایی تحمل میکنیم با شیرینیِ قندِ همین دلخوشی های کوچیک.
از متفاوت بودن نترس!