چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۴ - 0:59 - نگین شیراز -
هی مینویسم هی ثبت موقت میزنم!
اینم یه مرض جدیده! مراقب باشید به شما سرایت نکنه!
ببخشید اگه سر نمیزنم. ببخشید اگه مثل همیشه جواب لطف و محبت شما عزیزان رو ننوشتم. باور کنید خودم از این بابت خیلی شرمنده و معذّبم.
شما به بزرگواری خودتون ببخشید عزیزان
*حتماً شما هم دیدین تو فیلم های خارجی، گاهی وقتی کسی سوالی از دیگری میپرسه ، طرف کمی مکث میکنه و میگه : ترجیح میدم به این سوال جواب ندم ... دارم فکر میکنم اگه این جواب رو تو مملکت ما به کسی بدی چه اتفاقاتی ممکنه بیفته !
*امروز "شوهر آهو خانم" رو شروع کردم به خوندن، کتاب جالبیه، نویسنده جایی اشاره کرده به مطلبی که منو برد به سالهای دور. زمانی که مادرها یه دستمال سفید و تمیز با یه سنجاق قفلی کوچولو وصل میکردن به سرشونه لباس بچه های کوچیک که به وقت لزوم، صورت بچّه رو باهاش تمیز کنن. چقدر بچه بزرگ کردن تو اون دوران سخت بود. و الان چقدر سخت تر. کاش دغدغه مادرها فقط همون تمیز نگه داشتن دستمال سفید بود.
*کی یادش میاد قدیما یه ظرفهایی بود برای نمک سر سفره که مثل دو تا پیاله کوچولوی بلوری به هم چسبیده بود ، با یه دسته وسطش. ملت با دو انگشت شست و اشاره نمک برمیداشتن و روی غذاشون میریختن .. دلم از اونا میخواد. نه! دلم اون دورانی رو میخواد که از اون جا نمکی ها سر سفره میذاشتن.
*چند روز قبل رفته بودیم خرید، من بخاطر سردی هوا تو ماشین نشستم و همسرجان پیاده شد برای خرید.یه گربه ی سیاه با چشمهای سبز و برّاق، تو کیسه آشغالهای کنار باغچه دنبال غذا میگشت .. شیشه رو کشیدم پایین. با صدای پیش پیش ِ من برگشت به سمتم، چیزی نداشتم که برای خوردن بهش بدم اما کلی باهاش حرف زدم. گفتم گرسنه ای ؟ گفت آره خیلی .. گفتم سردته ؟ گفت نه زیاد .. گفتم شرمنده غذایی ندارم بهت بدم اما میتونم باهات حرف بزنم .. خلاصه که غذا رو بی خیال شد و نشست و با دقت به حرفام گوش داد .. گاهی به نشانه ی تآیید حرفهام، چشماشو می بست و گاهی هم به نشانه ی مخالفت، سرشو به یه جهت دیگه میچرخوند. اصلاً انگار نیاز داشت یکی باهاش حرف بزنه ، یکی تحویلش بگیره ، من گرفتم .. من دیوونه ام ؟ خوب بالاخره دنیا با اینننننهمه آدم عاقل، به یه دیوونه هم نیاز داره . نداره ؟
*ای کاش یه سازمانی بود که برای کسانی که قصد سکونت در آپارتمان رو دارن، یه آزمون سخت ، یه آزمون خیلی سخت برگزار میکرد، و فقط در صورت قبولی، اجازه آپارتمان نشینی به مردم میداد.
*مدتی قبل یه بسته چای خریدم. چند روز قبل دیدم همینطور آکبند تو کابینته. آوردم بازش کردم و ازش دم کردم . مزخرف بود ! نه عطر داشت و نه طعم ... هیچکدوم خوشمون نیومد. به اهل خونه گفتم یادتون باشه این بار رفتیم بیرون این بسته چایی رو بذارم کنار دیوار مهربانی .. شاید یه بنده خدایی به دردش خورد و استفاده کرد .. علی گفت مامان مگه نمیگی عطر و طعمش خوب نیست؟ گفتم چرا .. گفت پس لطفا یه دیوار نامهربانی(!) پیدا کن بذارش اونجا!!
*نمیدونم چند بار اینو گفتم، یعنی نوشتم. نوشته های یه وبلاگ نویس الزاماً برخاسته از زندگی شخصیش نیست. مثلاً من اگه بنویسم لعنت خدا به زن و شوهرهایی که به همسرشون خیانت میکنن، معنیش اینه که خدای نکرده تو زندگی خودم پیش اومده؟! یا مثلاً اگه از همسایه بد و بی ملاحظه بنویسم به این معناست که خودم گرفتار چنین مشکلی هستم؟ اگه اینطوره پس تمام نویسنده ها باید همراه قهرمان داستانهاشون ازدواج کنن، طلاق بگیرن ، یا حتی بمیرن! هر کسی میتونه از مشکلات و سختی ها و مسائل مختلف بگه بی اونکه خودش درگیر اون مشکل یا مسئله باشه.