
امروز با نفس مامان و جیگر مامان، یعنی گل دختر و شاپسر رفتیم به زیارت آرامگاه خواجه اهل راز، شاعر شیرین سخن شیراز، جناب حافظ محبوبم
... لابد میپرسید چرا همسرجان رو با خودمون نبردیم؟ سوال خوبیه!! همسرجان فرمودن من تمایلی به بیرون اومدن ندارم و در خانه میمانیم![]()
آقا چه هوایی .. چه حال و هوایی ... جای همه دوستان و عزیزان خالی ... هوا مسیح نفس، بلبلان مست، گلهای رنگارنگ در باغچه های محوطه، در کار دلبری و خودنمایی، مسافرین در گوشه گوشه آرامگاه غرق در راز و نیاز با خواجه، نه ببخشید! غرق در سلفی گرفتن و پالوده خوردن![]()
کلّی با حال خوش، گشتیم و قدم زدیم و بر سر مزار خواجه، در دلمان با آقای شمس الدین محمد، حرف زدیم و برای همه عزیزانمان آرزوی سلامتی و شادی نمودیم .. چند تایی هم عکس گرفتیم که بماند به یادگار از این روز زیبا و دلنشین ...
سپس روی نیمکتهای چوبی محوطه نشستیم ، من آش رشته نوش جان کردم، گل دختر آش دوغ و شاپسر آب پرتقال ..
بعد به غرفه صنایع دستی رفتیم و من یک عدد ساعت شنی که مدتها بود دنبالش بودم برای خودم یادگاری خریدم و یک ماگ سفید با طرح زیبای حافظیه هم برای عزیز دلی خریدم که به محض اینکه ببینمش بهش میدم![]()
وقتی خوب گشت و گذار کردیم، با اینکه دل کندن از تربت خواجه، کار سختی بود، اما بناچار با ایشان خداحافظی کرده و داشتیم بیرون میامدیم که آقایی یک فال حافظ به رسم یادبود به ما داد .. تشکر کردیم و گفتیم ما مسافر نیستیم و اهل همین شیراز خودمان میباشیم، اما ایشان فرمودند باشه پیشتون یادگاری ...
بیرون که اومدیم، شاپسر رفت ماشین رو بیاره که دخترم برگه فال رو باز کرد و با کلی شوق و ذوق گفت: واااااای مامان ببین خواجه چیییییی مییییییگه :
حال دل با تو گفتنم هوس است ...
*عکس رو شاپسر بقول خودش "اختصاصی برای حاج خانوم"!! گرفته ..
این ترانه زیبا هم با یک دنیا آرزوهای خوب و زیبا تقدیم به دوستان عزیزم ...
از متفاوت بودن نترس!