نقد فیلم میخواین، فقطططططططط مادربزرگ من![]()
یادمه دوازده سیزده ساله بودم با مادرم و مادربزرگم و خاله هام نشسته بودیم تلویزیون میدیدیم، یادمه یه فیلم وسترن بود. هنرپیشه زن فیلم، بعد از بازگشت از یک سفر چند روزه، به مستخدمش گفت: برو حمام رو گرم کن که شدیداً به یه حمام آب گرم نیاز دارم. بعد نشون داد که خانم توی وان پر از کف دراز کشیده و در حال استحمامه، بعد خانمه بلند شد حوله رو پیچید دورش و از حمام خارج شد .. مادربزرگم یهو لٌپشو چنگ زد و با چندش و انزجار فراوان گفت: ای وااااااااااای ائله اوجور پساب لی پساب لی حامام دان چیخدی، کئوول باااااشینا ![]()
( ای واااااااااای همونطور پر از کف صابون از حموم اومدم بیرون، خاااااااک بر سرش) ![]()
![]()
روحش شاد، عجب زن محکم و مقتدری بود .. وقتی میخواست سفره نهار رو پهن کنه، خطاب به دخترهاش و عروسش میگفت: پاشین غذای بچه هاتون رو بکشین بهشون بدین که میخوام سفره پهن کنم. همیشه معتقد بود اول باید شکم بچه ها رو سیر کرد، بعد نشست سر سفره. اگه کسی بچه اش رو دعوا میکرد یا خدای نکرده میزد، با توپ و تشر بهش نهیب میزد که: به چه حقی بچه رو میزنی؟
مگه اون زورش به تو میرسه؟ عرضه نداشتی بچه بزرگ کنی چرا زاییدی؟
خلاصه که بشدت طرفدار حقوق کودکان بود بخصوص اگه اون بچه ها نوه های خودش بودن ...
روحش شاد، به طرز خاصی کدبانو و خانه دار بود .. اینکه میگم به طرز خاصی، واقعاً به طرز خاصی بود ها !! یه بقچه سفید داشت که کنارش گلهای آبی گلدوزی شده بود، توش پر بود از چادرهای رنگی برای وقتی مهمون میومد، کافی بود یه مهمون بیاد و یه چادر از اون بقچه استفاده بشه تا فردای اون روز تمام چادرها رو بشوره!! گاهی با خنده میگفتم مامان بزرگ بقیه چادرها رو جن ها سر کردن؟!! میخندید میگفت: اولسون بالا گوی سو اییی ورسین (باشه عزیزم بذار بوی آب بده) .. یعنی اگه کسی اشتباهاً با اسفنج مخصوص لیوان و استکان، بشقابها رو میشست، از مادربزرگم کارت قرمز میگرفت و تا مدتی به اون شخص خاطی
اجازه ظرف شستن نمیداد!! ![]()
از افتخارات نگین بانو همین بس که خدابیامرز ظرف شستن منو قبول داشت!! همیشه هم با مهربونی نگاهم میکرد و میگفت: من ظرف شستن نگین رو قبول دارم. یعنی شنیدن این جمله از طرف مادربزرگ من، معادل بود با اخذ نوبل خانه داری هاااااا
یه بار یادمه کلاس اول راهنمایی بودم نهار خونه مادربزرگم بودیم، بعد از نهار به همه گفتم از آشپزخونه برید بیرون خودم تنها میخوام ظرفها رو بشورم
هرچی بهم گفتن دست تنها نمیتونی و خسته میشی، قبول نکردم و گفتم نه که نه! میخوام خودم همه شو تنها بشورم!
دستکش هم نبود و مجبور شدم اونهمه ظرف رو با دست بشورم، آشپزخونه اون سر حیاط بود و یه حوضچه سیمانی کوچولو داشت که ظرفها رو توی اون حوضچه میشستیم... ظرفها رو خورد خورد شستم و چیدم توی سبدهای چوبی و یکی یکی آوردم گذاشتم کنار دیوار جلوی آفتاب... خلاصه همه رو شستم و با افتخار تمام، از آشپزخونه اومدم تو اتاق![]()
مادربزرگم با دست زد روی پتویی که روش نشسته بود که یعنی برم بشینم بغل دستش، بعد دستامو با مهربونی گرفت تو دستش و آروم زد پشت دستم و گفت: دختر ببین با دستات چیکار کردی؟ (دستهام بخاطر اینکه زیاد تو آب کف مونده بود چروک شده بود، ما میگیم پیر شده بود، شما چی میگین؟)
بعد اشاره کرد به خاله کوچیکم گفت: برو از تو کمد کرم بردار بیار دستاشو چرب کنم ...
آخ که چقدر دلم براش تنگ شده. کاش بودش ..چقدر مهربون بود ... دلم یه مهربونی از نوع مهربونی مادربزرگها میخواد.. بی چشمداشت و بی قید و شرط ...
از متفاوت بودن نترس!