بنام خدا ...
روزی بانویی میخواست وبلاگش را به روض کند اما آن موقع شب بود .. آخر در شب نمیشود وبلاگ را به روض کرد .. باید به شب کرد .. اما آن را هم نمیتوانست زیرا سوژه نداشت .. از خانه هم زیاد بیرون نمیرفت که تابلوها را اشتباحی بخواند یا گربه ها را ببیند و سوژه برای وبلاگش پیدا شود ... این بانو دوست داشت از خیلی چیزها در وبلاگش بنویسد اما وبلاگ جای همه چیز نوشتن نیست .. در وبلاگ فقط بضی چیزها را میشود نوشت ... این بانو خیلی دوست داشت در وبلاگش سرگرمی بگذارد مصابقه بگذارد و با دوستانش اسم فامیل بازی کند و دور هم بگویند و بخندند و خوش باشند.. اما این بانو هی به کودک درونش نحیب میزد که خجالط بکش بچه جون مردم چه میگویند؟ راستش هرف مردم برای کودک درون هیچ اهمیتی نداشت و راستش را بخواهید برای آن بانو هم اهمیتی نداشت پس حالا که هرف مردم اهمیت چندانی ندارد، هرکدامتان که مایلید با هر حرفی که مایلید به این سوعالات جواب بدهید... لاظم نیست حروف سخت انتخاب کنید و به مغزتان فشار بیاورید زیرا بانو میداند که این روض ها زندگانی به قدر کافی به انسان فشار میاورد ... پیشاپیش از حمکاری شما غدردانی به امل میاید...
اسم .. شهرت .. شهر .. رنگ ... غذا .. حیوان .. کشور .. مشاهیر .. میوه .. اشیا ..
توزیه زروری: برای مشاهیر باید شخصی که مینویسید واقعا مشاهیر باشد ها .. مثلا اگر نوشتید اندی یا ابی یا ساسی، بانو سرش را به اولین ستون سیمانی میکوبد و خونش میافتد گردن شما .. دیگه من آنچه شرط بلاق بود با شما گفتم![]()
از متفاوت بودن نترس!