کلاس اول ابتدایی بودم. دوران ابتدایی همیشه بخاطر قد و قواره ریزه میزه ام، نیمکت اول می نشستم. و شایان ذکر است که این روال حتی تا سال آخر دبیرستان هم ادامه داشت!!
بله .. سال اول ابتدایی بودم که یک روز مادر ِ یکی از همکلاسی هام، اومد دم کلاس که با معلممون حرف بزنه. یادش بخیر، اسم معلممون خانم ِ اشرف بود. خانم هما اشرف.
یه بار چند سال قبل، رفتم پیش یه دکتری که فامیلیش اشرف بود. قبل از اینکه بگم مشکلم چیه، بهش گفتم ببخشید شما با خانم هما اشرف نسبتی دارین؟ خندید و گفت بله ایشون دخترعموم هستن، لابد شما از شاگردهاشون بودین!! با تعجب گفتم از کجا میدونین؟ گفت آخه تا حالا چند بار شاگردهای ایشون اومدن پیش من و همین سوال رو کردن!! گفتم: بله شاگردشون بودم، لطفاً بهشون خیلی سلام برسونید و بگید شاید شما منو یادتون نباشه ولی من خیلی خوب یادمه چه معلم مهربون و دلسوزی بودین و دستتون رو میبوسم.
خیلی مؤدبانه، گفت: چشم، بزرگیتون رو میرسونم. و قطعاً توی دلش میگفت: بجای اینکه اینقدر ور بزنی، زودتر بگو مشکلت چیه، بیماران توی سالن منتظرند
بله ... جونم براتون بگه که .... خانمه که اومد دم کلاسمون، یه چادر مشکی سرش بود و شکم خیلی قلمبه ای هم داشت! همینطور که داشت با معلممون حرف میزد من زل زده بودم به شکمش و با خودم میگفتم: چرا اینقدر قلمبه ست؟!! آخرش هم طاقت نیاوردم. بلند شدم رفتم همونطور از روی چادر، دست مالیدم به شکمش و با کلی ذوق و شوق گفتم: آخی، شما حامله این؟
قبل از اینکه خانمه جوابی بده، معلممون با عصبانیت بهم توپید که: به تو چه دختر؟ برو بشین سر جات
منم که خیلی احساس طفلکی بودن کرده بودم و با خودم میگفتم: وااااا؟ مگه من حرف بدی زدم؟ خوب خواستم بدونم حامله ست یا نه؟ تازه شم، این چه طرز برخورد با نگینه؟ اونم از نوع فینگیلی ِ اول ابتداییش؟
خلاصه ... مغموم و دلگیر و سر افکنده، داشتم برمیگشتم سر جام که خانمه صدام کرد. برگشتم طرفش. با خوشرویی چادرش رو کنار زد و آنگاه من خود به چشم خویشتن دیدم که یه سبد خرید از این قرمز پلاستیکی ها زیر چادر روی شکمش گرفته، خیلی مهربون و ملایم با اون لهجه شیرین شیرازیش گفت: نه عزیزٌم حامله نیسَّم، نگا !! سبده ...
منم که جواب سؤالم رو گرفته بودم و مطمئن شده بودم که حامله نیست
با خیال راحت و خیلی خوشحال و خندان رفتم نشستم سر جام.
.........
پ.ن: دوستان! از خاطرات دوران ابتدایی شما به گرمی استقبال میکنیم
از متفاوت بودن نترس!