جلوی سینک ظرفشویی مشغول شستن انگور بودم. همسرجان اومد تو آشپزخونه که: چیکار داری میکنی؟ کمک میخوای؟
گفتم: نه ممنون، دارم انگور میشورم.
گفت: بعدش میخوای چیکار کنی؟
گفتم: میخوام نون و پنیر و انگور بخورم.
گفت: خوبه، هستم!
سفره پارچه ای بتّه جقّه رو برد پهن کرد وسط هال، نون سنگک گرم کرد و ظرف پنیر و بشقاب و کارد برد گذاشت وسط سفره.
همینطور که داشتم خوشه های انگور رو قیچی میکردم، با خودم زمزمه کردم: نون و پنیر و انگور .. نون و پنیر و انگور .. نون و پنیر و انگور .. دی دیم دی دیم ری دیم دیم .. دی دیم دی دیم ری دیم دیم ... ریتمیک بود، خوشم می اومد. حال خوب کن بود.
بعد یهو ذهنم از لا به لای خوشه ها، پرواز کرد. رفت ... رفت به سالهای پنجاه، پنجاه و یک ...
هفت هشت سالم بود. یک عصر گرم تابستونی، با دخترعمّه ام که دو سال از من کوچیکتر بود وسط حیاط خونه عمّه ام اینا، دست میزدیم و میرقصیدیم و میخوندیم: نون و پنیر و سبزی، عراق چرا میلرزی؟ ایران کاریت نداره، سر به سرت میذاره، عراق آفتابه سازه، ایران پیکان میسازه ...
بعد در حالیکه غش غش میخندیدیم، با صدایی شبیه جیغ تکرار میکردیم: عراق آفتابه سازه، ایران پیکان می سازه ... عراق آفتابه ساااااازه، ایران پیکان می ساااااازه ...
و تو همون عالم بچگی، چه حس غروری میکردیم از اینکه ما پیکان می سازیم و اونا آفتابه...
و صدای اعتراض بزرگترها از توی اتاق که: یوااااااااااش ترررررررر، چه خبرتووووونه؟ همسایه ها خوابیدن .. بیایین یه دقیقه سرتونو بذارین زمین .. زیر آفتاب مریض میشین هاااا ...
امّا ما اون روزها مریض نشدیم .. آفتاب مریضمون نکرد .. گرما مریضمون نکرد ... بیخوابی بعد از ظهرهای گرم تابستون مریضمون نکرد ... حالمون خوب بود ... روزگار گذشت .. زمانه عوض شد ... زندگی رنگ عوض کرد ... و ما مریض شدیم ... یه چیزی ما رو مریض کرد که زورمون بهش نمیرسید، که زورمون بهش نمیرسه ...
...........
پ.ن: حالم خوبه، غمگین هم نیستم ...
از متفاوت بودن نترس!