غروب بود و حوصله م بشدت سر رفته بود. به همسرجان گفتم میای بریم پیاده روی؟ مطابق معمول این ایام اخیر، فرمودند با اجازه بزرگترا خیر، فوتبال داره.. ای فوتبال، ای فوتبال! یعنی مرگ به نیرنگ تو که همراهِ پیاده روی های منو ازم گرفتی .. مهم نبود البته، خدا بذاره خودمو، پاشدم لباس پوشیدم و زدم بیرون. به خیابون که رسیدم اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد یه سینی پر از لواشک بود.. تو باغ های سرسبز و با طراوتی که به فصلش انار و آب انار میفروشن، به فصلش گردوی تازه، به فصلش توت و غوره و چیزای دیگه.. قیمت لواشک رو پرسیدم، کیلو ششصد و پنجاه تومن .. وا مصیبتا، لواشک همیشه ارزون ترین تنقلاتی بود که میشد خرید.. گفتم اندازه سیصد تومن برام بکشین لطفا .. به این نیت که نصفش رو بدم به پدرم که لواشک خیلی دوست داره.. راهمو ادامه دادم و رفتم و رفتم تا رسیدم به یه دکّه تنقلات فروشی، روی دیواره دکه با ماژیک قرمز نوشته بود: چیپس، پفک، سیگار، انرژی زا (بقول دخترم: انرژی زاده!)، آب معدنی .. با خودم فکر کردم همه شون مضرّند غیر از آب معدنی .. البته اونم مضرّه ها، واسه جیب .. آب معدنی کوچیک پونزده هزار تومن، تازه بعضیا بیست تومن هم میدن ...
به راهم ادامه دادم .. هوا گرم بود، خیلی گرم، با اینکه ساعت از هشت گذشته بود اما هنوز گرما دست از سر شهر برنداشته بود، ندایی درونم میگفت برگرد نگین، برگرد یه دوش آب خنک بگیر و لم بده جلوی کولر و ادامه فیلمت رو ببین .. مادام بوآری .. ولی یه ندای دیگه از یه گوشه دیگه میگفت به حرفش گوش نده نگین، این عجوزه خیرِ تو رو نمیخواد، دشمنته.. به ندای دومی گوش کردم و به راهم ادامه دادم ... قصد کردم به کیوسک روزنامه فروشی که رسیدم جدول بخرم و برگردم خونه .. تقریبا بیست دقیقه راه بود ... امّا هرچی میرفتم اثری از کیوسک نبود، ندای اولی گفت دیدی گفتم؟ حالا حالاها نمیرسی بهش، برگرد خونه ... ندای دومی گفت ببین نگین جان، تو هر قدمی که برمیداری داری به سلامتیت کمک میکنی، حالا گیریم هوا گرمه، خوب وقتی رسیدی خونه، میری جلوی کولر خنک میشی دیگه، پس نه فقط ادامه بده تا به دکه روزنامه فروشی برسی، بلکه دعا کن دکّه دورتر بشه که تو بیشتر راه بری! از اونجایی که حسن نیت ندای دومی بارها بهم ثابت شده، دعا کردم دکه دورتر بشه!
و هه! از اونجایی که بنده بسیار مستجاب الدعوه هستم، هرچی میرفتم به دکه نمیرسیدم! کم کم داشت با ندا خانوم دعوام میشد که چراغ های دکه از دور نمایان شد .. به به .. چه چراغهای قشنگی .. جلوی دکه ایستادم و بین مجله های جدول مجله محبوبم رو پیدا کردم .. عنوان .. البته تاریخ گذشته بود.. چه بهتر .. قیمتش بیست تومن ارزون تره.. صد هزار تومن .. بعد از آقای دکّه ای پرسیدم عنوان جدید نیومده؟ گفت چرا، ایناهاش .. یه دونه هم جدید برداشتم صد و بیست تومن ... گذاشتم توی کیف پارچه ای که همیشه تو کیفم دارم و سلانه سلانه برگشتم سمت خونه ... خیلی خیلی گرمم شده بود.. آب هم همرام نبرده بودم متأسفانه .. یه لحظه گفتم، نه نه من نگفتم، ندا اوّلیه گفت، گفت به همسرجان زنگ بزنم بیاد دنبالم ( استثنائاً گوشی همرام برده بودم) ندا دوّمیه گفت ای بابا حالا اون بنده خدا با فوتبالش خوشه، بذار اونم لذت خودشو ببره .. احسنت به ندا دومیه که چقدر فهمیده ست!
اومدم سمت خونه .. تو تاریکی پیاده رو یهو چشمم به یه موجود کوچولوی سفید مشکی افتاد، اگه گفتین چی بود؟ آفرررین، یه بچه گربه شیطون سیاه و سفید که به محض اینکه بهش نزدیک شدم با عجله تنه درخت رو گرفت و بدو بدو رفت بالا!! بعد مثل اینکه بازم احساس امنیت نکرد، با سرعت بیشتری پرید پایین و زیر یکی از سنگ های کنار جدول که سوراخ کوچولویی بود قایم شد ..کمی ایستادم و منتظر موندم بلکه بیاد بیرون هم تماشاش کنم هم بگم بخدا من دوستت هستم، من قصد ندارم اذیتت کنم... اما نیومد .. ندا اوّلیه زیر گوشم ویز ویز کرد: هه هه! خانوم تناردیه، وقتی رسیدی خونه، یه نگاه تو آینه به خودت بنداز!! ندا دومیه بلافاصله گفت: شات آپ بینیم بابا، بچه گربه ست دیگه، میترسه.. اصلاً موجودی سراغ داری که از آدمیزاد نترسه؟
به حرف ندا دومیه احسنتی گفتم و از شما چه پنهون یه دهن کجی هم به ندا اولیه کردم و به راهم ادامه دادم .. دو تا پسر نوجوان که حداکثر شونزده هفده سال داشتن از روبرو میومدن، با دوچرخه، کشیدم کنار که راهشون رو سد نکرده باشم دستم کشید به دیوار و پوست روی دستم خراشید، اولش عصبانی شدم و ندا اولی در اومد که: آخه دوچرخه جاش تو پیاده روئه؟ پیاده رو اسمش روشه، پیااااده رو ... اما بلافاصله ندا دوّمیه گفت بیخیال نگین جان، این طفلی ها که خوردن به دوره ای که از همه چی محرومن، تو دیگه سر به سرشون نذار، زخم شمشیر نخوردی که! پوستت هم کلفته زود خوب میشه! تو دلم برای همه نوجوون ها و جوون هامون دعا کردم و به راهم ادامه دادم ... قشنگ میشنیدم که ندا اولیه دندون قروچه میرفت و کم کم از گوشهاش دود میزد بیرون!
رفتم و رفتم تا دوباره رسیدم به همون باغی که لواشک خریدم .. میخواستم یه شیشه هم آب انار بخرم بعد دیدم دستم سنگین میشه و دردش بدتر میشه .. مدتیه دست راستم از کتف و بازو و آرنج تا مچ و انگشت ها درد میکنه .. بگذریم .. تقریبا بیست سی قدم مونده به خونه، گوشی زنگ خورد، همسرجان بود .. ردّ تماس دادم چون نزدیک بودم .. بیخودی چرا پول بریزیم تو جیب مخابرات؟ آیا؟! خلاصه قدم هامو سریع کردم تا رسیدم و رفتم بالا که همسرجان در رو باز کرد و تا چشمش به من افتاد با قیافه ای نگران گفت: کجا بودی توووو؟ گفتم واااا من که گفتم میرم پیاده روی .. گفت چرا گفتی ولی آخه دو سااااااعت شد .. گفتم اووووه یه جوری میگی سااااعت انگار که ساااااعتش بیگ بنه! گفت نه آخه همیشه یه ساعت میرفتی .. گفتم معذذذذذرت میخوام چون زانوم یه کمی درد میکنه آروم تر میرفتم، هوا هم خیلی گرم بود نفسم تنگ میشد، این شد که طول کشید، حالا هم میشه لطفاً بجای اینکه اصول دین بپرسی، بری اون یه تیکه کوکو که تو یخچال داریم با یه تیکه نون بیاری؟ من خیلیییی گشششنمه! بنده خدا رفت نون و کوکو رو آورد (تازه یه پیاله ماست هم گذاشت که بخورم زبونم دراز تر بشه!!) و بنده میل فرمودم و به توصیه ندا اولی گفتم: دستت دررررد نکنه خیلیییی چسبید...
بعدش کمی جدول حل کردم ... بعدش مسواک زدم ... بعدش قمقمه آبم رو پر کردم گذاشتم بغل دستم... و بعدش سنجاب لالا، خرگوش لالا ...
دنیا بدون جنگ نیز پر از بدبختی و صدمه است.