این روزها خیلی موودی شدم. بقول شیرازیا حال گردون میکنم! یعنی هی حالم عوض میشه. گاهی حس میکنم همه درهای دنیا به روم بسته شده ،دو ساعت بعدش میبینم اوااا یکی درها رو وا کرده!
شما مجبور نیستین اینا رو بخونین دوستان! هی میام مزاحم اوقاتتون میشم! من در واقع اینجا دارم یه پرونده پزشکی واسه خودم ثبت میکنم
دیشب دوباره اون درد جهنمیه اومدش. لعنت بهش. اصلا نمیخوام زیاد در موردش بنویسم که فکر کنه علی آباد هم دهیه! والا بخدا.. درد میکشیدم و با خودم فکر میکردم من باید یه کاری کنم، اینطوری پیش بره، تا دهم خرداد روحم شاد و یادم گرامی میشه که! زمان گذشت و با تمهیدات همیشگی، درد ساکت شد. رفتم خوابیدم. در واقع غش کردم! باور کنید خواب بودم اما مغزم پردازش میکرد و دنبال راه چاره میگشت. خواب دیدم تو بیمارستان هستم و قراره ام آر آی بشم. بعد عارف و لیلا فروهر دارن فرم رضایت رو امضا میکنن
لیلا هم یه لباس سفید ماکسی خوشگل تنش بود انگار میخواست بعد از امضای فرم رضایت، بره رو صحنه! عارف ولی یادم نیست چی تنش بود! امشب بیشتر دقّت میکنم!
دم صبح یه چشم خواب و یه چشم بیدار، یادم افتاد که ای وااااااااای من لیلا رو چرا یادم رفته بود؟ (فروهر نه، یه لیلای دیگه!!) آخه ما یه لیلای گل داریم تو آشنایان. وااای من چرا یادم نبود لیلا تو بیمارستان دال کار میکنه؟ اونجا پرستاره. همون بیمارستانی که دیروز رفتم و گفت تا هجدهم خرداد نوبت نداریم و من بناچار برگشتم مرکز اولی و همون نوبت دهم خرداد رو گرفتم. چرا من یادم به لیلا نبود؟ خوب خدا رو شکرررر! امروز زنگ میزنم به لیلا و میگم لیلا جون به دادم برس دارم میمیررررررم! تو رو خدا یه نوبت اورژانسی از بخش ام آر آیتون! برام بگیر، خدا خیرت بده.
صبر کردم کمی زمان بگذره تا بتونم بهش زنگ بزنم. و تو این مدت فکر کردم چرا من زودتر به فکر لیلا نیفتاده بودم؟ همینطور فکر میکردم که یهو انگار یکی یه پتک محکم کوبید تو مغزم! یه فکری اومد تو سرم . یه فکری که تنم لرزید. یه لحظه با خودم گفتم میخوای چیکار کنی نگین خانوم؟ میخوای زنگ بزنی لیلا برات پارتی بازی کنه؟ میخوای از آشنایی که داری، استفاده کنی؟ نگین خانوم! تو به اون پیرمرد بیمار روستایی فکر کردی که از روستاشون کوبیده اومده شیراز واسه ام آر آی؟ پیرمردی که نه سواد درست حسابی داره، نه راه و چاه بلده، نه مسیرها رو بلده، نه دوست و آشنایی داره، و بدتر از همه، نه پول داره. بهش فکر کردی واقعاً؟ تو به اون کوچولوی هفت هشت ساله فکر کردی که بیماره و باید ام آر آی بشه و با تن نحیف بیمارش تو نوبت انتظاره؟ به اون جوونی که سردردهای مداوم داره و دکتر براش ام آر آی نوشته و مادرش شبانه روز دست به دعا ست و هزار جور نذر و نیاز میکنه که خدایا بچه ام طوریش نباشه؟ به اینا فکر کردی تو؟ نگین خانوم، بیشتر عمرت گذشت و هنوز سر پلّه اولی. ادّعات هم گوش فلک رو کر کرده، بنی آدم اعضای یکدیـــــ .. ببند دهنتو نگین خانوم، تو رو چه به این حرفا؟ تو رو چه به فکر همنوع بودن؟ تو داری میری نوبت یه بیمار بیچاره رو که چه بسا از تو خیلی بیشتر درد میکشه غصب کنی. داری میری پا بذاری رو حق دیگران. تا وقتی طرز فکرت اینه و اینقدر بی انصاف و خودخواهی، برو بشین سرجات و اینقدر درد بکش تا بمیری ..
ور ِ مظلومم زیر لبی شروع کرد که: خیییییلی خوب بابا بسه دیگه، تو رو خدا اینقدر دعوام نکن. خوب غلط کردم .ببخشید. دیدی که خودم زود متوجه شدم دیگه. دیدی که زنگ نزدم به لیلا. حالا چرا هی خفّت ام میدی؟ خیلی خوب بسّه دیگه، نمیبینی درد دارم گناه دارم؟!
یک ساعتی گذشت. یقه خودمو ول کردم! فکری به سرم زد. پاشدم زنگ زدم بیمارستان کوثر. گفتن باید حضوری بیای. به همسرم گفتم میای بریم کوثر؟ گفت آره. رفتیم کوثر. از در و دیوار مریض میبارید. زن و مرد، پیر و جوون. زیر زمین، بخش ام آر آی. سه تا فرم دادن پر کردم. گفت برای اول خرداد. عین گدای سامره گردنمو کج کردم گفتم خانوم بخدا دردم زیاده. گفت سی ام اردیبهشت، دیگه هم چونه نزن. گفتم اوکی، دم شما هم گرم.
برگشتیم خونه. تو راه برگشت ساکت بودم. همسرجان گفت ساکتی. گفتم دارم فکر میکنم. مثل همیشه گفت با صدای بلند فکر کن! گفتم نمیشه، این شاخ به اون شاخ میپّرم. گذاشت به حال خودم باشم.
به لیلا فکر میکردم، به بیمارستان کوثر، به اون حیاط سرسبز و دلباز ورودی بیمارستان. به باغبونی که داشت گلها رو آب میداد و آهنگی رو با سوت میزد. به اون سرسبزی و آرامشی که حتی با وجود بیماری، میتونستی کلّی ازش لذت ببری. به نگهبان های آبی پوش بیمارستان که با حوصله بیماران رو به بخش های مختلف راهنمایی میکردن. به اون زیرزمین. به اون فرمی که پر کردم. به مواردی که باید بله یا خیر تیک میزدم. به اون موردی که نوشته بود آیا ترکش تو بدنتون هست؟ صورتم نه، قلبم تیر کشید.به جنگ فکر کردم. به خمپاره. به تیکه های تیز و نامرد فلزی که تو بدن شیرمردان سرزمینم جا خوش کردن. به دردی که سالهاست دارن میکشن. به صبوریشون. به خانواده هاشون. به درد مختصر خودم. به نوبت اول خرداد. به قسمت و نصیب. به کار خود گر به خدا بازگذاری حافظ. به آدمیزاد که بقول مادربزرگم با یه غوره سردش میشه و با یه مویز، گرم.
بچه ها من مطمئنم دعای شماها پشت سرمه. من میدونم شماها دعا میکنین برام. نمیخوام قضیه رو فیلم هندی کنم اما من به دعا خیلی معتقدم. اصلاً آدم مذهبی نیستم اما به دعا خیلی معتقدم. دم همه تون گرم.
دیشب برادر همسرجان زنگ زد حالمو بپرسه. درست همون موقعی که من درد شدید داشتم. همسرم گفت هنوز درد داره و تا دهم خرداد هم ناچاریم منتظر بمونیم. شنیدم که بنده خدا گفت ای بابا نمیشه این طفلک! (چیه؟ طفلک هشتاد ساله ندیدین؟!) همینطور درد بکشه که، خوب جاهای دیگه مراجعه کنین شاید نوبت زودتر بدن، میخوای من پیگیر باشم؟
برام جالبه که یارون شوهر (توضیح میدم) فکر میکنن من طفلکی هستم! دیگه نمیدونن پشت نقاب این طفلک، چه مار غاشیه ای خوابیده که![]()
تهرانی ها بعد از ازدواج، به اقوام مرد میگن فامیل شوهر، و به اقوام زن میگن فامیل زن؟ (اینو مطمئن نیستم). شیرازی ها به اقوام مرد میگن یارون شوهر، به اقوام زن میگن یارون زن. آذری ها به اقوام مرد میگن زینال آدامی (آدمهای زینال) و به اقوام زن میگن زینب آدامی (آدمهای زینب)
ببنید همینطور دارم زکات علم و دانشم رو پخش میکنم![]()
از متفاوت بودن نترس!