میدونین امروز چی شد؟ نمیدونین که! از درمانگاه بهم زنگ زدن گفتن شما چهارشنبه آینده تشیف بیارید!!! گفتم شوخی میکنید دیگه؟! گفتن نه عزیزم کاملاً جدی هستیم، امروز کنسلی نداریم وقت های شنبه هم کاملا پر شده و ما خیلی تلاش کردیم که کار شما رو راه بندااااااااا ...........
نذاشتم حرفش تموم بشه، با مهربانی! گفتم سپاس بیکران و ایشالا روز خوبی داشته باشید، و تق! تماس رو قطع کردم. بعد شروع کردم خندیدن. بخدا راست میگما! کلی خندیدم. تا حالا شده از شدت " خدایا چیکار کنمی" (ببینین چه اصطلاح قشنگی یادتون دادم)!!بیفتین رو خنده؟ همسرم هاج و واج نگام میکرد و مونده بود که آیا خبری شنیدم که بشدت خوشحالم کرده یا به جنون مبتلا همی گشتم؟
خوب بقیه شو تند تند و مختصر میگم چون هم خودم بسکه در موردش نوشتم خسته شدم، هم میدونم حوصله شما عزیزان رو هم سر بردم. ببخشین!!
دیگه زنگ زدم درمانگاه ایران. گفتن فردا عصر ساعت 4 بیا بکشیم. گفتم آخ جوووون فردا دیگه راحت میشم. بعد فوری نیشمو جمع کردم و به خودم نهیب زدم که: ببین بیخودی ذوق نکن. گفتم امروز هم قرار بود بری بکشی اما نشد. خلاصه من تا روی یونیت دندانپزشکی نشینم، تا پیش بند صورتی خش خشی بهم نبندن، تا آمپول بیحسی بهم نزنن، تا دکتر کلبتین (هرکی گفت کلبتین چیه جایزه داره!!) دست نگیره و ریشه این درد کوفتی رو از فکّ من نکشه بیرون و محل کشیدگی!! رو با جوالدوز ندوزه، من باور نمیکنم! درد دارم ولی خدا رو شکر اون درد شدیده دیگه نیومده سراغم (خدایا پناه بر تو). دیگه توکل بر خدای مهربان تا فردا ساعت 4 عصر. خلاصه که تا اطلاع ثانوی، هنوز یک عدد نگین بانوی عاقل داره واسه شما پست میذاره![]()
عصری دخترم تصادف کرد. نگران نشید طوری نشده! عصری داشت از سر کار برمیگشت زنگ زد گفت مامان میای بریم بیرون؟ گفتم آره اتفاقا امروز همه ش مشغول جارو و گردگیری بودم، کلّی حوصله ام سر رفته. یه ربع دیگه زنگ زد فکر کردم میخواد بگه لباس بپوش بیا پایین، دیدم میگه سلام مامان جان، خوبی؟ بابا هست؟ گوشی رو میدی بهش؟
اوایل از شنیدن این جمله خیلی نگران میشدم ولی الان دیگه وقتی میبینم خودشون زنگ زدن و سالم و سلامت هستن خیالم راحت میشه که خوب خدا رو شکر هرچی که بوده بخیر گذشته ولی تا ته ماجرا رو دیگه میدونم که چی شده!!
وقتی بچه ها پشت تلفن میگن "سلام مامان جان، خوبی؟ بابا هست؟ گوشی رو میدی بهش؟" یعنی قضیه از حوزه استحفاظی مامان فراتره!!
گوشی رو دادم به همسر جان و دیدم بعععععله، دختر خانوم گل ما، از پشت کوبیدن به یه ماشین دیگه و الان هم وایسادن کارشناس بیاد. کارشناس هم نیومده گفته درست آدرس ندادین! ما مأمور فرستادیم آدرس رو پیدا نکرده برگشته، هر وقت آدرس درست دادین مأمور میفرستیم!! شاد و پیروز باشید!
خلاصه دختر گلی مجبور شده مدارک ماشین و گواهینامه رو بده به فرد خسارت دیده تا فردا ماشینو ببره برآورد خسارت کنه.
جونم براتون بگه طی مدتی که منتظر کارشناس بودن (که نیومده) دخترم با همسرِ اون آقایی که پشت فرمون بوده، حسابی گپ زدن و کلّی دوست شدن و شماره تلفن رد و بدل کردن و چقدر خوشحال شدن از آشنایی همدیگه و وااااای چه دختر خانم نازی و اصن خسارت فدای سرت و وااای چه خانم با شخصیتی و اصن انگار ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا این تصادف اتفاق بیفته و باعث آشنایی اینا بشه، و به نظر طرفین این تصادف چقدر میمون و مبارک بوده و طرفین کلّی جیگرتو برم من و اصن گور بابای خسارت ماشینها و ای باباااا خدا کنه به جون ِ آدم نخوره و اصن تف به جیفه دنیا و بر چشم بد لعنت و اصن پول چرک کف دسته و وااااای مامان نمیدونی چه خانم با شخصیتی بود و کلاً چقدر خوب شد که تصادف کردم!!
هووووووووووووف![]()
از متفاوت بودن نترس!