امروز بعد از ظهر درد داشتم.
نه نشد ...
امروز بعد از ظهر دررررررد داشتم.
نه بازم نشد ...
امروز بعد از ظهر به معنی واقعی کلمه داشتم میمرررررردم.
امروز بعد نهار دردی رو لمس کردم که نه طی این یکی دو ماهه اخیر، که تو کلّ زندگیم لمس نکرده بودم.
به جرأت میتونم بگم که انگار پر زورترین و وحشی ترین موجود دنیا، ناغافل بهم حمله کرد. انگار صد تا میخ کلفت و تیز رو از همه جهت تو گوشم و سرم و گلوم فرو میکردن.
نمیدونم چه کوفتی بود لعنتی. مثل صاعقه نازل شد. نمیتونم توصیفش کنم.
فقط میدونم یهو خیییییلی وحشی شروع شد و بر خلاف دفعات قبل، ثانیه به ثانیه بدتر و بدتر میشد.
مثل همیشه سریع یه مسکن خوردم، اسپری بیحسی زدم، همسرم حوله گرم کرد گذاشتم روش. اما نشد که نشد که نشد ..
تا جاییکه از شدت درد، نشستم و شروع کردم زار زار گریه کردن و به خدا التماس کردن که خدایا خوبش کن، خدایا به دادم برس. خدایا کمکم کن...
اما خوب نشد لعنتی .. خوب نشد ...
همسرم که بشدّت پریشون بود و تو هال قدم میزد و کاری هم از دستش بر نمیومد، یهو وایساد، یه کمی خیره خیره نگام کرد، بعد رفت سریع لباس پوشید و در حالیکه از در میرفت بیرون، گفت من الان برمیگردم. تا بیام بپرسم کجا؟ رفته بود. گفتم لابد رفته یه مسکن قویتر یا یه دارویی چیزی بخره.
تقریبا ده دقیقه بعد زنگ زد. گفت لباس بپوش بیا پایین.
به هر مصیبتی بود پاشدم لباس پوشیدم رفتم پایین. سوار شدیم و تو ماشین برام توضیح داد که رفته درمانگاه نزدیک خونه و با پذیرش بخش دندانپزشکی صحبت کرده که یه مورد اورژانسی هست که درد زیادی داره. اونا هم گفتن باشه بیاد بین مریض معاینه بشه.
داشتم میگفتم ای بابا، من که دردم از دندون نیست که، مگه نه که من دارم آنتی بیوت........
حرفم هنوز تو دهنم بود که رسیدیم دم درمانگاه!
مدتی نشستم تو سالن انتظار، در حالیکه دردم داشت یواش یواش آروم تر میشد. تا اینکه صدام کردن و رفتم داخل. وقتی رفتم داخل و شرح حال این مدت اخیر رو برای خانم دکتر گفتم، اول عکس دندون ها رو با دقت نگاه کرد، یه معاینه دقیق و کامل هم از دندون هام کرد، بعد یه کاری کرد که تا حالا نه دیده بودم و نه شنیده بودم. فقط گفت تحمل کن شاید درد داشته باشه. در حالیکه نگران بودم که لابد میخواد بدون بیحسی دندونمو بکشه!!!خدایا یعنی چیکار میخواد بکنه؟ با نگرانی به دستهاش نگاه میکردم که ببینم سمت ساطور میره یا گاز انبر؟ که دیدم نه بابا، یه تیکه پنبه نرم و لطیف برداشت، تو دلم گفتم هووووووف، خدایا شکرت به خیر گذشت. پنبه که درد نداره.
پنبه رو برداشت، یه اسپری مخصوصی رو به مقدار خیلی زیاد پاشید رو پنبه. بعد گفت بگو آآآآآآآآ، گفتم آآآآآآآ ... پنبه رو گذاشت رو دندون آخری. دندون عقل. به محض اینکه پنبه رو گذاشت و فشار داد، دندونه یه جوری تیررررر کشید که بی اختیار از ته دل گفتم آآآآآآآآااخخخخخخ و خدا منو ببخشه، یه جووووری کوبیدم رو دستش و دستش رو پس زدم که تو دلم گفتم این امشب میره خونه به خانواده اش میگه امروز یه بیمار وحشی بیشعور داشتم که داشت منو میکشت!!!
بعد که پنبه رو برداشت و اون درد برق آسا برطرف شد و تونستم نفس بکشم، بازوش رو گرفتم بوسیدم (خوب دستش دستکش بود، بعدشم دندونی(!) بود، نمیشد بوسید!!) و به هزار زبون ازش عذرخواهی کردم. گفتم ببخشید بخدا اختیاری نبود، خیلییی درد داشت، حلالم کنید.
خیلی شیرین خندید، جوون بود، زیبا بود، مهربون بود. با یکی از خوش آهنگ ترین صداهایی که تو عمرم شنیدم گفت: نه عزیزم شما ببخشید که دردتون اومد. بعد قشنگ با حوصله برام توضیح داد که اینو بهش میگن تست سرما. دندونی که مشکل داره، در برابر این تست عکس العمل نشون میده. منم خندیدم گفتم خوب عزیز دل، قبلش یه بوقی، چراغی، راهنما یی!!!
با خنده گفت آخی ببخشید، دردت از دندون عقله، باید بکشی تا درد برطرف بشه.
به مصداق مَثَل معروف ِ " به مرده که روو بدی میگه چرا کفنم ساسون نداره؟" خودمو لوس کردم و گفتم خانم دکتر میدونم بی نوبت اومدم ولی تو رو خدا اگه میشه لطف کنید همین الان بکشید منو از این درد لعنتی نجات بدید. با همون ملایمت و مهربونی گفت نه عزیزم نمیشه، کار من نیست، کار جرّاحه، چهارشنبه ها دکتر معتضدیان اینجا هستن و شنبه ها دکتر مِیگٌلی، به پذیرش میگم زودترین نوبت رو بهتون بده.
بازم ازش تشکر و عذرخواهی کردم و گفتم این اولین باره من به این درمانگاه میام، اسم شریفتون رو میشه بدونم؟ گفت هاشمی هستم.
چه اسم قشنگی. هاشمی .. دکتر هاشمی .. دکتر هاشمی مهربون..
برگشتم سالن انتظار و مثل زنی که تازه از درد زایمان فارغ شده باشه، ولو شدم رو صندلی! همسرم رفت پذیرش، گفتن همه نوبت های چهارشنبه و شنبه گرفته شده ولی چون خانم دکتر گفتن مورد اورژانسیه، سعی میکنیم چهارشنبه بهتون نوبت بدیم.
حالا قراره بهمون زنگ بزنن.
تو ماشین که داشتیم برمیگشتیم خونه، همسرم گفت تو تمام این مدت، به این شدّت درد نگرفته بود. گفتم آره امروز اصلاً یه درد دیگه بود، اسم درد امروز رو گذاشتم درد جهنّمی..
وقتی اومدیم خونه، سریع یه چای دم کردم،نشستم روی مبل و در حالیکه لیوان چای نباتم رو مزمزه میکردم، به همسرم گفتم من اگه مٌردم، خانم دکتر هاشمی رو خبر کن، صداشو که بشنوم، زنده میشم!
خلاصه که، خانم دکتر هاشمی مهربون، عزیز دل، بقول شاعر:
الهی تب کنم، شاید پرستارم تو باشی![]()
از متفاوت بودن نترس!