امروز چه روز قشنگیه. صبح با صدای گوشنواز بارون بیدار شدم. ذوق کردم. از تخت بیرون اومدم و یکراست رفتم سمت پنجره پذیرایی. واااای خدایا بارون. بارون پاییزی. نمیدونم چرا یاد داداش کوچیکه افتادم. لبخندی روی لبم نشست. زیر لب زمزمه کردم: آه باران باران، شیشه پنجره را باران شست، از دل تنگ من اما، چه کسی یاد تو را خواهد شست؟
توی باغچه وسط حیاط پر بود از برگهای زرد و نارنجی پاییزی. از پرنده ها خبری نبود. اما مطمئن بودم وقتی بارون بند بیاد میان برای غذا. اهل خونه هنوز خواب بودن. پنجره رو باز کردم و اجازه دادم هوای نمناک و خنک پاییزی گونه هام رو نواش کنه. چه دست مهربونی. چه نوازش قشنگی. یکی یکی عزیزانم بیدار شدن. سلامی و صبح بخیری. و سفره صبحانه. یه کمی نون ریز ریز کردم دادم شاپسر برد ریخت تو باغچه واسه مهمون کوچولوهای هر روزه من. روزهای تعطیل رو خیلی دوست دارم. روزهایی که همه اعضای خانواده میتونیم دور هم غذا بخوریم. صبحانه رو که خوردیم پیشنهاد کردم بریم بیرون با ماشین دوری بزنیم. دخترم گفت من باید برگه های بچه ها رو تصحیح کنم نمیام. پدرم هم گفت من ترجیح میدم بخوابم، شما برید. این شد که من و همسر جان و شاپسر رفتیم بیرون. شاپسر ماشین رو زد بیرون و من و همسرجان رفتیم که سوار بشیم. همسرم گفت بیا بشین جلو، خندیدم گفتم نه راحت باش. امروز اجازه میدم تو کنار پسرم بشینی و لذتش رو ببری! کمی تو خیابون های خیس و پاییزی شیراز گشتیم. بعد شاپسر از آینه ماشین نگاهی به من که صندلی عقب نشسته بودم کرد و گفت مامان کجا دوست داری برم؟ بی اونکه فکر کنم، گفتم اگه میشه برو سمت حافظیه. رفتیم سمت حافظیه. پیاده نشدیم اما حال و هوای حافظیه سواره و پیاده اش خیلی تفاوتی نداره. به شاپسر گفتم آروم آروم برو تا بتونم بیشتر این منظره زیبا رو تو قاب چشمام نگه دارم.
بعد رسیدیم جلوی باغ ملی. شاپسر گفت پیاده شیم کمی راه بریم. پیاده شدیم. وای خدایا این خودِ بهشت بود. دیدین بعضی حس ها اصلا در قالب کلمه و جمله نمیگنجه؟ دیدین بعضی حس ها رو فقط باید حس کرد؟ نه گفت و نه نوشت. یعنی نه اینکه نخوای بگی یا بنویسی. نمیشه اصلاً. انگار با گفتن یا نوشتن، از زیباییش کم میشه. چند تا خانم جوون داشتن بدمینتون بازی میکردن. یه خانم با کلاه و شال بافتنی سفید داشت دوچرخه سواری میکرد. دو تا گربه شیطون و بازیگوش مشغول بازی بودن. یکیشون سیاه بود یکیشون زرد و نارنجی، درست رنگ برگهای پاییز. کمی قدم زدیم. کمی با شاپسر شوخی کردم و خندیدیم. مناظر دور و بر اینقدر زیبا و چشم نواز بودن که قابل وصف نیست. چند بار میخواستم عکس بگیرم، اما ترجیح دادم همه حواسم رو معطوف تماشا کنم.
به شاپسر گفتم: علی واقعاً کدوم منظره دنیا رو میشه با پاییز شیراز مقایسه کرد؟ بدجنس بلافاصله گفت: باغ پتروف روسیه!!
خندیدم و گفتم بدجنس جوابهات تو آستینته ها. بعد گفتم آره علی واقعا قشنگ بود و لذتش رو بردیم اما باور کن حاضر نیستم هیچ کجای دنیا به جز شیراز زندگی کنم، حالا هرچقدر هم زیبا باشه. من به ور ِ شیرازیم عرق عجیبی دارم.
بعد اومدیم دوباره سوار ماشین شدیم. بارون بند اومده بود اما هنوز آسمون پر از ابر بود. آبی،سفید، خاکستری.
شاپسر پیاده شد یه بستنی یخی پرتقالی برام خرید. خوشمزه بود. خیلی خوشمزه. بعد اومدیم چند تا بربری تازه هم گرفتیم.
ظهر نهار نون تازه با ماست و حلوا شکری خوردیم. فقط برای پدرم گوشت و لوبیا که از دیروز ظهر مونده بود گرم کردم، کوبیدم و روش پودر لیمو عمانی ریختم و با نون بربری تازه دادم خورد.
روز قشنگیه. روز قشنگی پر از حس های خوب. نوشتمش که هم برای خودم به یادگار بمونه و هم شما دوستان عزیزم رو در این حس و حال شریک کنم.
این ترانه زیبا هم تقدیم به شما دوستان خوبم که بشنوید و لذتش رو ببرید ..
از متفاوت بودن نترس!