اون روز داشتیم با دخترم در مورد "نوشتن" حرف میزدیم. گفتم: ببین عزیزم، برای نوشتن یه موضوع، اوّل باید سعی کنی خوب شروعش کنی، تا خواننده رو ترغیب کنی که مشتاق بشه و نوشته رو دنبال کنه. بعد باید خوب موضوع رو بسط بدی، شاخ و برگ بدی، اما نه اونقدر که خواننده رو خسته کنی. بعد به موقع، با یه پایان بندی خوب، موضوع رو به اصطلاح، جمع کنی.
بعد گفتم: مثلاً من میتونم یه چوب کبریت بذارم جلوم و ده صفحه راجع بهش مطلب بنویسم![]()
دخترم چشماش گرد شد و گفت: واقعااااااااااااااااً ؟
(عین خانوم شیرزاد تو ساختمان پزشکان)
منم یه بادی به غبغب انداختم و گفتم: بعله! واقعاً ![]()
الآن که دارم به حرف خودم فکر میکنم، با خودم میگم خداییش خوب که نگفت بردار بنویس ببینم!![]()
وگرنه من ِ بینوا در مورد یه چوب کبریت چی میخواستم بنویسم؟![]()
* یادش بخیر سال هشتاد و سه که اولین وبلاگم رو ثبت کردم ، گفتن ورود یک طنّاز خوش قریحه به وبلاگستان رو تبریک میگیم. الان به چه روزی افتادم که این شده وضع وبلاگ نویسیم! من به این نوشتن نیاز دارم. که به بعضی چیزها فکر نکنم.
حالا واسه اینکه دست خالی از وبلاگم نرید، این سروده قدیمی تقدیم به شما عزیزان ![]()
از متفاوت بودن نترس!