کتاب ِ "هر دو در نهایت میمیرند" رو تازه تموم کردم. یک کتاب خوب، نوشته آدام سیلورا که قبل از نویسندگی کتابفروش بوده و بعد به نقد کتاب و نهایتاً به نویسندگی رو میاره و کتاب هاش جزو پر فروش های نیویورک تایمز شدن و جوایز زیادی گرفتن.
این کتاب ترجمه بسیار خوب ِ آقای میلاد بابا نژاد و خانم الهه مرادی هست و انتشارات نون این کتاب رو منتشر کرده.
از اون دست کتابهاییه که وقتی دست میگیری دلت نمیخواد زمین بذاری. ماجرای دو تا نوجوان هست به نامهای متیو و روفوس که قاصد مرگ بهشون زنگ میزنه و میگه فقط بیست و چهار ساعت از عمرشون باقی مونده. این دو نوجوان با هم غریبه هستن ولی به دلایلی در روز آخر زندگیشون همدیگه رو پیدا میکنن و اون روز آخر عمرشون رو با هم میگذرونن.
ماجراهایی که این دو جوون از سر میگذرونن و کارهای متفاوتی که در طی اون بیست و چهار ساعت انجام میدن. حسرت کارهایی که نکردن، سفرهایی که نرفتن، عشق هایی که نورزیدن و کلا اینکه زندگی رو زندگی نکردن.
این کتاب یه جورایی مثل یه تلنگره به کسانی که از زندگیشون درست استفاده نمیکنن و هر کاری رو به آینده موکول میکنن غافل از اینکه فرشته مرگ هر لحظه ممکنه از راه برسه و پرونده زندگیشون بسته بشه.
در مجموع کتاب رو خیلی دوست داشتم، یکی از نقاط قوّت کتاب، ترجمه روان و یکدستی هست که لذت خوندن رو مضاعف میکنه.
اینم بگم که این کتاب جوریه که وقتی تمومش میکنید، لااقل تا دو سه روز نمیتونید کتاب جدید دست بگیرید. چون تا مدتها در حال و هوای فضای داستان باقی میمونید و بهش فکر میکنید.
برش هایی از کتاب رو براتون میذارم شاید شما هم علاقمند به خوندنش شدید:
* مطمئنم هر دو نفری که با هم رابطه دارند، چه در مدرسه، چه در شهر، چه در آن ور ِ دنیا، با هم سر چیزهای کوچک و بزرگ، مشکل پیدا میکنند، اما آنهایی که به هم نزدیک ترند، راهی برای حل مشکلاتشان پیدا میکنند.
* کمک کردن به خیریه یا کمک به رد شدن پیرها از خیابان یا نجات دادن حیواناتی که جایی گیر کردند را نباید بخاطر پاداش انجام داد. ممکن است نتوانم درمان سرطان را پیدا کنم یا معضل گرسنگی را در سطح جهان رفع کنم، اما همین مهربانی های کوچک، میتوانند راه درازی بروند.
* کسانی رو که دوستشون دارین پیدا کنین و جوری زندگی کنین که انگار هر روز خودش یه زندگی تازه ست.
* دستش را گرفتم و بلندش کردم. وقتی حرفی نبود که بزنم، این کار تمام حرفها را میگفت.
*هیچ کس برای همیشه به زندگی ادامه نمیدهد، اما میراثی که از خودمان بجا میگذاریم، ما را برای دیگران زنده نگه میدارد.
* تمام زندگی ها درس نیست، اما در هر زندگی درس هایی وجود دارد.
* حتماً نباید دی ان ای یکسان داشت تا بتوان کسی را برادر دانست. مطمئناً نیازی نبود آن کسی که میمیرد هم خونت باشد تا احساس کنی بخشی از وجودت را از دست داده ای. (اینو خیلی دوست داشتم)
* آدمها فکر میکنن برای کارهایی که دوست دارن، همیشه وقت دارن و لذّت داشته هاشون رو نمیبرن، حتی حرف هاشون رو به هم نمیگن و صبر میکنن. اما من فهمیدم که ما آدم ها واقعاً وقتی برای منتظر شدن و تلف کردن نداریم. اگر دنبال چیزهایی که دوست داریم نریم، چیزی جز حسرت برامون نمیمونه.
از متفاوت بودن نترس!