امشب با همسرم و بچه ها رفتیم بیرون. بعد از مدتها چهار تایی با هم بودیم. کمی مغازه ها رو گشتیم و دخترم کاری رو که چند روز بود میخواست انجام بده، انجام داد. همینطور تو پیاده رو معالی آباد میرفتیم که دیدم یه پیرمرد دستفروش کنار پیاده رو نشسته. به بساطش نگاه کردم. چند تا باتری و چند تا شونه سر و چند بسته تیغ کلّ سرمایه اش بود. یه جفت شونه برداشتم و گفتم: خدا قوت حاجی، اینا قیمتش چنده؟ نگاهی به شونه ها انداخت و گفت: دو تومن. شونه ها رو برداشتم و یه ده تومنی بهش دادم و راه افتادم. صداشو پشت سرم شنیدم که گفت: خدا خیرت بده، خدا بیشترت بده. پسرم کمی اون طرف تر داشت با گوشی صحبت میکرد. وقتی راه افتادم که بریم، پسرم اشاره کرد به کاغذی که کنار بساط پیرمرد بود و گفت: مامان اینو خوندی؟ گفتم نه ندیدم. به کاغذ نگاه کردم و دیدم نوشته: من غیر از این کسب و کار، درآمد دیگری ندارم، حتی یارانه.
الهی بمیرم اسم چهار تا خنزر پنزر رو گذاشته بود کسب و کار.
به همسرم گفتم رفت از عابر بانک کمی پول گرفت و برگشتم دادم به پیرمرد. فقط یه جمله گفت: داغتو نبینم بابا جونی.
اومدیم کمی پایین تر، یه خانمی ترشی خونگی میفروخت. ترشی لازم نداشتم اما یه شیشه ازش خریدم. پسرم گفت منم یه شیشه میخرم. دو شیشه ترشی برداشتیم و حساب کردیم و راه افتادیم.
کمی پایین تر، دو تا مرد که از چهره شون پیدا بود جنوبی هستن، با سازهای مخصوص جنوبی آهنگ شادی رو میخوندن و یه دختربچه شش هفت ساله نشسته بود بینشون که دایره زنگی میزد. اسکناسی داخل ساک کوچیکی که جلوشون باز بود گذاشتم و رد شدیم.
اومدیم به سمت ماشین که سوار بشیم دیدم یه مرد نابینا نشسته کنار پیاده رو و داره تنبک میزنه و میخونه: "زندگی با تو چقدر قشنگه، خوب ِ من" ... صدای خوبی داشت و قشنگ میخوند اما من دیگه توانی برای کمک نداشتم.
شب خوبی رو با اعضای خانواده ام گذروندم و قاعدتاً باید با دل شاد و حال خوب برمیگشتم خونه، اما ..........
از متفاوت بودن نترس!