آقا من از گردگیری بشدت بدم میاد! یعنی بدم میاد هااااا ! ولی عوضش ظرف شستن رو خیلی دوست دارم .. یعنی یه جوری از گردگیری بدم میاد که حاضرم ظرف شام و نهار یک هیئت رو بشورم اما یه میز گردگیری نکنم!! (البته اگه دستکش نباشه حاضر نیستم حتی یه قاشق بشورم، اینو گفتم که فردا روز شرمنده هیئتی ها نشم)
خلاصه اون روزی که قرار باشه گردگیری کنم من عزا میگیرم! وای بخصوص این میز تلویزیون که مشکیه و اگه صبح تمیزش کنی غروب دوباره یه قشر خاک نشسته روش!
البته اینم بگم که منم آدمی نیستم که پنجره رو بخاطر خاک ببندم. تابستون و زمستون باید پنجره باز باشه تا هوای تازه بیاد داخل خونه .. خدا رو شکر هر چهارتامون هم گرمایی هستیم و کمتر کسی اعتراض میکنه که پنجره رو ببندین مگه اینکه دیگه خیلی هوا سرد بشه.
از طرفی (نه از اون طرف نه! از اون یکی طرف)
من راه رفتن رو خیلی دوست دارم .. یعنی خیییییلی ها .. یعنی وقتی میرم پیاده روی، تا جاییکه صدای کمرم در نیومده (من سالهاست کمردرد مزمن دارم) راه میرم؛ و کلاً هر وقت حالم بد باشه، کافیه کمی راه برم تا بقول شاپسر ردیف بشم!
جونم بگه براتون که چون گردگیری رو دوست ندارم ولی راه رفتن رو دوست دارم، اون روز اومدم برای گردگیری میز آرایش یه ترفندی به کار بستم که خیلی خوشم اومد کلی هم به خودم احسنت و مرحبا گفتم!!
بیایین به شما هم یاد بدم![]()
اول اومدم پای میز آرایش و وسائل روی میز رو یکی یکی برداشتم آوردم گذاشتم جلوی پنجره پذیرایی روی میز! باز دوباره رفتم سراغ میز آرایش و یه وسیله دیگه برداشتم باز اومدم گذاشتم جلوی پنجره پذیرایی... وقتی همه وسائل رو یکی یکی از روی میز آرایش برداشتم و آوردم گذاشتم روی میز دم پنجره پذیرایی، نشستم زمین و تمام وسائل رو گردگیری کردم، بعدش رفتم میز آرایش رو تمیز کردم، بعد اومدم همه وسائل رو چیدم توی یه سینی و همه رو بردم گذاشتم سر جاشون روی میز آرایش ..
حساب کردم با توجه به اینکه بیست و شش تا وسیله روی میز آرایش بود (اعم از لاک و برس و رژ و کرِم و غیره!) و از ته اتاق خواب، یعنی از پای میز آرایش تا جلوی پنجره پذیرایی حدود سی و هفت هشت قدم راه هست، وقتی گردگیری تموم شد، نزدیک دو هزار قدم راه رفته بودم میز آرایشم هم از تمیزی برق میزد. حالا همگی با هم دست و جیغ و هورا به افتخار نگین بانوی خلّاق![]()
ما دهه چهلی ها چقدر با این ترانه خاطره داریم ..
جنگ فقط آدم نمیکشد،