سر میز نهار بودیم، داشتم برای همسرجان توضیح میدادم که: صبح که با دخمری رفتیم پیاده روی، سرجمع ده نفر هم توی مسیر پیاده روی پشت باغ عفیف آباد نبودن ..
هی میخواستم بگم: سرجمع، قد انگشتهای دو دست هم آدم اونجا نبود. نمیدونم چرا هی زبونم نمیچرخید!! هی میگفتم: اندازه دستهای انگشت هم آدم اونجا نبود!!! نه ببخشید، کل آدمایی که اونجا بودن قدّ انگشتای ده نفر هم نبودن!!! نه نه ببخشید، انگشتای دست آدما هم اونجا ده نفر نبود !!!!!!!!!!!!!
بعد دخترم که همونطور لقمه رو گوشه لٌپش نگه داشته بود و خیره خیره منو نگاه میکرد گفت: بابا جان، مامان داره همه تلاشش رو میکنه که بگه اونجا خیلی خلوت بود![]()
بعدشم بدجنس لٌپمو کشیده میگه: اووووخی! ادیب فرهیخته کی بودی تووووووووو؟![]()
یادش بخیر، قدیما مادرها جذبه داشتن.. نداشتن؟![]()
جنگ فقط آدم نمیکشد،