ما میدونیم اسم یه چیز قراردادیه. مثلا از روز اول، به چنگال گفتیم چنگال، و دیگه اسمش چنگال موند. یا به قالی گفتیم قالی، به ساعت گفتیم ساعت ... و همینطور الی آخر ..
حالا تصور کنید اگه اسامی اینی که الان برای ما جا افتاده، نبود .. مثلا اگه از روز اول به گل میگفتیم بادمجون، چی میشد؟
مثلا ضرب المثل ها :
با یه بادمجون بهار نمیشه ...
ای بابا چرا بادمجون به خودی میزنی؟ ..
بادمجون از بادمجونش شکفت ...
بادمجونی به گوشه جمالت ...
بازم دسته بادمجون به آب دادی؟
چوب معلم بادمجونه، هر کی نخورده خٌله ...
بادمجون پشت و رو نداره ...
بادمجون بود به سبزه نیز آراسته شد ...
هر بادمجونی زدی به سر خودت زدی...
من تا حالا از بادمجون نازک تر بهت گفتم؟
بادمجون چین ِ روزگار عجب خوش سلیقه است .. میچیند آن بادمجونی که به دنیا نمونه است ...
....................
گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت
بگذار ببرد تو را، هر جا که دلش خواست ...
که یادت باشد زندگی شوخیِ به اشتباه جدی گرفته شده ماست
به خاطر خودت میگویم؛ خودت را ببخش ...
که حق لذت بردن از زندگی را بگیری ...
حق دوباره شروع کردن را...
پس دست در دست کودک درونمان دهیم
برای لحظه ای هرچند کوتاه ...
بگذاریم این "منِ" مان هم کمی دوباره کودکی کند ...
تا طعم خوش کودکی را ...
برای لحظه ای کوتاه بچشیم ...
و از زندگی لذت ببریم ..
هرچند کوتاه ...
همه در تلاشند که بشریت را عوض کنند