دیشب ساعت ده خوابیدم و صبح ساعت چهار بیدار شدم. خروس همسایه قوقولی قوقو میکنه اما بچه گربه های شیطون و با مزه حیاط هنوز بیدار نشدن که برم براشون غذا بریزم. وقتی بیدار میشن صدای خش خش برگهای باغچه نشون میده بیدار شدن و دارن بازی میکنن. یکیشون سفید مشکیه یکی دیگه شون مشکی با رگه های سبز یشمی.. سفید مشکیه کپی مادرشه و بسیار زبل و شیطون و بازیگوش، اون یکی اما آروم تره و یه کمی ترسو و محتاط ...گاهی میان کف حیاط بازی میکنن اما به محض اینکه کسی وارد حیاط بشه بدو بدو میرن پیش مادرشون که توی باغچه لم داده و از دور عین یه ماده شیر مراقب بچه هاشه..
دو شب قبل ساعت نٌه خوابیدم. همسر جان با تعجب گفت الان میخوای بخوابی؟ گفتم آره اشکالی داره؟ گفت نه آخه از اون طرف ساعت سه بیدار میشی. گفتم باشه، یا فیلم میبینم یا کتاب میخونم دیگه. نصف شب بیدار شدم. به ساعت که نگاه کردم، دقیقاً ساعت سه بود!
چند شب قبل خواب دیدم پسرم کوچولو شده، ده ماهش بود. یعنی توی خواب میدونستم که دقیقا ده ماهشه.. دیدم که کنار ساحل روی یکی از این صندلی لهستانی ها لم دادم و پسرمو چسبوندم به سینه م و آروم آروم روی صندلی که مثل گهواره تکون میخوره براش لالایی میخونم.. دریا خیلی آروم بود و حس گرمای تن پسر کوچولوم خیلی شیرین... اینقدر حس خوبی بود، اینقدررر حس خوبی بود که نمیشه وصفش کرد .. خدا همه بچه ها رو برای پدر و مادرهاشون حفظ کنه ...
داشتم فیلم "درخت گلابی" مرحوم مهرجویی رو میدیدم که وسطش هوس وبلاگ نوشتن کردم!
اینم یه آهنگ آروم، به آرومی سکوت صبح زیبای تابستونی تقدیم به شما ...
پ.ن: یکی دو هفته به مرخصی وبلاگی میرم دوستان .. تا برمیگردم لطفاً گلدونا رو آب بدین، سلام همساده رو هم جواب بدین! با سپاس!
آدمها، کاری که میدانند تو را عذاب میدهد، تکرار میکنند ...آنقدر که دیگر چاره ای جز رفتن برایت باقی نمیماند ...