یه صبح سرد زمستونی بود.. خیلی سرد.. شیراز زمستون های سردی نداره ولی امسال در اوج موشک بارون های اسفند ماه، یه سرمای چند روزه سخت رو تجربه کردیم.. خلاصه صبح زود بود و شب قبلش مثل خیلی از شبها درست نخوابیده بودم. هوا که روشن شد گفتم برم پیاده روی.. ولی کمی صبر کردم که کوچه خیابون کمی شلوغ تر بشه.. لباس گرم پوشیدم و از خونه زدم بیرون.. هوا سرد بود اما اهمیتی نداشت چون من عاشق سرما هستم ... رفتم و رفتم تا توی یکی از کوچه های اطراف، چشمم افتاد به یه کٌپه مقوا و پارچه که مشخص نبود چیه.. جلوتر که رفتم دیدم یه کارتن خواب بینوا ست.. یه آدم بی خانمان که توی اون سوز و سرما یه تیکه مقوا انداخته بود زیر تنش و یه پارچه بقچه مانند به ابعاد یک متر در یک متر هم کشیده بود روش مثلا بعنوان لحاف .. بینوا خودش رو عین نوزادی که تو شکم مادرشه جمع کرده بود که زیر اون رو انداز جاش بشه اما بازم اون تیکه پارچه بدنش رو پوشش نمیداد. اینقدر هم نازک بود که اصلا نمیشد بهش بگی رو انداز ..
مثل همیشه دلم کباب شد و میدونستم تا چند روز حالم خرابه .. به راهم ادامه دادم.. اما ...
چند قدمی که دور شدم با خودم گفتم یعنی الان تو اینو ندیدی؟ دیدی و بازم داری به راهت ادامه میدی؟ بعد اسم خودتو چی میذاری؟ به خودت چه حسّی داری؟
کمی فکر کردم، چیکار میتونستم براش بکنم؟ فکر کردم و یهو چیزی به فکرم رسید .. برگشتم سمت خونه ... همسرم هنوز خواب بود .. نمیتونستم برم تو اتاق خواب و کمد رختخواب ها رو باز کنم ... سر و صدا میشد ... فکری تو سرم جرقّه زد .. پدرم از وقتی که پسرم ازدواج کرده و رفته سر زندگی خودش، وقتی میاد خونه ما، تو اتاق علی و روی تخت اون میخوابه .. یه پتوی گلبافت ضخیم روی تخت هست که پدرم استفاده میکنه.
با سرعت پتو رو تا کردم و برداشتم و دوباره از خونه زدم بیرون ... خدا خدا میکردم نرفته باشه .. رفتم و رفتم و از دور دیدمش.. قدمهام رو سریع تر کردم و رسیدم بهش .. بی سر و صدا پتو رو دولا کردم و کشیدم روش .. کمی تکون خورد اما قبل از اینکه سرشو از زیر پتو بیرون بیاره و منو ببینه به سرعت دور شدم ... فکر اینکه کمی گرمش شده و راحت تر از قبل میتونه بخوابه بهم کمی آرامش میداد ...
یک ساعتی پیاده روی کردم .. وقتی برگشتم مسیرم رو انداختم از همون کوچه که ببینم هست یا رفته ..
بودش .. اطراف پتو رو قشنگ تا کرده بود که روی زمین نیفته .. و اون بقچه نازک رو هم پیچیده بود به سر و صورتش که از سرما محفوظ بمونه ... براش از ته دل دعا کردم که به یه سر و سامونی برسه و برگشتم خونه ...
همسر جان هنوز خواب بود .. قرص تیروییدم رو خوردم و یه چایی دم کردم و تا دم بکشه رفتم سراغ لبتاب و اینترنت ... چرا؟ خوب میخواستم واسه پدرم یه پتو جایگزین بخرم دیگه .. یا خدااا ... کف قیمت پتو تک نفره از سه میلیون تومن بود! تازه بی کیفیت ترینش این قیمت بود ... بعدش دیگه میرفت رو هفت هشت میلیون ... فکر کردم چیکار کنم؟ به همسرم فکر کردم .. خدا خیرش بده همیشه وام میده .. معمولا هم اقساط رو طولانی مدت میکنه و در پرداخت اقساط هم سخت گیری نمیکنه! تازه قسط آخر رو هم معمولا میبخشه! آره همین کارو میکنم .. ازش وام میگیرم و یه پتوی درست حسابی میخرم ..
چند روز بعد پدرم اومد خونه ما .. ماجرا رو براش گفتم .. خوب گوش کرد و گفت خوب کاری کردی بابا، خدا خیرت بده، پتو هم نمیخواد بخری برام، از همینایی که تو خونه داری یکی میکشم روم .. گفتم اخه بابا اون پتو قدیمی بود، گرم بود .. گفت باشه بابا زمستون دیگه تمومه نمیخواد پتو بخری، همینکه اون بنده خدا گرمش شده منم خوشحالم ...
نفس راحتی کشیدم و دعا کردم الهی هیچ موجود زنده ای طعم سرما و گرسنگی رو نچشه ...
جنگ فقط آدم نمیکشد،