ترمینال بودیم .. دو تایی .. نمیدونم مقصدمون کجا بود... ترمینال شلوغ بود و هوا خیلی گرم ... مدام دور و بر رو نگاه میکرد و دنبال اتوبوسمون میگشت .. وقتی پیداش کرد گفت بیا بریم ساکمون رو تحویل بدیم و سوار شیم... داشتیم میرفتیم سمت اتوبوس که یهو دیدم روی دریا هستیم ... سوار یه کشتی بزرگ روی آب بودیم .. هردو آرنج هامون رو تکیه داده بودیم به دیواره عرشه و دریا رو تماشا میکردیم .. اون حرف میزد و من گوش میکردم .. به صورتش نگاه میکردم... با دقت .. انگار میدونستم این دیدار کوتاهه.. انگار میدونستم قراره زود بره .. باد میومد ... بعضی حرفهاش لابلای صدای باد گم میشد ... حرفهاش الان یادم نیست ولی آروم بود و قیافه راضی و آرومی داشت ... وسط حرفهاش گفتم بیا بریم توی سالن پیش باقی مسافرا یه چیزی بخوریم .. گفت نه ولش کن حوصله شلوغی ندارم ... گفت بیا .. رفتم دنبالش ... منو برد قسمت بار .. چمدون های مسافرا توی قفسه های جداگانه چیده شده بود .. شکل چمدون ها و سایزشون متفاوت بود اما همه مشکی بودن .. با تعجب گفتم اینجا؟ گفت آره گفتم که حوصله شلوغی ندارم، بیا همینجا بشینیم حرف بزنیم .. گفت چمدونم گم شده .. با نگرانی گفتم ای وای لابد همه چی هم توش بوده .. کارت بانک، شناسنامه، لباس هات، مدارکت .. با خنده ای از ته دل گفت ول کن اونا رو نگین جان.. یه چیزی توش بود که خوشحالم گم شده .. خیلی خوشحالم گم شده ... میخندید .. میخندید ... از ته دلش میخندید ....
بهم گفت چی گم کرده اما انگار با نگاهش میگفت بین خودمون بمونه ...
بیدار که شدم حسش میکردم .. خیلی نزدیک و خیلی روشن و واضح ... کاش بیدار نمیشدم از اون خواب خوش ...
جنگ فقط آدم نمیکشد،