خرداد ماه شمال بودیم ... یعنی وقتی دیدیم بالهای کبوتر سپید صلح با اون خوشه گندمی که به منقارش داره بالاخره موقتاً بر منطقه سایه افکند، و دیگه فعلاً تن و بدنمون قرار نیست دم و دقیقه بلرزه و مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد، و چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد، و زان پیش که بر سرت شبیخون آرند، و بسیار بجویی و نیابی دیگر، و آنها که به جایند نپایند بسی، و ......
باشه باشه چشم ...
خلاصه تصمیم گرفتیم بزنیم به جادّه .. به قصد شمال ... وقتی داشتم بار و بٌنه سفر میبستم، تو دلم گفتم خدایا میدونم این وقت سال شمال گرمه و شرجی، ولی میشه این چند روزی که ما اونجا هستیم ابری باشه و نم نم بارون؟ هان؟ میشه؟ تو خدایی دیگه ... کنترلش دست خودته ... میشه؟ لطفاً ...
صبح که راه افتادیم شب رسیدیم ساوه.. ساوه خوابیدیم .. فردا صبح راه افتادیم سمت انزلی .. نم نم میرفتیم .. مدتهاست دیگه عجله ای برای رسیدن نداریم .. مدتهاست اینو فهمیدیم که مسیر بخش جذّابی از سفره .. بی عجله رفتیم تا رسیدیم انزلی .. چهار روز انزلی بودیم .. و البته یک روزش مثل همیشه با ماسوله زیبا و سرسبز گذشت ... با بازارهای شیب دار و مغازه های خوشحالی فروشی و عروسک های بافتنی و آش رشته و کاکا و کتابفروشی آقای موسوی گذشت ...
نیازی به قسم خوردن هست؟ نیست؟ بهرحال نیاز هم باشه، من قسم نمیخورم ... ولی تمام این چهار روز هوا ابری بود و نم نم بارون .. هر شب که میخوابیدیم میگفتم فردا دیگه حتما آفتاب میشه ... اما صبح بیدار میشدم و میدیدم ابر، اونم چه ابری ... گاهی رو میکردم سمت آسمون و تو دلم میگفتم مخلصیم اوسّا، دمت گرم، مشتی گری کردی ... ولی باور کن چهار روز اومده بودیم خودتو ببینیم ... جونم براتون بگه وقت و بی وقت میرفتیم لب ساحل قدم میزدیم .. اصلاً نیازی نبود منتظر سایه و خنکی باشیم .. چون صبح و ظهر و عصرش هوا ابری بود و سایه و خنکی مطبوع ... تمام اون چهار روز ...
صبح روزی که به قصد برگشتن راه افتادیم، بیدار که شدم از پنجره نگاهی به بیرون و ساحل انداختم، نگم براتون که چنان آفتاب سوزانی شده بود که تخم مرغ میشکستی روی آسفالت، به طرفه العینی نیمرو میشد... عجیب بود برام؟ نه اصلاٌ .. خداست دیگه .. گاهی حتی به حرف یکی مثل منم گوش میکنه ... بادی به غبغب انداختم و به همسرجان گفتم ایمان آوردی؟ هر کاری با خدا داشتی به خودم بگو حلّه !!
توی جادّه شیشه ماشین رو کمی کشیدم پایین که صدام بهتر به گوش خدا برسه .. با کمی خجالت و کمروئی (من؟ فکر کن یه درصد!!) گفتم خدایا بازم ممنونم که یاری سبزت به ما رسید .. ولی خواهشاً ... یعنی... یعنی میشه یه چند روز؟ میخوام بگم میشه یه چند روز دیگه هم ابرش کنی که بقیه مردم هم حالشو ببرن؟ گناه دارن خوب ...
یهو ندایی از سمت آسمون عین رعد و برق به گوشم رسید که: ااااای بنده ی من من من من (صدا اکو میشد!) میشه لطف کنی روتو کم کنی و دنبال آستر نگردی دی دی دی؟ میشه مثل آدمیزاد سرتو بندازی زیر برگردی شهرتون و بیش از این در کار کائنات دخالت نکنی نی نی نی؟ تو فکر کردی کی هستی تی تی تی؟ یادم باشه از این ببعد اگه خواستم به بنده ای نعمتی بدم دم دم دم ، اول ظرفیتش رو بدم دم دم د ... تو فکر کردی دی دی دی ....
وای! صدا هی اکو میشد!! سریع گفتم باشه باشه چشم چشم و شیشه رو سریع دادم بالا چون احتمالاً حرفهای خوشگلتری در انتظارم بود!!
برگشتنی شب کاشان خوابیدیم ... فردا صبح راه افتادیم و غروب شیراز بودیم .. شیراز دوست داشتنی ...
و این بار خاطرات شمال واقعاً محاله یادم بره ...
اینو خیلی دوست دارم ولی نمیدونم چرا هر بار گوش میکنم گریه م میگیره ...
جنگ فقط آدم نمیکشد،