*خدا را ای نصیحت گو حدیث مطرب و می گو که نقشی در خیال من نمیروی ای غزال من، دگر چه پرسی ز حال ما سبکباران ساحل ها ...
*گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب آشنا دوستت دارم بیا، منو همرات ببر به شهر قصه ها ...
*من از آن حسن روز افزون که یوسف را برادرها به چاه انداختند، از همان روزی که با شلّاق و خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحرم دولت بیدار به بالین آمد گفت برخیز که آن خسرو شیرین آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، چشم خواب آلوده اش را مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه غم با من زاده شده منو رها رها رها من ...
*در همه عمرم شبی بیخبر از در درآی، تا شب درویش را صبح برآید به شام غریبان چو گریه آغازم، به مویههای غریبانه قصه پردازم، به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار، که از جهان ره و رسم سفر کردم که از یادم بری دیدم نمیشه آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه ...
*مده ای حکیم پندم که به کار در نبندم، که ز خویشتن گزیر است و ز دوست آن باشد که گیرد دست دوست، در پریشان حالی و درماندگی ...
* خوب میشم، از کرَم خدا هیچی بعید نیست
جنگ فقط آدم نمیکشد،