چند روز قبل دخترم گفت مامان من امروز صبح بیکارم، میای بریم بیرون؟ گفتم آره که میام. چی بهتر و قشنگتر از لحظات مادر دختری؟ (که این روزها به دلیل مشغله کاری دخترم، کمتر فرصتش پیش میاد)
رفتیم عفیف آباد. مجتمع ستاره فارس. داشتیم نم نم قدم میزدیم و ویترین ها رو نگاه میکردیم. بماند که من بیشتر از ویترین ها، مردم رو نگاه میکردم و تو ذهنم برای هر کدومشون یه قصه میساختم: اینی که اومده اینجا، آیا واقعا به قصد خرید اومده یا مثل ما اومده وقت بگذرونه؟ تو دلش چه خبره؟ یعنی خوشحاله؟ از زندگیش راضیه؟ مشکل خاصی تو زندگیش نداره که فکرش رو مشغول کرده باشه؟ حتی حدس میزدم اسم این خانم یا آقایی که از روبروم میاد، چی میتونه باشه؟ چند سالشه؟ و خلاصه افکاری از این دست.
ندایی درونم میگفت نگین خانوم سرتو بنداز پایین ویندو شاپینگتو بکن، اینقدر هم به کار مردم کار نداشته باش. یواشکی یه دونه زدم پس کلّه ندا خانوم و گفتم این برات درسی میشه که تو کار بزرگتر از خودت فوضولی نکنی.
جلوی یه بدل فروشی دخترم وایساد گفت مامان میای بریم من یه دستبند بخرم؟ گفتم آره. رفتیم داخل. دخترم یه عادتی داره که به نظرم قشنگه. هیچوقت جلوتر از من وارد هیچ مغازه ای نمیشه. همیشه یه دستشو میذاره پشتم و میگه بفرمایید مامان جان. ای که الهی من دور این ادبش بگردم! جیگر خودمه. البته پسرم هم قربونش برم همین عادت رو داره. اونم عسل خودمه.
رفتیم داخل مغازه، فروشنده یه دختر خانم هیجده نوزده ساله بود، زیبا و خوش مشرب. سلام بلند بالایی کردم و با گرمی حالشو پرسیدم و خسته نباشید گفتم. دخترم هم همینطور. صورت ناز دخترک اینقدر جوان و شاداب و لطیف بود که بی هیچ آرایشی، به نظرم یکی از زیباترین تابلوهای خلقت بود.
خلاصه ...
دخترم داشت توی ویترین دنبال دستبند ساده میگشت و به دخترک فروشنده میگفت یه چیز ساده میخوام، یه چیز خیلی ساده.
دخترک هم دستبندها رو نشون میداد و راهنمایی میکرد. منم داشتم به در و دیوار و دکور مغازه و گاهی هم به اجناس داخل ویترین نگاه میکردم. یه لحظه دخترم صدام زد گفت مامان بیا ببین این قشنگه؟ عینک نداشتم، چشمامو ریز کردم و نگاه کردم دیدم یه رشته زنجیر خیلی باریکه که برگهای ظریفی بهش متصله. گفتم آره مامان جان، قشنگه. دخترم برگشت با خنده به دخترک فروشنده گفت: نمیدونستم مامانم ماری جوآنا میشناسه و میپسنده!!
من با تعجب به اون دو تا وروجک خندان نگاه کردم و به دخترم گفتم چی میگی تو دختر؟!!
دخترم گفت خوب مامان جان درست دقّت کن، اینا برگ ماری جوآنا ست دیگه. کیفم رو باز کردم عینکم رو در آوردم زدم به چشمم و دوباره دقت کردم به دستبند. بعد با خونسردی عینکمو تا کردم گذاشتم کیفم و گفتم شماها به نظرم یه دکتر برید، چون ذهنتون کجه! به نظر من که برگ مو میاد، از اینایی که باهاش دلمه درست میکنیم!!
دخترم دیگه غش کرد از خنده و اون وروجک شیطون هم در حالیکه میخندید، خیلی مهربانانه نگام کرد و به دخترم گفت: آآآآآآخی، معلوم میشه مادرتون روح پاکی دارن!!
هر سه خندیدیم و دخترم خریدش رو انجام داد و من در حالیکه داشتم از مغازه بیرون میومدم سرمو برگردوندم و خطاب به اون وروجک ناقلا گفتم: خداحافظ ای روح ناپاک! روز خوبی داشته باشی ..
دخترک از خنده ریسه رفته بود که از مغازه اومدم بیرون و در حالیکه هنوز صدای خنده قشنگش تو گوشم بود، ته دلم برای اون نازنین و تمام دخترکان گل سرزمینم آرزوی سلامتی، سعادت و خوشبختی کردم ...
جنگ فقط آدم نمیکشد،