تو راه برگشت از سفر بودیم که رسیدیم دلیجان. شب بود و ما هم بشدت نون لازم بودیم. یعنی تصمیم داشتیم شام حلوا شکری با نون بخوریم. من و همسرجان زیاد اهل شکمی جات! نیستیم؛ بخصوص تو سفر دیگه خیلی ساده تر میگیریم مسئله خورد و خوراک رو. خلاصه شب بود رسیدیم دلیجان و دنبال نونوایی میگشتیم که باز باشه و نون داشته باشه. اینم بگم که میشد یه بسته نون سوپری بخریم اما ترجیح دادیم اگه نونوایی باز باشه، نون تازه بگیریم. خلاصه که همسرجان آروم آروم رانندگی میکرد و منم چشمم دنبال مغازه نونوایی بود که یهو یه تابلو دیدم نوشته بود: نون!
من : عه! عه! وایسا وایسا !! نون دیدم! نون بود!![]()
همسر جان: مطمئنی؟ من چیزی ندیدما ![]()
من: نه باور کن نون بود. خودم با چشای(!) خودم دیدم![]()
همسرجان: یعنی نوشته بود نانوایی؟![]()
من: نه! ننوشته بود نانوایی، ولی خودم دیدم نوشته نون![]()
همسرجان: عزیزم اگه هم نونوایی باشه، مینویسه نان، نمینویسه نون![]()
من: وااای چقدر چونه میزنی! بابا دور بزن برگرد تا نونش تموم نشده نون بگیریم![]()
همسر جان: باشه الان دور میزنم. خلوت بود؟![]()
من: آره بابا هیشکی نبود، حالا اینقدر فس فس کن که نون تموم بشه ها. زود باش دور بزن ![]()
خلاصه ...
بریدگی را دور زده و مجدداً به جلوی نون! میرسیم![]()
عزیزی که شما باشین و خانمی که بنده، روی تابلو بزرگ نوشته: عرضه انواع لامپ های ز"نون"![]()
من: (نامبرده سوت زده و سقف ماشین را مینگرد) میگما همسر جان! لامپ های زنون همونایی هستن که نورشون خیلی زیاده؟![]()
همسرجان: بله خانوم! هموناییه که نورشون زیاده![]()
![]()
من: که چشم رو خیلی اذیت میکنه؟![]()
همسرجان: بله! که چشم رو خیلی اذیت میکنه![]()
من: خوب پیاده شو ببین نون نداره؟![]()
همسر جان: ![]()
![]()
من: خیلی خوب حالاااااا ![]()
همسرجان: ![]()
![]()
خداوندا ! بار الها ! پروردگارا ! به صبر و شکیبایی این مرد برکت بده، به منم یه چشم و چار درست حسابی ![]()
ولی خداییش اینایی که لامپ زنون میفروشن خیلی کار زشتی میکنن که نون نمیپزن![]()
جنگ فقط آدم نمیکشد،