یه جمع کوچولو و صمیمی داریم که اغلب باهاشون بیرون میریم ... خدا رو شکر همه هم در یک رده سنی هستیم و بازنشسته. اینه که اول و وسط و آخر هفته برامون فرقی نمیکنه. هر روزی که نیّت کنیم از شهر بزنیم بیرون، کافیه شب قبلش هماهنگ کنیم و فرداش یه غذای ساده و یه فلاسک چای آماده کنیم و یا علی...
مدتیه یه آقای خیلی محترم به جمعمون اضافه شدن. یه آقای بشدّت خوش صحبت و بشدّت تر! اهل مطالعه... ایشون داییِ یکی از خانمهای جمع هستن که همه ما ایشون رو دایی جان خطاب میکنیم ( البته غیر از همسر جان که ایشون رو با اسم فامیلشون خطاب میکنه و پایه خوبی برای تخته نرد پیدا کرده) .. علیرغم سن بالا ( هزار ماشاالله هشتاد رو رد کردن ) اهل پیاده روی و ورزش... خیلی شوخ و بذله گو اما از اون آدمهایی که حدّ و مرز شوخی رو نگه میدارن .. دستپخت منو خیلی دوست دارن و میگن دستپخت شما طعم غذاهای قدیمی رو داره .. بخصوص وقتی دوپیازه یا گوشت کوبیده درست میکنم ...
خیلی پیش میاد که باهاشون در مورد کتاب صحبت کنیم. کلاً از هر موضوعی که صحبت بشه، آدم از ایشون کلّی یاد میگیره.. در مورد کتاب هم ازشون کلّی راهنمایی میگیرم... اگرچه خط مطالعه مون با هم فرق داره، ایشون بیشتر کتابهای تاریخی میخونن و من ترجیح میدم همون تاریخ رو در بستر یه رمان دلنشین بخونم ...
یه بار که خودشون در جمع ما حضور نداشتن، چند تا کتاب قدیمی داده بودن به اون خانم فامیلشون که برای من بیاره ... من کتابها رو با خوشحالی گرفتم و همون شب که برگشتیم خونه، یکیش رو تموم کردم. ( کتاب حدود صد صفحه بود و میشد در یک نشست خوندش)
دفعه بعد که اون آقا رو دیدم، خیلی تشکر کردم و گفتم جسارتاً این کتابها رو امانتی بهم دادین یا کلاً دادین واسه خودم؟ ( به میّت که رو بدی میگه چرا کفن من گلدوزی نشده؟!)
با خنده گفتن: خانم از قدیم گفتن کسی که کتاب قرض میده احمقه! و کسی که کتاب قرضی رو پس میاره احمق تر! من که از نظر خودم احمق نیستم، و شما هم به نظر نمیاد که............. :))
و بدینسان من چند تا کتاب خوووب گیرم اومد.
خدا دایی جان و آدمهایی مثل دایی جان رو حفظ کنه که برخلاف همه مشکلاتی که خودشون دارن، همیشه حال خوب به جمع میدن و از دادن موج منفی پرهیز میکنن ...عمرشون طولانی و پر برکت باشه الهی ...
همه در تلاشند که بشریت را عوض کنند