سرویس بهداشتی بین راهی خیلی شلوغ بود... قسمت زنانه شلوغ تر ... از دور دیدم یه آقای مسن حدود هفتاد ساله، دست دختر بچه ای رو گرفته و میخواد وارد قسمت زنانه بشه... خانمها اعتراض میکردن که: آقا قسمت مردانه اون طرفه.. مرد مستأصل مونده بود... نه میتونست وارد قسمت زنانه بشه و نه میتونست دختر بچه رو به قسمت مردانه ببره...
نزدیک شدم. دست دختربچه رو گرفتم و گفتم آقا اگه اجازه بدین من میبرمش بعدم برش میگردونم تحویل شما میدم... بنده خدا کلی تشکر کرد و رفت یه گوشه ایستاد ... من با دخترک که شش هفت سال بیشتر نداشت داخل شدیم. منتظر موندم تا یکی از سرویس ها خالی شد ... اول دختربچه رو فرستادم داخل .. همینطور که داخل میشد گفتم بلدی خودتو بشوری؟ خیلی صادقانه گفت نه! عجب سوالی کرده بودم! خوب بگو بیکاری بشر؟! سوال کردنت چیه آخه؟ خوب حالا که بلد نیست تکلیف چیه؟ یه لحظه فکر کردم ... به خودم گفتم: ببین، تو مسئولیت این بچه رو قبول کردی و مسئولیت نباید لب پر باشه ... به صورت ماهش نگاه کردم... پوست سفید، چشمهای درشت مشکی، موهای حلقه حلقه مشکی که از پشت دم اسبی شده بود.. و لباس تمیز و مرتب.. دلم رفت براش.. به خودم گفتم به موهاش نگاه کن، از تمیزی برق میزنه .. لباسش رو ببین چه تمیزه... کاملا مشخص بود در خانواده ای بزرگ شده که نظافت براشون مهمه .. بعد فکر کردم که باشه من خودم میشورمش ... اصلا فکر میکنم نوه خودمه.. به این آخری که فکر کردم دیدم به راحتی میتونم این کار رو انجام بدم ...
تمام این افکار در کسری از ثانیه از ذهنم گذشت.. ولی دختربچه همونطور که در رو میبست گفت: فقط میخوام ج..یش کنم!!
چقدر جالب بود.. زمانی که من پذیرفتم این کار رو انجام بدم، اوضاع طوری رقم خورد که اصلاً نیازی به این کار پیدا نشد .. همیشه میگن وقتی تسلیم باشی زندگی خودش جورش میکنه ها ... خلاصه دخترک کارش رو زود انجام داد و اومد بیرون.. بهش گفتم همینجا وایسا تا بیام ببرمت بیرون.. خیلی مودب گفت چشم.. رفتم داخل و در رو بستم .. دو سه بار صدا زدم: هستی؟ بیرون نری ها، وایسا تا بیام خودم ببرمت پیش پدرت .. یهو گفت اون پدرم نیست!! یا خدا .. پس این دخترک دست این پیرمرد چیکار میکرد؟ ذهنم مثل همیشه رفت برای سناریو نوشتن! و سوژه قاچاق انسان پر رنگ تر از بقیه سوژه ها بود! یهو صدای دختربچه اومد که: پدربزرگمه..
نفس راحتی کشیدم.. البته در این جور مکان ها نمیشه نفس راحت کشید!! اومدم بیرون و دختربچه رو بردم سپردم دست پدربزرگش و گفتم حاج آقا تحویل شما .. بنده خدا کلی تشکر کرد و رفتن.. در حالیکه میرفتن دختربچه برگشت گفت: با پدربزرگم و مادرم اومدیم مسافرت .. ای جانم .. چقدر ناز و دوست داشتنی بود این دخترک .. تو دلم براش دعا کردم بسلامت بره و برگرده به شهرشون و تو زندگیش خوشبخت و عاقبت بخیر باشه ...
و چه حس خوبی به من داد همین کار کوچیک و ساده ..
نسبت به اطرافمون و اتفاقاتی که میبینیم، هرچقدر هم کوچیک و بی اهمیت، بی تفاوت نباشیم ...
تو نمیتوانی آدمهای اطرافت را عوض کنی، اما میتوانی آدمهای اطرافت را عوض کنی