![]() |
![]() |
|
| ........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر ....... |
|
آقا ما تازگیا بسی علاقمند شدیم که پست هایمان را با کلمه " آقا " شروع کنیم ! از نظر شما که اشکالی ندارد ؟ مرسی ! از نظر ما هم بلامانع است ! ....... آقا ! سلام ... آقا چند روز قبل ، عصر که همسر عسیس تر از جانم از اداره اومد خونه ، طبق معمول روزنامه همون روز رو با خودش آورد ... بعد از صرف غذا و چای عصرانه ، من روزنامه رو برداشتم و شروع کردم به ورق زدن ... همینطور که داشتم عناوین مطالب رو نگاه میکردم یهو چشمم افتاد به عکس یه جوجه طلایی زرد و ملوس و مامانی که با تیتر درشت بالاش نوشته بود : جوجه ها میتوانند تا عدد سه بشمارند ... آقا منو میگی ؟ اینقدر از دیدن عکس اون جوجه طلایی و تصور اینکه این فسقلی ها بلدن تا سه بشمارن ذوق کرده بودم که یهو شروع کردم از ته دل قربون صدقه جوجه هه رفتن ! حالا نه یه بار ... نه دو بار ... همینطور یه ریززززز میگفتم : ای الههههههی دورت بگردم هوشولوی من ! الهههههههی بگردم که تو بلدی تا سه بشماری .. ای قررررربون اون مغز هوشولوت برم که یک دو سه بلدی یشماری ... ای عسسسسیس فسقلی با هوش من ... وای الهههههههههی !! خلاصه در گیر و دار قربون صدقه رفتن از ته دل بودم و از دور و برم غافل ، که یهو صدای همسر جان بلند شد که : خانوووووم ؟ والا ما هم تا شیش بلدیم بشماریم ها !!! پ.ن : ای آقایون محترم ! شماها کی میخواین بزرگ بشین ؟ آخه جوجه طلایی قد فندق هم حسودی کردن داره تو رو خدا ؟!! ...... آقا این علی ما یه عادت بد داره و اونم اینه که در ماشین رو خیلی محکم میبنده ... هر چی هم بهش میگیم به خرچش نمیره و اعتقاد راسخ ! داره که در رو معمولی و آروم میبنده ! خلاصه که ما دیدیم این وضع نمیتونه ادامه داشته باشه و حالا ماشین به جهنم ، صدای کوبیدن در ، اعصابمون رو خورد میکنه ... این شد که من تصمیم گرفتم هر بار در رو محکم میبنده جریمه اش کنم ... اونم جریمه نقدی ! این موضوع رو با همسر جان در میون گذاشتم و ایشون هم موافقت کردن که این قانون اعمال بشه ، ققط نمیدونم چرا میخندید وقتی موافقت میکرد ! بهرحال من به علی آقای گل گفتم که ماجرا چیه و از این ببعد هر بار که در ماشین رو بکوبه ، پونصد تومن باید جریمه بده !! آقا اونم کلی کولی بازی و شلوغ پلوغ که : نخیرررررر من قبول ندارم ... من درو آروم میبندم ... تازه اگه هم محکم ببندم پونصد تومن خیلی زیاده ! اما من طبق اصول تربیتی کودکان ! احساس کردم که باید سفت و سخت بایستم که این عادت زشت از سرش بیافته ... خلاصه با هزار مکافات و چک و چونه راضیش کردیم که به این قانون عمل کنه ... این گذشت تا اینکه ... جونم براتون بگه که یه عصر تابستونی ما علی رو بردیم رسوندیم پارک که چند ساعتی رو با دوستاش بازی کنه و بعد هم سر یه ساعتی بریم دنبالش و برگرده خونه .... آقا به محض اینکه ما علی رو جلوی پارک پیاده کردیم ، موبایل همسر جان زنگ خورد ... و در کمال مسرت (!) متوجه شدیم که دایی بزرگ همسر جان قراره امشب با اهل و عیال تشریف بیارن منزل ما ... و از اونجاییکه قبلاً هم میخواستن بیان خونه ما ، اما ما جای دیگه مهمون بودیم ، دیگه همسر جان نتونست "نه" بگه و گفت که قدمشون بر چشم و منتظرشون هستیم امشب ... به محض اینکه این مکالمه فرح بخش به پایان رسید ، زنگ زدم به موبایل علی که : علی جان امشب مهمون دار شدیم و ما حدود یکساعت دیگه میاییم دنبالت که برگردیم خونه ، چون بعد که مهمونا بیان دیگه نمیتونیم بیاییم دنبال تو ... آقا اونم از پشت تلفن شروع کرد به نق نق و غر زدن که من تازه رسیدم پارک و یه ساعت کمه و میخوام بازی کنم و مهمونا به من چه !! که بازم طبق همون اصول تربیتی ( البته جلد دومش ) صلاح دونستم که خیلی قاطعانه و محکم بگم : درست یک ساعت دیگه ما دم در پارک منتظرت هستیم ، خداحافظ علی جان ! و مکالمه رو قطع کنم ... آقا بعد از یکساعت که رفتیم دنبال علی ، طفلک با لب و لوچه آویزون ایستاده بود دم در پارک ... در حالیکه کاردش میزدی خونش در نمی اومد بچّه ام ! همچین که سوار ماشین شد و گفت سلام ، در ماشینو آنچنان کوبید که انگار درو کوبید تو ملاج ما ! با تندی و تغیّر برگشتم طرفش که اعتراض کنم به رفتار زشتش ، که دیدم پدر سوخته یه هزاری سبز از جیبش در آورد داد به من !! منم خودمو نشکستم و هزاری رو ازش گرفتم و گفتم یادم بیار رسیدیم خونه پونصد تومن بقیه شو بهت بدم ! که ایشون هم در کمال پررویی فرمودن : نه لازم نیست ! چون اینقدر عصبانی ام که وقتی رسیدیم خونه بازم میخوام درو محکم بکوبم !! از اینم محکمتر !! ..... میگم به نظر شما این کتابهای " تربیت کودکان به بهترین روش در سیم ثانیه " اشکال چاپی هم ممکنه داشته باشه ؟!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:58 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|