![]() |
![]() |
|
| این خانه قشنگ است ... ولی خانه ی من نیست |
|
آقا بدبخت شدم ! یعنی رسماً بدبخت شدما ! آقا امروز صبح ساعت ۹ تلفن زنگ زد و خواهر شوهر گرامي كه عمرشان فزون باد ، با خنده و شادي فراوان خبر دادن كه عروس گلشون همين نيم ساعت قبل فارغ شدن و خداي مهربون يه دختر كوچولوي ناز و ملوس بهشون هديه كرده ... البته قرار بود کوچولوشون سوم آذر بدنیا بیاد ... اما از اونجاییکه فکر کرده بود توی این دنیا حلوا با یه سیخ گوجه اضافه پخش میکنن سه روز تعجیل کرده بود ! آقا ما به شدت سورپرايز شديم و بسي مشعوف شديم و تلفنی به مامان بزرگهای نوزاد و پدر نوزاد تبریک گفتیم و چشم روشني داديم و خدا رو شكر كرديم كه روزمون با خبر به اين خوبي شروع شد و تصمیم گرفتیم ساعت سه بعد از ظهر که علی رو از کلاس میاریم خونه ، بریم بیمارستان براي ملاقات ... خاك به سرم ! آخه نميدونين كه ! بدبخت شدم ! آقا وقتی رفتم دنبال علی ، دیدم هنوز چند دقیقه مونده به تعطیل شدنش ... همینطور که توی ماشین منتظر نشسته بودم يهو به فكرم رسيد یه اس ام اس به عزیزی بزنم ... عزيز نازنيني كه خيلي دوست داره صاحب فرزند بشه و خيلي خيلي خاطرش برام عزيزه ... آقا صفحه رو باز کردم و نوشتم : " سلام عزیز دلم ... دارم میرم ملاقات عروس خواهر شوهرم که امروز فارغ شده ... ایشالا روزی تو باشه گل قشنگم ... ميبوسمت " و اسم اون عزیز رو از لیست اسامي انتخاب کردم و .......... اس ام اس رو ارسال کردم ... آقا چشمتون روز بد نبینه ! بعد از چند ثانیه یه بوق کوچولو زد که : delivered saeed !!!!! جاااااااااانم ؟ سععععععععععيد ؟ چی چی رو دلیورد سعید ؟ سعيد ديگه كيه ؟ بابا من زده بودم سعيده !! واااااااااااااي .. خاك به سرم ! خاك به سرم ! زیاد طول نکشید كه متوجه شدم اسم رو اشتباهي به جاي سعيده ، سعيد انتخاب كردم بسكه عجله داشتم ! ای دلیورد به قبر بابای اونیکه اس ام اس رو اختراع کرد !! ای دلیورد به آرامگاه خانوادگیتون ! حالا سعيد كيه ؟ خاك به سرم ! عرض ميكنم خدمتتون ! سعيد خان يكي از فاميلهاي نزديكمونه كه تقريبا هم سن و سال خودمه و دانشگاه تدريس ميكنه و دو تا پسر دسته گل هم داره و من هر وقت برگه آزمايشي مال مامان يا بابا رو ميگيرم و سوالي برام پيش مياد قبل از اينكه ببرم پيش پزشك ، بهش زنگ ميزنم و ميپرسم كه مثلا اين مورد يعني چي ... ايشون هم با صبر و حوصله فراوون توضيح ميده برام و ميگه نگران نباش چيز مهمي نيست ... نه ... آخه خدا وكيلي شما يه بار ديگه متن اس ام اس رو بخونين ! "دارم ميرم ملاقات عروس خواهر شوهرم كه امروز فارغ شده .. ايشالا روزي تو باشه گل قشنگم " !!!!! خاك به سرم ! خاك به سرم ! هنوز سعيد خان پاسخي به اس ام اس من نداده ! يا امام حسين ! نرسيده باشه ! يا امام رضا دخيل ! نرسيده باشه ! يا شاهچراغ كنيزتم ! نرسيده باشه ! ......... پ.ن : خاك به سرم !!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آبان 1388ساعت 23:20 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
آقا یادم نیست دقیقاً چه سالی بود ... علی کلاس اول یا دوم ابتدایی بود ... همینو میدونم که هفت هشت سال بیشتر نداشت ... یه روز داشتم جدول حل میکردم که باز سر و کله اش پیدا شد که : مامان ؟ منم کمک کنم ؟ از منم بپرس جواب بدم ... آسونهاشو نپرسیا !! سختهاشو بپرس بلدم .. آقا ما هم بعد از مراسم قربان صدقه و مخلفات ! گشتیم و گشتیم و گشتیم و خلاصه شرحی پیدا کردیم به این مضمون و براش خوندیم : دلداده ی عذرا .. علي : دلداده ؟ يعني چي ؟ من : يعني عاشق .. يعني كسي كه دلشو به يكي ديگه داده .. عاشقش شده .. علی : آهان .. گفتي دلداده ی کی ؟! من : عذرا ... دلداده ی عذرا ... یعنی یه نفر که عذرا رو خیلی دوست داشته .. عاشقش بوده . علی : خوب حالا عذرا کیه ؟!! من : اي بابا .. يه خانوم بوده ..یه خانوم که لابد خیلی هم خوشگل بوده وگرنه عاشقش نمیشدن خوب ! علی : بذار فکر کنم !! من : فکر کن عزیزم ... فکر کن ... ( سه ثانیه بعد ) ! علی : نمیدونم مامان .. یکی دیگه بپرس .. من : ای ناقلا ... تو که گفتی بپرس بلدم .. علي با خنده : خوب من گفتم سختهاشو بپرس تو آسونهاشو ميپرسي !! من : اصلاً بیا یه کاری کنیم .... بیا اسم عاشق و معشوقهای مشهور تاریخ رو بهت یاد بدم که بلد باشی و هر کی ازت پرسید بتوني جواب بدي ... باشه ؟ علی : مگه کسی اسم عاشق معشوقها رو از آدم میپرسه ؟! من : خوب حالا شاید یه وقت یکی پرسید .. مثلا وقتي ميري توي يه سازمان يا اداره اي استخدام بشي شايد تو گزينش ازت پرسيدن ! شایدم خواستی یه روز مثل من جدول حل کنی ، لازمت شد ... علی : خوب اگه بلد نبودم از بچه ام میپرسم !!! من : الهههههی اون ژیگر هوشولوتو برم من ! تو که بچه منی چقدر بلدی که بچه تو چقدر بلد باشه ! علی : خوب باشه .. بگو ... من : ای قربون پسر گلم برم .. ببین مامان جان ... تو دنیا خیلیا عاشق میشن ... مردا عاشق زنها ميشن .. زنها عاشق مردا ميشن ... خلاصه خيليا عاشق ميشن ... اما بعضیا دیگه شورش رو در میارن و ديگه زيادي عاشق ميشن و اسمشون میره تو کتابها ! علی : خوووووووووب بگو ... من : مثلا یکی از همین آقایون عاشق اسمش مجنون بوده .. که عاشق یه خانمی میشه به اسم لیلی ... که دیوانه وار دوستش داشته .. و بسکه خل بازی در میاره براش ، مردم دیگه همه میشناختندش ... پس لیلی و مجنون یکی از مشهورترین عاشق و معشوقهای تاریخ هستن ... حالا بگو اسمشونو ... علی : لیلی و مجنون .. لیلی و مجنون .. خوب .. دیگه ؟ من : آفرین گلم . حالا شیرین و فرهاد .. اونا هم خیلی همدیگه رو دوست داشتن .. آقاهه اسمش فرهاد بوده و خانمه شيرين ... شيرين و فرهاد ... حالا بگو اسمشونو .. علی : شیرین و فرهاد .. شیرین و فرهاد ... ميگم مامان ؟ رستم و سهراب هم بودن ؟!! من با غش غش خنده : نه قربونت برم الهي .. اونا كه پدر و پسر بودن ... عاشق و معشوق نبودن كه .. علي : پس يعني تام و جري هم عاشق و معشوق نيستن ؟!! من ضعف كردم ديگه : تام و جري ؟ علي ؟ مسخره بازي در نيار !! مگه ميشه يه موش و يه گربه عاشق همديگه بشن ؟ علي : بله كه ميشه ... پس چطوري يه مرد و يه زن عاشق هم ميشن ؟!! ( و ريز ريز و نخودي ميخنده پدرسوخته )!! من : علي مسخره بازي در نيار ... گوش كن ياد بگيري . حالا ویس و رامین . اونا هم عاشق و معشوق بودن و اسمشون رفت تو کتابا ... علی : چی چی و رامین ؟ من : ویس .. ویس و رامین ... خانمه ويس بوده آقاهه رامين ... ويس و رامين ... علی : ویس و رامین .. ویس و رامین ... ويس اسمش عجيب غريبه ها ! من : آباریکلا پسر گلم ... مثلا یکیشون هم همینیه که تو جدول اومده ... همونی که عاشق عذرا بوده ... علی : عذرا ؟ همون خانوم خوشگله ؟!! من : آره پدر سوخته ! همون خانوم خوشگله ! اسم عاشقش وامق بوده .. وامق ... یعنی وامق و عذرا هم یکی از عاشق و معشوقهای تاریخ بودن ... علی : عجب ! اینا اسمشون سخته مامان ... دوباره بگو .. من : وامق .. عذرا .. وامق و عذرا ... علی : سخته مامان ... وامق و عذرا ... وامق و عذرا ... من : راستی علی ... یه چیز جالب !! هیچ میدونی خارجیا هم عاشق میشن ؟!! میدونی که اونا هم بعضیاشون اسمشون رفته تو کتابا ؟ علی : جدی ؟! چه جالب ! مثلا کی ؟ من : مثلا رومئو و ژولیت .. سامسون و دلیله ... علی : وایسا وایسا ! چی چی ؟ دوباره بگو ... من : رومئو و ژولیت .. سامسون و دلیله .. علی : وااااااااااای اینا دیگه اسماشون خیلی سخته مامان .. نمیتونم حفظ کنم ... من : نه سخت نیست .. اصلاً هم سخت نیست .. چند بار که تکرار کنی یاد میگیری ... حالا اولی رو بگو .. همون که اول از همه برات گفتم ... علی : بذار فکر کنم ... آهان .. لیلی و مجنون ... اينا آسونه ... يادم مونده ... ليلي و مجنون ... من : ای قررررررررربون پسر باهوشم برم الهی .. دیدی سخت نیست مامان ؟ حالا بعدی ؟ علی : اااااممممم ... ااااامممممممم ... شیرین و فرهاد .. من : آفرین .. آفرین گل قشنگم .. دیدی الکی گفتی سخته مامان ؟ دیدی کاری نداره ؟ دیدی بلد شدی ؟ خوب حالا اسم خارجیا رو هم بگو ... علی : یادم نیست ... سخت بود اسماشون ... صبر کن ... فکر کنم ... آها ... آها .. سامسونت !!! و ...... کی بود زنش ؟!!! من : سامسونت چیه بچه ؟ سامسون .. سامسون ... بعدشم زنش نبود که ... معشوقش بود ... یعنی سامسون عاشقش بود ... اگه گفتی ؟ علی : خوب آدم عاشق زنش میشه دیگه .. نمیشه ؟!! من : حالا ول کن این حرفا رو .... اسمش چی بود خانمه ؟ علی : نمیدونم .. یادم نیست ... من : علی ؟ واقعاً که ! یعنی تو چهار تا اسم به این سادگی رو نمیتونی حفظ کنی ؟ اگه یه روزی یکی ازت پرسید بتوني جواب بدي ؟ علی : به من چه بابا ؟ اونا عاشق میشن من باید اسمشونو حفظ کنم ؟!! من : بچه شاید یه روز یه جایی به دردت خورد .. مثل همین امروز ... علی : بابا سخته اسماشون .. مخصوصاً خارجیا ! من : خوب همون داخلیا !! رو بگو ... علی : واااااااااای مامان خسته شدم ... بابا یه چیز دیگه بپرس .. گیر دادی به عاشقا ؟!!! من : نخیر من گیر ندادم به عاشقا ... تو حوصله نداری چهار تا دونه اسم حفظ کنی ... علی : بابا جان ! اونا عاشق شدن به من چه ؟!! اصلاً غلط کردن عاشق شدن ! عجب گیری کردما !! من : نه عزيزم ... بگو تنبلم ... بگو حالشو ندارم .. بگو حوصله ندارم حفظ کنم .. بگو از تنبلیمه ... علی : آره ... آره ... اصلاً حوصله ندارم ! تنبلم ! از تنبلیمه ! اونا هم خیلی غلط کردن که عاشق شدن ! به من چه اصلاً ؟ با این جدولهای مسخره شون !!! ( ماجرا به اینجا که رسید علی مثل اکثر مواقع بلند شد و با قیافه شاکی و اخم شدید رفت طرف اتاقش .. اما چند لحظه بعد با نیش باز ، بدو بدو اومد سراغم که : یادم اومد مامااااااان .. یادم اوووووومد .. سامسونت ! سامسونت ! اسم زنش (!) هم مليله بود ) !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 16:8 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
ما که میدونیم بی سلام عزیزیم اما بهرحال سلام ! آقا من یه عادت خیلی خوب دارم ... حالا شما اجازه بدین من تعریف کنم ... مطمئنم که شما هم تایید میکنین که عادت خوبیه ... آقا من وقتی یه نفر از در خونه ام میاد تو ، به گرمی ازش استقبال میکنم ... حالا بسته به اینکه اونی که از در میاد تو ، کی باشه و چه نسبتی با من داشته باشه ، خوب طبیعیه که نحوه استقبال منم فرق میکنه ... در این پست میخوام نحوه استقبال از علی گل پسرم رو براتون بگم و عواقب وخیمی !! که برای من ببار آورد ... آقا من عادت دارم وقتی علی از مدرسه یا از بیرون میاد ، وقتی زنگ میرنه ، در اصلی ساختمون رو با آیفون باز میکنم و بعدش هم در واحد رو باز میکنم و دم در واحد منتظر می مونم تا برسه بالا ... وقتی رسید بالا ، دستامو باز میکنم و از ته دل میگم : الهههههههی ژیگر بررررررررم من .. ژیگر پسر بررررررررم من ... یعنی : الهی جیگر بروم اینجانب ... جیگر پسر بروم اینجانب ... آقا از بس که من این قربون صدقه رو تکرار کردم ، به محض اینکه میگم : الهی ژیگر برم من ، علی در میاد که : بعله بعله .. ژیگر پسر برم من ... احساس میکنم که با این کار ، هم خستگی پسرم از تنش بیرون میره و هم خستگی من ... آقا چند روز قبل ، مطابق معمول ، ظهر که علی رسید خونه من در اصلی رو باز کردم و بعدش هم در واحد رو باز کردم و در حالیکه دستامو هم عین بالهای عقاب باز کرده بودم ، منتظر موندم که برسه بالا ... آقا همینکه در آسانسور باز شد ، من که میدونستم الآن گل پسرم میاد بیرون ، با تمام احساسات و از صمیم قلب گفتم : الهی ژیگر بررررررم من .... و بعد من خود به چشم خویشتن دیدم که گل پسرم بهمراه آقای "ح" (همسایه واحد بغلی) از آسانسور اومدن بیرون !! حالا تجسم کنید حالت منو با دستهای باز و دهانی بازتر و چشمهای گشاد شده ، خشکم زده بود کعینهو مجسمه شاهزاده خوشبخت ! در حالیکه کاملاً شوکه شده بودم و اختیار هر گونه عکس العملی از من سلب شده بود ! آقا یه سوال ... میگم به نظر شما چرا آقای "ح" روش نشد بگه : ژیگر پسر برم من ؟! ......... پ.ن : مشتریان عزیز لطفا ازدحام نکنید که توقع بیجا مانع نصب است ! "شیر موز" داخل مخلوط کن میباشد و به محض آماده شده تقدیم حضورتان میشود ... قبلاً با تشکّر شما همکاری میکنیم ! هدف ما سلب رضایت شما .... ست !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 1:55 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
خانمها در طول روز ۳۰۰۰ کلمه بیشتر از آقایان حرف می زنند - روزنامه خبر جنوب
..... پ.ن : خیلی خوب حالا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 16:2 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
یاد باد آنکه ســـــــــــــــر کوی تو ام منــزل بود
دیده را روشنی از خاک درت حاصــــــــل بــود راست چون سوسن و گل از اثر صحبت پاک بــــــر زبان بـــود مرا آنچـــــه تو را در دل بـــود دل چو از پیر خرد نقل معـــــانی مــــــــی کرد عشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بود آه از این جور و تطاول که در این دامگـه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفــــــل بود در دلم بود که بی دوســـــــــت نباشم هرگز چه توان کرد ؟ که سعـی من و دل باطل بود دوش با یاد حریفــــان به خرابات شــــــــدم خم می دیدم خـــــون در دل و پا در گل بود بس بگشتم کـه بپرسم سبب درد فــــراق مُفتی عقـل در این مسئـله لایعقـــــل بود راستی خاتـــــــــــــــم فیروزه بو اسحاقی خوش درخشید ولی دولت مستعجل بود دیدی آن قهقهه کبک خرامان حافـــــــــظ که ز سرپنجه شاهین قضا غافـــــــل بود ......... پ.ن : دلم نمی اومد پست قبلی رو بردارم ... همینطور سیل هدایا بود که از جانب شما عزیزان میرسید و منو شرمنده می کرد ... امّا خوب ... شما مثل همیشه بزرگواری کنید و اجازه بدید که این پست رو بخاطر دل خودم بذارم ... ...... پ.ن : نفس نفس اگـــــــــر از باد نشنـــوم بویت زمان زمان کنم از غم چو گل گریبان چاک اگر تـــــــــو زخم زنی به که دیگری مرهم وگر تو زهر دهــــی به که دیگـــری تریاک
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 12:34 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
سلام دوستان ...
حال و احوال خوبه انشاالله ؟ آقا امشب میخوام یه سؤال خیلی ساده بپرسم ازتون ... با توجه به شناختی که در این مدّت از من پیدا کردین ، اگه قرار باشه یه روز هدیه ای بعنوان یادگاری به من بدین ، اون هدیه چیه ؟ البته من که راضی به زحمت شما نیستم اصلاً ! خواهش میکنم خودتونو به زحمت نندازین ! ولی خوب حالا که اصرار میکنین ! دوست دارم بدونم با توجه به همین شناخت نسبی که از من دارین ، چی هدیه میدین ؟ پیشاپیش از زحمات شما عزیزان کمال تشکّر را دارم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 21:37 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
یک دفتر زیارتی قلّابی ، یک میلیارد تومان از زائرین خانه خدا ، کلاهبرداری کرد ـ جراید
دزدان ، رفقـــــا ، چه بی صدا می دزدند بی شرم ، وقیـــــح ، بی حیا می دزدند از مجلس جشن ، نُقل و شیرینی و گُل حلــــــوا ز مجالس عــــــزا مـــــی دزدند فــــــــــــرزند بدزدند از آغــــــــــوش ِ پدر فــــــــردا ، پدر و ِرا ، جـــــدا می دزدند ! بی رحمــــــــی آنها بنگر تا به کجاست از دست علیل و کور عصــــــا می دزدند این عین مهارت است و تردستی شان از پیکـــر لخــــت هـــــم قبا می دزدند ! چلوار ِ سفید در دل ِ شــــــــــام سیاه از توی مزار ِ مـــــــــرده ها می دزدند ! شـــرمنده شود کفر ، ز بی دینی شان بنگر ز چه کس و از کجـــــــــا می دزدند در غایت بی حیایی و بی شرمـــــــــی از زائــــــــــــــــر خانه ی خـدا می دزدند ........... پ.ن : راهی ست ورا به کعبه ی مجد بی زحمـــت ناقــــه و بیـــابان ! .......... پ.ن : گر مسلمانی از این است که حافظ دارد وای اگر از پس امــــــروز بُــــــــوَد فردایی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم آبان 1388ساعت 20:32 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
سلام دوستان عزیزم ... مریض شدم دور از جون شما .. هم خودم .. هم دختر نازنینم ... نمیدونم نوعش چیه .. ای ؟ بی ؟ سی ؟ دی ؟ خلاصه هرچی که هست ، بد کوفتیه ! از اونجاییکه من هیچ کاریم به آدمیزاد شبیه نیست ! و همه در مواقع بیماری استراحت میکنن ، من تصمیم گرفتم بیام اینجا بنویسم ، بلکه حالم بهتر بشه ! باور کنید میشه ها! فقط وقتی مطلب رو میخونید رعایت فاصله جانبی رو بنمائید که بقول کتایون عزیزم ویروس آنفلوانزا از طریق کامپیوتر هم منتقل میشه ! (حالا اگه تراول چک یا شمش طلا بود که منتقل نمیشد که !) خوب ... و اما مطلب ... چی بگم براتون ؟ خاطره بگم ؟ از شاپسرم علی ؟ باشه چشم .. جونم براتون بگه که این علی آقای ما خیلی بد غذا ست .. از همون بچگی خیلی ادا و اطوار داشت واسه غذا خوردن .. هنوز هم که هنوزه این سنت حسنه ! رو داره و هر غذایی رو نمیخوره .. مثلاً توی کلم پلو ، کلم هاشو سوا میکنه .. توی لوبیا پلو لوبیاهاشو سوا میکنه .. توی سالاد گوجه فرنگی هاشو نمیخوره ... از خورشت فسنجون متنفره ... وقتی خورشت بادمجون داریم فقط برنج و گوشت خورشت رو میخوره ... توی سوپ باید نخود فرنگی هاشو سوا کنه ...خلاصه خون به دل من میکنه تا یه غذا باب میلش باشه و راحت بخوره ... آهان ... فقط اگه هر روز خورشت سبزی شیرازی بهش بدم ، صداش در نمیاد بسکه عاشق این غذاست ... بچه شیرازی ! آقا یه روز که خیلی روز پرکاری بود و منم حسابی خسته بودم جای شما عزیزان خالی ، نهار کلم پلو درست کردم .. کدبانوهای عزیز میدونن که کلم پلو درست کردن کار سخت و وقت گیریه .. یعنی یه جورایی گاو نر میخواهد و مرد کهن ! یعنی زحمتش زیاده خداییش ... مخصوصاً کوفته قلقلی درست کردنش که صبر ایوب طلب میکنه ! خلاصه ما به هر مصیبتی بود بساط کلم پلو رو ردیف کردیم و منتظر موندیم که بچه ها از مدرسه بیان و نهار بخوریم ... عطر کلم پلو هم چنان توی خونه پیچیده بود که عنان اختیار از کف هر صاحبدلی می ربود ! آقا لحظات رو شمردیم و گرسنگی رو تاب آوردیم تا نازنین دختر و شاپسر از مدرسه نزول اجلال فرمودند ! علی به محض اینکه وارد خونه شد از اعماق جان بو کشید و گفت : مامان ؟ کلم پلو داریم ؟ منم همراه با قربون صدقه جواب دادم : آره عزیزم ... زود دستهاتون رو بشورین که غذا رو بکشم .. علی همونطور که به سمت دستشویی میرفت گفت : دستت درد نکنه مامان .. میشه واسه من کلم هاشو سوا کنی ؟! آقا منم که بشدت خسته بودم و از ادا اطوارهای علی هم بستوه اومده بودم با عصبانیت گفتم : بچّه ، تو کی میخوای دست از این ادا اصول ها برداری ؟ کلم تا حالا کی رو کشته که تو دوّمیش باشی ؟! تو اصلاً میدونی کلم چقدر خاصیت داره ؟ تا حالا یه بار خوردی ببینی چقدر خوشمزه ست بی سلیقه ؟! اصلاً دعا میکنم یه زنی گیرت بیاد که عاااااااشق کلم باشه و هر روز هم کلم پلو درست کنه ! هر روز صبحانه و نهار و شام بهت کلم پلو بده ! علی هم خیلی خونسرد از همون توی دستشویی گفت : منم امیدوارم یه بچّه دیگه گیرت بیاد که از شعر و شاعری متنفر باشه و همش هم به حافظ و سعدی فحش بده !!! .......... آقا این شاپسر ما از آرایش غلیظ و پررنگ خیلی بدش میاد .. همیشه وقتی خانمی رو میبینه که آرایش تند و غلیظ روی صورتشه ، میگه مامان نگاش کن تو رو خدا ، آدم دلش میخواد بره بزنه تو گوشش !! یه بار همینطور که کنار هم نشسته بودیم و از هر دری گپ میزدیم با هم ، به شوخی بهش گفتم : علی جان ؟ اگه در آینده زنت آرایش غلیظ کنه و کلاً آرایش تند رو دوست داشته باشه تو چیکار میکنی ؟ یهو رگ گردنش قلمبه شد و با صورت برافروخته و لحنی تند جواب داد : غلططططططط کرده !!! من همچین میزنم تو دددددهنش که قلمش خورد شه !!!! ......... علی حدود چهار یا پنج سالش بود .. یه روز صبح که من و علی توی خونه تنها بودیم تلفن زنگ زد ... میدونستم که اون وقت روز مادرم زنگ میزنه و احوالپرسی میکنه ... قبل از اینکه علی گوشی رو برداره گفتم : علی جان .. اگه آنا بود ، بهش بگو مامانم دستش گیره و بعداً خودش بهتون زنگ میزنه ... علی گوشی رو برداشت و گفت : سلام آنا ... مامانم دستش دستگیره ست !! وقتی کارش تموم شد شما خودتون بهش زنگ بزنین !! .......... یه روز علی بدو بدو اومد سراغم و خیلی بی مقدّمه پرسید : مامان ؟ شما ماه عسل کجا رفتین ؟ خندیدم و گفتم : واسه چی میپرسی عزیزم ؟ هوس ماه عسل کردی ؟! علی : نه بابااااااا ! همینجوری پرسیدم ... من : خوب رفتیم اصفهان .. علی : ااا چه جالب ! خوب چند روز رفتین ؟ من : سه روز .. علی : واااا ... چرا اینقدر کم ؟ مگه نمیگن "ماه عسل" ؟ خوب چرا سه روز فقط ؟ من : من چه میدونم بابا ؟ بچّه جون تو هم دلت خوشه ها ! علی : خوب با کی رفتین ؟!! من : علی ؟؟؟؟؟؟ تو حالت خوبه مامان ؟!! خوب معلومه ... با هیچکی ... مگه آدم واسه ماه عسل کسی رو همراه خودش میبره ؟ علی : نه آخه گفتم شاید (!) با بابا رفته باشی !!! .......... یه روز حالم اصلاً خوش نبود ... دور از جون شما ، سردرد شدید ، و گلاب به روتون ، حالت تهوع داشتم ... همسر جان و نازنین دخترم برای خرید رفته بودن بیرون ... تلفن زنگ زد ... به علی گفتم : علی جان .. اگه تلفن با من کار داشت ، بگو مامانم حالت تهوع داره نمیتونه حرف بزنه .. خودم بعداً بهشون زنگ میزنم .. علی گوشی رو برداشت : سلام زندائی ... ببخشید مامانم مریضه... حالت توقّع (!) داره نمیتونه حرف بزنه ... بهش میگم بعدا بهتون زنگ بزنه ... ......... پ.ن : باور کنید من حالم خیلی بهتر شد ! شما چطور ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 21:34 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
وقتي علي كلاس اول ابتدايي بود يه دوست ريزه ميزه داشت بنام " محمد حسين مافي بني اسدي" .. از اونجاییکه اين كوچولوي ريزه ميزه ، هم اسم نسبتا طولاني داشت و هم فاميل طولاني ، اين بود كه همكلاسيها اونو به اختصار ، "مافي" صدا ميزدن .. يه روز كه علي اومد خونه ديدم اخماش تو همه و از زمين و زمان شاكيه .. ازش پرسيدم چي شده مامان ؟ طوري شده ؟ كه ديدم با اخم و تخم جواب داد : آره مامان ... امروز با حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي دعوام شد ! مثل هميشه نشستم كنارش و در حاليكه موهاشو نوازش ميكردم ، گفتم : ايني كه ميگي همون مافيه ؟ همون ريزه ميره هه ؟ گفت : آره مامان .. همونه ... همونطور كه نوازشش ميكردم گفتم :مادرت بميره الهي ! واسه چي دعوا كردي پسرم ؟ علي شروع كرد كه : من توي كلاس درست كنار دست حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي ميشينم ... ظهر كه زنگ خورد و خواستيم وسائلمون رو جمع كنيم بياييم خونه ، ديدم مداد پاك كنم نيست ... به حاج سید محمد حسين مافي بني اسدي گفتم : حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي ؟ مداد پاك كن من دست توئه ؟ حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي گفت نه .. من بر نداشتم ... ولي مامان ، من مطمئن بودم كه اشتباهي قاطي وسائلش گذاشته تو كيفش .. واسه همين رفتم پيش خانم معلم و گفتم اجازه خانوم ؟ اين حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي مداد پاك كن منو برداشته و هرچي ميگم تو كيفش رو بگرده كه پيداش كنه ، ميگه نه ، من برنداشتم و كيفم رو هم نميگردم ... بعد خانم معلم به حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي گفت : حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي .. شايد اشتباهي گذاشته باشي تو كيفت .. حالا يه دور كيفت رو بگرد شايد اونجا باشه .. اما حاج سيد محمد حسين مافي .... .... آقا من كه تا اون لحظه با صبر و تحمل فراوون داشتم به شرح ماجرا گوش ميدادم ، يهو جوش آوردم و حرف علي رو قطع كردم و گفتم : مامان جان .. تو رو خدا .. رحم كن ! تو ده تا جمله حرف زدي هزار بار گفتي حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي !! خوب عزيز دلم نياز نيست اسمش رو تمام و كمال بگي .. بگو "مافي" ... مثل هميشه كه ميگفتي مافي ... كه يهو علي يه قيافه حق به جانب به خودش گرفت و گفت : نه مامان ..آخه تو نميدوني كه ! اين دوستم چون اسم و فاميلش خيلي طولاني بود ما فقط بهش ميگفتيم "مافي " .. بعد يه روز خانم معلم گفت بچه ها اين اصلاً درست نيست كه اسم و فاميل رو مختصر بگين ... اهانت به شخصيت طرف مقابله ... مخصوصا اين دوستتون كه اسم ائمه هم روشه .. پس اسم دوستتون رو كامل بگين ... محمد حسين مافي بني اسدي ... بعد از يه مدتي فهميديم كه اين دوستمون سيّد هم هست .. بعد خانم معلم گفت بچه ها به احترام اينكه اين دوستتون سيد اولاد پيغمبره حتما يادتون باشه قبل از اسمش يه سيد هم اضافه كنيد و با احترام صداش بزنيد ... خلاصه بعد از يه مدتي اين دوستمون با پدر و مادرش رفتن حج عمره ... وقتي از سفر عمره برگشت ، خانم معلم گفت بچه ها اين دوستتون ديگه مشرف شده خونه خدا و حتما يادتون باشه قبل از اسمش كلمه حاجي رو هم بذارين ... خلاصه اين شد كه اين دوستمون شد "حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي " من که به شدت سعی میکردم جلوی خنده ام رو بگیرم ، دستی به سر علی کشیدم و گفتم : خوب ؟ بعدش چی شد مامان ؟ علی ادامه داد : آره مامان .. خلاصه وقتي خانم معلم از حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي خواست كه كيفش رو بگرده ، حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي قبول نكرد و گفت دير ميشه سرويسم ميره .. بعد من چطوري برم خونه ؟ ولی مامان من که خیلی ناراحت بودم ، زدم به گريه و گفتم اجازه خانم اين حاج سید محمد حسين مافي ...
آقا به اينجا كه رسيد ، من ديگه آمپر چسبوندم ! با عصبانيت گفتم : واااااااااااي علي ديوونه ام كردي ! كفرمو در آوردي .... بابا به من چه كه اين دوستت سيده ؟ به من چه كه سفر حج رفته و حاجي شده ؟ به من چه كه مامانش اسمشو طولاني گذاشته و باباش فاميل طولاني داشته كه بچه شون اينقدر طولاني بشه ؟!! حالا تو هم يا اسمشو مختصر ميگي يا پاميشي ميري پي كارت !! كشتي منو .. هي مافي بني اسدي .. مافي بني اسدي !! در اين لحظه علي از جاش بلند شد و قربونش برم ، همونطور كه با لبهاي آويزون ميرفت طرف اتاقش ، هي زير لب ميگفت : حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي ... حاج سيد محمد حسين مافي بني اسدي .. حاج سيد محمد حسين ما.... راست ميگه هاااااااا !! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 0:46 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|