![]() |
![]() |
|
| از آن شادم که در هنگامه درد ... غمی شیرین دلم را می نوازد |
|
.. سلام ای غروبِ غریبانه دل سلام ای طلوعِ سحرگاه رفتن سلام ای غمِ لحظه های جدایی خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن
خداحافظ ای شعرِ شبهای روشن خداحافظ ای قصة عاشقانه خداحافظ ای آبیِ روشنِ عشق خداحافظ ای عطرِ شعرِ شبانه
خداحافظ ای همنشینِ همیشه خداحافظ ای داغِ بر دل نشسته تو تنها نمیمانی ای مانده بی من تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب تو را میسپارم به دامانِ دریا اگر شب نشینم،اگر شب شکسته تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمة واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بارِ دل من خداحافظ ای سایه سارِ همیشه اگر سبز رفتی،اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهارِ همیشه
.... پ.ن : وبلاگي با اين آدرس پيدا نشد ... ممكن است آدرس وبلاگ را اشتباه وارد كرده باشيد و يا وبلاگ حذف شده باشد ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 2:29 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
سلام دوستان همیشه در صحنه و ایضاً پشت صحنه !
آقا بنا به تقاضای مکرر (!) خوانندگان عزیز ، امروز بر آن شدیم که کمر همت بسته ، جهت ایجاد شادی و نشاط از دست رفته همگان ، بنای یک مشارکت همگانی در این امر خطیر را گذاشته و با کمک حق ، بار غم و اندوهمان را اندکی سبک کنیم ... در همین راستا ( نه ! فکر کنم در همون راستا ) دست نیاز به سوی تک تک شما عزیزان دراز نموده و امیدوارم هر یک به سهم خود ، قدمی هر چند کوچک در این مسیر بردارید ... و این میسر نمیشود الا با نهادن کامنتهایی پر نشاط و پراکندن شادی و آرامش از این طریق و اون طریق ! دست مایه هم از بنده ... یعنی سوژه رو من میدم خدمت شما و شما لطف کنید و به بهترین و شایسته ترین شکل ممکن ، اون سوژه رو پرورش بدین ... آقا سوژه اینه : بهترین خاطره ای که از دوران دبستان دارید ، با شرح و تفصیل و شاخ و برگ و آب و تاب ، برامون بنویسید ، صد البته که هر چه خاطره جالبتر و خنده دار تر باشد ، قدم شما در زمینه رسیدن به نشاط و آرامش بلندتر خواهد بود ... شاید این سوژه خیلی کهنه و بقول معروف نخ نما شده باشه ... اما باور کنید که خوندن دوباره و حتی چند باره اش ، چیزی از لطفش کم نمیکنه ... و همیشه این رو بیاد داشته باشید دوستان ، که یاد آوری خاطره های خوش و شیرین ، بخصوص که مربوط به دوران شیرین و بی بازگشت کودکی باشه ، مرهمی بی بدیل به درد دلهای زخمی و خسته ست ... پس علی یارتون ... ببینم چه میکنید ... برای شروع هم منتظر بقیه دوستان نباشید ... دیدین توی یه مجلس جشن وقتی از ملت میخوان که بیان وسط و برقصن ؟! دیدین همه یه جورایی شرم میکنن ( یا مثلاً طاقچه بالا میذارن ) ؟! ولی همچین که یکی دو نفر اومدن وسط ، بقیه هم انگار دل و جرات پیدا میکنن و یهو میبینی که ای دل غافل ! هممممممه خوشگلا دارن میرقصن ! اونم نه یکی .. نه دو تا ... اووووووووووه !! در ضمن ( ای خدا که یاد خاتون عزیزم آتیش به جونم میزنه همیشه ) ... در ضمن .. این پست رو تقدیم میکنم به دو عزیز ... اول عزیزی که چند وقتیه بنام نامی " خان دایی " برام کامنت میذاره ... این عزیز کسی نیست جز برادر گلم ، که اگه بهترین برادر دنیا نباشه بی شک یکی از بهترین ها ست .. ( کارش دارم آخه ! شاید فردا پس فردا بخوام سیستم رو عوض کنم ، گذارم به درگاهش میفته دورش بگردم الهی .. وگرنه من و پاچه خواری ؟! الهی توبه ) ! این نازنین برادر که خداییش اون ته ته دلم جا داره و جاشو عمممممراً به کسی واگذار نمیکنم تا زنده هستم ( حتی شما دوست عزیز ) ! مشتری پر و پا قرص اولین وبلاگ من بود ... اما حالا در این وبلاگ جدید ، یه مدت کوتاهیه که مشتری شده و با کامنتهای قشنگش منو میبره به دوران هخامنشیان ( من اون زمونها ابتدایی بودم خوب ) ! و اما نفر دوم .. این یار دبستانی آتیشپاره شیرین زبون که نمیدونین پشت تلفن چطوری دست منو از پشت میبنده و به من مجال نفس کشیدن هم نمیده چه برسه به حرف زدن ! جالبه ها ! همیشه فکر میکردم هیچکی حریف من نمیشه ... اما این یار دبستانی گلم بهم ثابت کرد که میشه .. یعنی شد ! این نازنین بانو همکلاسی دوران ابتدایی منه که با جستجوی اسم من در گوگولی ! منو پیدا کرده و خلاصه چنان خودشو توی دل من جا کرده که مپرس ! اما نمیدونم چرا حالا که من بازگشت غرور آفرین نمودم ، ایشون غیب شده و انگار فقط وظیفه داشت منو برگردونه و خودش بره پشت پرده ! آخی یادش بخیر ... با اینکه این عزیز یه بیست سی سالی از من بزرگتر هستن ، اما نمیدونم چطوری بود که ما همکلاس بودیم ! آقا ما با هم خیلی صمیمی بودیم در عین اینکه رقیب سرسخت درسی هم بودیم ... به این ترتیب که همیشه یا من شاگرد اول کلاسمون بودم و اون شاگرد دوم .. و یا بیلعکس ، ایشون شاگرد دوم بود و من شاگرد اول !! ( هلا ای اونایی که اول اسمشون یار دبستانیه ! زین سپس هر زمان که اراده کردین نام دوستی را در گوگل سرچ بفرمایین ، مراقب باشین مبادا که طنز نویسی شده باشد ، شدنی ) ! ایشون اگه میلشون باشه خودشون اسم و آدرس و نشونی و شماره تلفن و شماره شناسنامه شون رو اینجا اعلام میکنن ، من در این مورد همه چیز رو میگذارم به اختیار خود نازنینش ... ( فقط اینو یواشکی بهتون بگم که اسم قشنگش شهلا ست .. از من نشنیده باشین ) !! حالا دلم میخواد خودش با پای خودش مثثثثثل یک مرد بیاد و براتون بگه که دوران ابتدایی چه بلایی سر من بینوا آورد ! این یار دبستانی من اینقدر گله ، اینقدر گل و با ظرفیته که میدونم خیلی بیشتر از اینا هم که باهاش شوخی کنم ، خم به ابرو نمیاره ... خودم مخلصشم در بست .. بی مسافر ! آقا طولانی شد ببخشید ... سرتون درد اومد ... چیکار کنم ؟ اقتصاد طبیعتم این است ! شرمنده ! ........ پ.ن : گر نکوبی شیشه غم را به سنگ / هفت رنگش میشود هفتاد رنگ باور کنید ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:27 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
نخیر !
مثل اینکه تا من آستین بالا نزنم و بشکه بشکه نشاط و شادی و انرجی مثبت بین شماها پخش نکنم ، این جماعت تا قیام قیامت میخوان بشینن و زانوی غم به بغل بگیرن و غصه بخورن ... پس باید برخیزم ... که شاعر میفرماید : من اگر برخیزم .. تو اگر برخیزی .. ما اگر برخیزیم ... اونوخ چه کسی بنشیند ؟! آقا دلم تنگ شده از ماجراهای شاپسرم براتون بگم ... بگم ؟ باشه چشم میگم ! ...... آقا ما یه فامیل داریم بنام مریم خانم ... این مریم خانم بسیار زن تمیز و کدبانوئی هستن ... عین کوکب خانم که زن پاکیزه ای بود ! این مریم خانم بسیار مهربون و خوش اخلاق هم هستن .. عین من ! ( به چی میخندین شماها ؟! ) جونم براتون بگه که این مریم خانم با همه تمیزی و کدبانوگری و پاکیزگی و مهربونی و خوش اخلاقی حرف " ر" رو "غین" تلفظ میکنن ... عین فرانسویا ... مثلا ایشون به تربچه میگن تغبچه ! یا مثلا به شراب میگن شغاب ( البته اهل شراب مراب نیست این بنده خدا ها ... بیخودی گناه مردم رو نشورین ) ! آقا چند سال پیش که علی آقای ما کلاس اول ابتدایی بود ، این مریم خانم قصه ما ، یه پسر کاکل زری به دنیا آورد که اسمشو گذاشت امیر ... آقا چند روز که از زایمان ایشون گذشت ما خانمهای فامیل قرار گذاشتیم که یه روز دسته جمعی بریم عیادت مریم خانم و نوزاد کاکل زریش یا همون امیر خان ... از اونجاییکه علی کوچولو بود و هنوز قاطی مردا نشده بود ، اونو هم با خودمون بردیم ... آقا ما رسیدیم منزل مریم خانم و سلام و حال واحوال و روبوسی با مریم خانم و بغل کردن نوزاد تپلی اش و : واااای چه پسر موشولیه ! وای چه دستای هوشولویی ... وای بگردم الهی چشماش به عمه اش رفته وااااااااای چه صورت ناز و ملوسی داره پسرمون ( دروغ میگفتیما ! اینقدر زشت بود که نگو ) ! و خلاصه از این تعارفات معمول ... آقا بعد متوجه شدیم که هیچکدوم اسم این کاکل زری تپل مپلی رو نمیدونیم و این شد که من رو کردم به مریم خانم که : مریم جان .. عزیزم اسم قشنگشو چی گذاشتین به سلامتی ؟ مریم خانم هم با تبسم ملیحی جواب دادن : کوچیک شما ، امیغ ! ( شما بخونید امیر ) ... در این لحظه من متوجه شدم که علی با تعجب و حیرت زیاد به صورت مریم خانم خیره شده و سخت در بحر تفکر فرو رفته ! آقا خلاصه اسم نوزاد رو که فهمیدیم مدتی هم همراه با صرف میوه و شیرینی قربون صدقه اسمش رفتیم و بعد پاشدیم خداحافظی کردیم و اومدیم خونه .. وقتی رسیدیم خونه طبق معمول علی شروع کرد تعریف کردن واسه باباش که : بابا بابا ! ما رفتیم دیدن مریم خانم ، آخه بچه زاییده ! بچه اش اینقدر زشته که نگو ! اسم بچه شون رو هم گذاشتن عمیق !! مسخره ها ! لابد هرچی بزرگتر بشه عمیق تر هم میشه !!! ........ چند شب قبل همسر جان داشت در مورد یکی از همکارهاش صحبت میکرد و میگفت که خیلی بقول معروف "کار بلد" ه و با اینکه رشته حقوق خونده اما به کار مالی حسابی مسلطه و هیچ کاری نیست که از عهده اش بر نیاد ... یهو علی عین دمپایی پرید وسط حرف باباش و با اشتیاق گفت : به به ! چه رشته خوبی ... حقوق .. میگم بابا ، رشته اضافه حقوق هم داریم ؟! حتماً در آمدش بیشتره ! من میخوام دانشگاه یا برق بخونم یا اضافه حقوق !! ......... تو راه مسافرت که بودیم ، جا به جای جاده ، ماشینهای پلیس ایستاده بودن و رانندگان خاطی رو جریمه میکردن ... ( میگما راستی یه سوال ! مگه نه اینکه شبها که ما میخوابیم ، آقا پلیسه بیداره ؟ خوب روزها هم که توی جاده داره ماشینها رو چریمه میکنه ، خوب پس اینا کی میخوابن طفلکیا ؟!) آقا این شاپسر من که در تمام طول سفر شاهد این جریانات بود ، یهو با شور و حرارت تمام داد زد : فهمیدم مامااااااااااااااان ... فهمیدم ! من که در عالم خودم سیر میکردم و گوش جان سپرده بودم به صدای گرم و دلنشین افتخاری ، سه متر از جام پریدم و گفتم : باز تو مثل خمپاره منفجر شدی پسر ؟! .. چی رو فهمیدی ترقه ؟! علی باز با همون شور و شوق جواب داد : فهمیدم ! مامان بیا بریم یه ماشین پلیس بخریم !! لباس پلیس هم بخریم ! بعد بیاییم وایسیم تو جاده ، ماشینها رو جریمه کنیم ، بعد پولاشو برداریم واسه خودمون خرچ کنیم !! منم مثل همیشه یه چند دقیقه ای همراه با غش غش خنده قربون صدقه ایده های نابش رفتم و بعد گفتم : حالا تو شاید بتونی این کارو بکنی عزیزم ، اما من زنم ... زن که نمیتونه این کارو بکنه .. یهو خیلی جدی جواب داد : چرا ؟ مگه مادام کوری زن نبود ؟! منم هاج و واج جواب دادم : خوب چرا گمونم زن بود ! ولی خوب دانشمند رو چه به پلیس ؟ که باز علی در اومد که : نه خداییش مامان ؟ کدومش سخت تره ؟ آزمایش کردن و کشف کردن یا جریمه کردن ماشینا ؟!! پس دیدی میتونی ؟! دیگه هم بهونه نیار !!! ..... نخندیدین ؟ نه واقعا ً نخندیدین ؟ این دیگه اصلاً ربطی به من نداره ! چون من تمام تلاش خودمو کردم ! ...... پ.ن : باور کنین که من گاهی اوقات حالم از خیلی از شماها بدتره ... همین دیشب ، دیدن یه تصویر اینترنتی ازخانواده کسانی که اسیر هستن ، و سفره افطارشون رو کنار دیوارهای زندان پهن کرده بودن که موقع افطار نزدیک عزیزانشون باشن ، خواب خوش رو تا خود صبح از چشمم گرفت ... دلم هزار تیکه شد .. فکرشو بکنید ... شما این طرف و عزیزتون اون طرف در بند ... و این وسط یه دیوار زشت و سیاه که اجازه نمیده شما چشمتون به چشمان عزیزتون بیفته ... که دستشو توی دستهاتون بگیرید و گرمی دستش رو لمس کنید ... اما آخه غصه خوردن تا کی ؟ تا کجا ؟ فکر نمیکنید وقتش رسیده که دست روی زانومون بگذاریم و یه "یاعلی" از ته دل بگیم و بلند شیم ؟ ازتون صمیمانه خواهش میکنم ... بیایین به همدیگه کمک کنیم که نشاط و روحیه از دست رفته مون رو دوباره بدست بیاریم ... بخاطر خودمون ... بخاطر همه ... مطمئنم که خواهشم رو می پذیرین دوستان ... مگه نه ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
دوستان عزیز و بزرگوارم سلام ... چی بگم ؟ اصلاً چی میتونم بگم ؟ به خدا که زبانم در برابر اینهمه لطف و محبت از گفتن کوجکترین کلامی قاصره ... فقط همینو میتونم بگم که شرمنده محبتهای پیدا و پنهان شما عزیزان هستم و دست تک تک شما رو میبوسم و براتون تن سالـــــم و آرامش قلبی آرزو دارم و از خدا میخوام که پشت و پناه همه شما خوبان باشه ... از حالا ... تا همیشه ... .... هرکه در این بزم مقرّب تر است / "جام" بلا بیشترش می دهند بار الها ! قربون بزرگیت ... ما اگه این تقرب رو نخوایم ، کی رو باید ببینیم ؟ .... من بنده ی آن دمم که ساقی گوید / یک "جام" دگر بگیر و ... من بهش بگم : آخه خوش انصاف ! در دیزی بازه ... حیای گربه کجاست ؟ .... بگرد بر سرم ای آسیای دور زمان / به هر جفا که توانی ، که سنگ زیرینم ..... صبور باش دختر ... صبور باش ... مرد که گریه نمیکنه ... .... پ.ن : عجب صبری خدا دارد ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 9:25 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|