![]() |
![]() |
|
| ........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر ....... |
|
سلام .... آقا جای شما عزیزان خالی ، چند شب قبل که دور هم نشسته بودیم و بچه ها کمی از درس و مشق فارغ بودن ، رو کردم به علی و گفتم : علی جان فکر کن تو نامزد ر.ج شدی و میخوای نیم ساعت واسه مردم حرف بزنی که برنامه هاتو بگی و مردم تو رو بشناسن و با برنامه هات آشنا بشن و بهت رای بدن ... فکر کن الان مقابل دوربین هستی و داری صحبت میکنی و همه مردم ایران هم تو رو میبینن و حرفاتو میشنون ... آقا به محض اینکه این حرف از دهن من در اومد انگار حوصله اش سر رفته بود و از خدا طلبیده بود ، بدو بدو رفت لم داد رو مبل ، پاهاشو هم انداخت رو هم ، یه ژستی گرفت و سینه شو صاف کرد و شروع کرد : اوهو .. اوهوووو ! ( در حالیکه صداشو کلفت کرده و سعی میکنه خیلی شمرده شمرده و لفظ قلم صحبت کنه ) ! سلام عرض میکنم خدمت مردم زحمتکش ... ولی (!) میدونین چیه مردم ؟! اصولاً ما مردم هرچی میکشیم از دست این رکوع (!) اقتصادی میکشیم ... مردم ما فلج شدن بخاطر رکوع اقتصادی ! من اگه ر.ج بشم با اینکه خیلی گرفتارم و امتحانام هنوز تموم نشده !! سعی میکنم این رکوع اقتصادی رو برطرف کنم و بجاش سجود اقتصادی درست کنم ! ( دقت داشته باشین دوستان .. "درست کنم" ) ! که هم ثوابش بیشتره و هم کمر مردم درد نمیگیره !! (وای الههههی قربون این کاندیدای دلسوز و مهربون برم من .. من که قطعاً بهش رای میدم ) ! من : میدونین که قشر عظیمی از این ملت رو جوون های عزیز تشکیل میدن ... واسه اونا چه برنامه ای دارین ؟ علی : اوهو .. اوهوووووو ! ( یه لیوان آب فرضی رو از روی میز جلوی مبل برمیداره و یه کمی میخوره ) ! من واسه هر کدوم از جوون های مملکت یه خیابون میسازم و سندش رو هم به نامش میکنم که توش زندگی کنه !! سر هر خیابون هم یه پارک درست میکنم توش هم درخت توت میکارم ! من : حالا چرا درخت توت ؟ علی : چون هم شیرینه ، هم خوشمزه ست ... هم درختش خیلی میوه میده و هم میشه ازش بری بالا !! من : وای چه برنامه شیرینی ! من حتما به شما رای میدم به شرط اینکه بگین واسه قشر محروم جامعه چه فکری دارین ؟ علی :من فروشگاههای رفاه رو زیاد میکنم که همه برن توش خرید کنن و بچه ها بتونن سوار چرخ دستی بشن و تو راهروهای فروشگاه بگردن و هر چی دلشون خواست واسه خودشون بخرن ! غرفه های سی دی فروشی رو هم زیاد میکنم تو رفاه ! دخترم : یعنی مشکل مردم به سی دی خریدن خلاصه میشه ؟ مردم مشکل دیگه ای ندارن ؟ علی : خیر ! آدم باید اینقدر بگرده که یه سی دی بازی پیدا کنه بخره ! تازه بعضیاشونم کیفیت ندارن ! دخترم : آهان ... در مورد آموزش و پرورش چه حرفی دارین بزنین ؟ علی : علّت (!) اصلی کشور ما آموزش و پرورشه ... ااااااای مصیبت !! من .. من آموزش و پرورش رو تعطیل میکنم و همه ی سال رو میکنم تعطیلات تابستون !!! ( اینجا من و دخترم ضعف کردیم از خنده و دخترم گفت : علی جان ممکنه همه سال رو بتونی تعطیل کنی اما همه سال رو که نمیتونی تابستون کنی .. میتونی ؟! ) علی با یه ژست خیلی جدی : من علی جان نیستم خانم ! من کاندیدای ر.ج هستم .. جناب آقای علی ! بعدشم ، بعله که میتونم ! چرا نتونم ؟ وقتی ر.ج بشم همه کاری میتونم بکنم ! ( البته پسرم پر بیراه هم نمیگه و هیچ بعید نیست که دولت شاپسرم بتونه با درایت و لیاقتی که در این کاندیدای جوان و باهوش سراغ دارم تمام سال رو به تابستون تبدیل کنه ) ! علی پشت چشمی نازک میکنه : اوهو .. اوهو .. چقدر دیگه وقت دارم ؟! دخترم : هیچی ! وقت شما تموم شده و من از طرف خودم و همکارانم از اینهمه زر زیادی که زدین تشکر میکنم و به مردم شریف ایران هم اکیداً توصیه میکنم به شما رای ندن ! ( رو میکنه به دوربین خیالی و میگه : اگه میخواین بدبخت بشین به این رای بدین ! اگه میخواین به روز سیاه بشینین به این رای بدین ! اگه میخواین روز خوش نبینین به این رای بدین ! ) علی رو به دوربین ! : اهکی ! مردُم عزیز ! این الکی میگه ! من خودم عکسم رو دادم بزرگ کردن تازه اونم با کراوات ! میخوام بزنم بالای ورودی ساختمونمون که همه همسایه هامون به من رای بدن ! میدونین چند تا رای میشه ؟! من : بله خوب رای زیادی میشه ... اما شما در ارتباط با سالمندان عزیز چه برنامه ای دارین و برای رفاه و آسایش اونها چه تدابیری اندیشیدین ؟ علی : اوه ! سوال خوبی کردین خانم ! چون سالمندان یه کمی (!) پیر هستن و ممکنه بزودی بمیرن ،من سالمندان رو میفرستم خارج که اگه مُردن در رفاه و آسایش بمیرن ! من : ای بابا ! اون بیچاره ها چه گناهی کردن که آخر عمری برن اسیر غربت بشن و تو غربت و بیکسی بمیرن ؟ شما اگه راست میگین رفاه و آسایش خارج رو بیارین داخل کشور !! علی : خوب نمیشه خانوم ! راه خیییییلی دوره ! تا برسه اینجا فاسد شده ! اونم تو این گرما !! ( رو میکنه به من : مامان کولر بزنم ؟ خیلی گرمه ) !! من در حالیکه از شدت خنده اشک از چشمام سرازیره : بله بله کولر هم بزنین ! ولی ای بی معرفت ! یعنی تو بابابزرگ و آنا ( پدر و مادرم ) رو میخوای بفرستی خارج که اسیر غربت بشن ؟ ای نوه بی معرفت ! علی با دلسوزی : نععععع ... نعععععع ... اونا رو که نمیفرستم ! پیرهای مَردُم رو میفرستم ! خانواده خودمون نه ! من : الهی قربون معرفتت بره مادرت که اصلی ترین شرط یه کاندیدای نمونه و شایسته رو داری ! اما خوب پیرهای مردم هم واسه خانواده هاشون عزیزن ... چطور دلت میاد آخه ؟ علی : چرا دلم نیاد ؟ من که نمیشناسمشون !! تازه شاید پول نداشته باشن برن خارج و تا حالا خارج نرفته باشن من به خرج خودم (!) میفرستمشون که خارج رو هم ببینن !!! بد کاری میکنم ؟! من زیر لب : خرج که از کیسه مهمان بوُد ... من روی لب ! : نه قرررربونت برم الهی ! بسیار هم کار خوبی میکنی !! اجرت با خدا مادر ! ( علی بلند میشه دستشو میذاره رو سینه اش و به من تعظیم میکنه و با لبخند میگه : نوکریم ) ! من در حالیکه ته دلم غنج میزنه واسه این ژست قشنگش : حالا شما نفرمودین در زمینه سیاست خارجی چه موضعی رو اتخاذ خواهید کرد ... علی هاج و واج : موضع یعنی چی ؟!! دخترم در حال ریسه رفتن : واااااااااااای علی خدا عمرت بده خیلی وقت بود یه دل سیر نخندیده بودم ! من رو به دخترم : جدی باشین خانم محترم ! کشک که نیست ! صحبت سرنوشت یه ملّته ! ( چشمک) دخترم : اوه بله یادم نبود ! من عذرخواهی میکنم ... حالا اینا رو بی خیال ! میشه لطفاً بگین برنامه شما در رابطه با کنکور و ورود جوانان به دانشگاه چیه ؟ علی : بله خواهرم ! من معتقدم اصلاً کنکور کیلو چنده ؟!! هر کی هر رشته ای دوست داره بره بخونه ! دانشگاه ها رو بزرگ میکنم که جا زیاد بشه ! دیگه کنکور نمیخواد بدین ! فقط پول زیاد بدین که بتونم استاد خوب بیارم براتون ! دخترم : هوراااااااااا ... من و دوستام همه مون به شما رای میدیم آقاااااا فکلی !! علی : شما خیلی بیخود میکنین ! نمیخوام پشت سرم حرف باشه که همه دخترهای جوون به من رای دادن !! ( نه خداییش شما تدبیر و آینده نگری این کاندیدای موشول و دوست داشتنی رو حال میکنین ؟! ) دخترم : حالا که اینطور شد ، وقت شما خیلی وقته تموم شده و اگه زر دیگه ای دارین بزنین که میخوایم آگهی بازرگانی پخش کنیم ! علی : زر خودت میزنی خانم محترم ! بعدشم چون فردا امتحان علوم دارم !! اصلاً اگه وقت هم داشتم باید میرفتم به درسم میرسیدم و شما و مادرم رو ( اشاره میکنه به من ) به خدای بزرگ میسپارم و در خاتمه از ملت ایران تشکر میکنم که به من رای میدن ! دخترم در حالیکه از روی مبل بلند شده و براش شکلک در میاره : صنّار بده آآآآآآآآآآآش ... به همین خیال بااااااااااااش !! علی : ماماااااااااااااااان یه چیزی به این نمیگی ؟!! و بعد با خیال راحت از اینکه وقت مصاحبه تموم شده و دوربین خاموشه !! میاد وسط هال و چشماشو میبنده و مشتهاشو گره میکنه و شروع میکنه به شلنگ تخته انداختن ! و خوندن که : آقا یه روز بوش ... زنگ زد و گفت این خانومه که خیلی دلبره .. از جنیفر لوپز ما بهتره ... نی ناش ناشم بلده ؟ وای اگه لباشو به من نده دلم ریش میشه ... خانوم این آقا پسره کیت میشه ؟ بیا پیش ما بشین و پادشاه این منطقه خواسته ت ... تو یه ملکه فوق العاده ای میگیرم دنیا رو واست !! ( و یهو جوّ بشدت میگیردش و از ته دل داد میزنه : ) وای موشول اینا کوجا هن ؟ دنبال دامن کوتاهن .. کاری نکنی که مجبور شم .. بگم موشول اینا کوشن ؟ وااااااااااای موشول اینا کوشن بیا .... شیش و هشتین کیا ؟!!!! ........ پ.ن : کی به پسر من رای میده ؟!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 11:59 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|