تبليغاتX
نگیــــن شیـــــــــراز
........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر .......
باور کنید که نوشته های یک نویسنده یا سروده های یک شاعر ، همیشه هم نمایانگر حس و حال

و درونیات ایشون نیست ... گاهی هم نمایانگر حس و حال و درونیات ایشون هست !!!!!

......

شاعـــــــــــر خوش سخن ، چرا ، میل به شطح میکند ؟

از طبقــــــــــــــات داخلی (!) میل به سطــــــــح میکند ؟

گـــــاو حسنقلی چــــــرا ، یک شبه پیر می شــــــــود ؟

موش ِ ضعیف ِ طبع ِ من ، یک شبه شیر می شـــود ؟!

ریشه ی کشک در فضـــــا ، فکر هبــــوط می کنـــــــد !

تا بپُــــــــکد ملاج من ! سنگ سقـــــــوط می کنــــــد !

کشتی تایتانیک چرا ، جانب شــــــــــــــــرق میشود ؟

Rose ز چه بیوه میشود ؟ Jack ز چه غرق میشود ؟!

پنجــــــــــره باز می شود ... حـــــرف دراز می شود !

دختــــــــــر همسایه ی ما ، مسئله ساز می شود !

پیر زن آه می کشد ، آه ، چه مــــــــــــاه می کشد !

بر تن بوم کاغـــــــذی ، گـــــــاو سیاه می کشـــــد !

ماســـــــت چو آب می خورد ، تجربه دوغ می شود

خ ش ت ک البرادعی ، شکل بلـــــــــوغ می شود !

هانیه ، دختر عمّــــــــه ام ، طالـــب بوس می شود

بوس چو میدهم ، چرا  اینقده (!) لوس می شود ؟

پول چو خواهــــــم از پدر ، گوش به من نمی دهد !

پــــول دهد ، چه فایده ؟!  پول خفن (!) نمی دهد !

دست به ماشه می زنم ، تیر ، قشنگ می شود !

طبع چو خشک می شود ، شعرجفنگ می شود !

شصت و سه بار ، از کـــــــرج تا خود ِ قُم دویده ام !

بد شــــــده حالم و ، سپس ، زیر سرُم کپیده ام !!

شاعره ، "اکس" می زند ، مرغ خروس می شود !

شعـــــر مزخرفم یهو ، مثل عــــــــروس می شود !

ترمز شعر من چرا ، راست کلیـــــــک نمی شود ؟!

 بی بی دل ، عزیز من ، ســـرباز پیک نمی شود !

........

یه نفر منو از برق بکشه لطفاً  !!

.........

به ساعت ثبت این پست دقت کنین دوستان .. این وقت شب (صبح) ! شما جای من بودین بهتر از این می نوشتین ؟!

آقا بد میگم ؟!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 2:53  توسط نگیــن شیــــراز | 

آقا ما تازگیا بسی علاقمند شدیم که پست هایمان را با کلمه " آقا " شروع کنیم !

از نظر شما که اشکالی ندارد ؟ مرسی ! از نظر ما هم بلامانع است !

.......

آقا ! سلام ...

آقا  چند روز قبل ، عصر که همسر عسیس تر از جانم از اداره اومد خونه ، طبق معمول روزنامه همون

روز رو با خودش آورد ... بعد از صرف غذا و چای عصرانه ، من روزنامه رو برداشتم و شروع کردم به ورق

زدن ... همینطور که داشتم عناوین مطالب رو نگاه میکردم یهو چشمم افتاد به عکس یه جوجه طلایی

زرد و ملوس و مامانی که با تیتر درشت بالاش نوشته بود : جوجه ها میتوانند تا عدد سه بشمارند ...

آقا منو میگی ؟ اینقدر از دیدن عکس اون جوجه طلایی و تصور اینکه این فسقلی ها بلدن تا سه بشمارن

ذوق کرده بودم که یهو شروع کردم از ته دل قربون صدقه جوجه هه رفتن !

حالا نه یه بار ... نه دو بار ... همینطور یه ریززززز میگفتم : ای الههههههی دورت بگردم هوشولوی من !

الهههههههی بگردم که تو بلدی تا سه بشماری .. ای قررررربون اون مغز هوشولوت برم که یک دو سه

بلدی یشماری ... ای عسسسسیس فسقلی با هوش من ... وای الهههههههههی !!

خلاصه در گیر و دار قربون صدقه رفتن از ته دل بودم و از دور و برم غافل ، که یهو صدای همسر جان بلند

شد که : خانوووووم ؟ والا ما هم تا شیش بلدیم بشماریم ها !!!

پ.ن : ای آقایون محترم ! شماها کی میخواین بزرگ بشین ؟ آخه جوجه طلایی قد فندق هم حسودی کردن داره تو رو خدا ؟!!

......

آقا این علی ما یه عادت بد داره و اونم اینه که در ماشین رو خیلی محکم میبنده ... هر چی هم بهش

میگیم به خرچش نمیره و اعتقاد راسخ ! داره که در رو معمولی و آروم میبنده !

خلاصه که ما دیدیم این وضع نمیتونه ادامه داشته باشه و حالا ماشین به جهنم ، صدای کوبیدن در ،

اعصابمون رو خورد میکنه ...

این شد که من تصمیم گرفتم هر بار در رو محکم میبنده جریمه اش کنم ... اونم جریمه نقدی !

این موضوع رو با همسر جان در میون گذاشتم و ایشون هم موافقت کردن که این قانون اعمال بشه ، ققط

نمیدونم چرا میخندید وقتی موافقت میکرد !

بهرحال من به علی آقای گل گفتم که ماجرا چیه و از این ببعد هر بار که در ماشین رو بکوبه ، پونصد تومن

باید جریمه بده !!

آقا اونم کلی کولی بازی و شلوغ پلوغ که : نخیرررررر من قبول ندارم ... من درو آروم میبندم ... تازه اگه هم محکم ببندم پونصد تومن خیلی زیاده !

اما من طبق اصول تربیتی کودکان ! احساس کردم که باید سفت و سخت بایستم که این عادت زشت

از سرش بیافته ...

خلاصه با هزار مکافات و چک و چونه راضیش کردیم که به این قانون عمل کنه ...

این گذشت تا اینکه ...

جونم براتون بگه که یه عصر تابستونی ما علی رو بردیم رسوندیم پارک که چند ساعتی رو با دوستاش

بازی کنه و بعد هم سر یه ساعتی بریم دنبالش و برگرده خونه ....

آقا به محض اینکه ما علی رو جلوی پارک پیاده کردیم ، موبایل همسر جان زنگ خورد ... و در کمال

مسرت (!) متوجه شدیم که دایی بزرگ همسر جان قراره امشب با اهل و عیال تشریف بیارن منزل ما ...

و از اونجاییکه قبلاً هم میخواستن بیان خونه ما ، اما ما جای دیگه مهمون بودیم ، دیگه همسر جان

نتونست "نه" بگه و گفت که قدمشون بر چشم و منتظرشون هستیم امشب ...

به محض اینکه این مکالمه فرح بخش به پایان رسید ، زنگ زدم به موبایل علی که :

علی جان امشب مهمون دار شدیم و ما حدود یکساعت دیگه میاییم دنبالت که برگردیم خونه ، چون بعد

که مهمونا بیان دیگه نمیتونیم بیاییم دنبال تو ...

آقا اونم از پشت تلفن شروع کرد به نق نق و غر زدن که من تازه رسیدم پارک و یه ساعت کمه و میخوام

بازی کنم و مهمونا به من چه !! که بازم طبق همون اصول تربیتی ( البته جلد دومش ) صلاح دونستم که

خیلی قاطعانه و محکم بگم : درست یک ساعت دیگه ما دم در پارک منتظرت هستیم ،

خداحافظ علی جان !

و مکالمه رو قطع کنم ...

آقا بعد از یکساعت که رفتیم دنبال علی ، طفلک با لب و لوچه آویزون ایستاده بود دم در پارک ...

در حالیکه کاردش میزدی خونش در نمی اومد بچّه ام !

همچین که سوار ماشین شد و گفت سلام ، در ماشینو آنچنان کوبید که انگار درو کوبید تو ملاج ما !

با تندی و تغیّر برگشتم طرفش که اعتراض کنم به رفتار زشتش ، که دیدم پدر سوخته یه هزاری سبز

از جیبش در آورد داد به من !!

منم خودمو نشکستم و هزاری رو ازش گرفتم و گفتم یادم بیار رسیدیم خونه پونصد تومن بقیه شو بهت بدم !

که ایشون هم در کمال پررویی فرمودن : نه لازم نیست ! چون اینقدر عصبانی ام که وقتی رسیدیم خونه

بازم میخوام درو محکم بکوبم !!  از اینم محکمتر !!

.....

میگم به نظر شما این کتابهای " تربیت کودکان به بهترین روش در سیم ثانیه " اشکال چاپی هم ممکنه

داشته باشه ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:58  توسط نگیــن شیــــراز | 
آقا پس از عرض سلام و احوالپرسی ملالی نیست جز اینکه ما تصمیم گرفتیم در سال اصلاح الگوی

مصرف ، هر گونه پیام و  "معنی"  را از اشعارمان حذف کنیم !!

مگر نه اینکه صرفه جویی کم مصرف کردن نیست و درست مصرف کردن است ؟

خوب ما هم الگوی مصرف را از صندوقچه قدیمیمان در آوردیم ، پنس ها ( ساسون ها ) یش را باز کردیم

بلکه بشود ! دیدیم بد جور گشاد شد ! معنی را حذف کردیم که اندازه شود !

حالا دیگر  خبر نداریم شد یا نشد !

.......

در سال جدیــــد ، غصّــه خوردن ممنــــــــــوع

یک ذرّه بخور ! ولیـــک  more than   ممنوع !

رفتــــــــــــن به ونك و ميـــــــــــر دامـــاد ، آزاد 

ليكــــــــن به نياوران و جُــــــــــردن ممنـــوع !

چــــون خرج و مخارجات (!) مُـــردن بالا ست

هرگونه وفات ، موت ، مــــــــــردن ممنـــوع !

چون پول کثیف است ، بَد و بی ادب است ! 

پس پول کثیــــــــف را شمـــــــــردن ممنوع !

چون غصّــــــــــه و اندوه ببار آرد عشــــــــق

زنهار ! که عشــــــــق و دل سپردن ممنـوع

چون هست فشار خون ِ شاعــــــــــر ، بالا

هرگونه فشار ، هُل ، فشردن ممنـــــــوع *

کوتاه سخن ، به حــــــــرف من گوش کنید

در سال جدید ، غصّـــــــــــه خوردن ممنوع

.......

* منظور اینه که هنگام گذاشتن کامنت ، لطفاً هل ندهید !

........

وقتی به وبلاگ مهری عزیز رفتم و احساس کردم دلتنگه ، براش نوشتم "در سال جدید غصه خوردن ممنوع" ... بعد احساس کردم که چقدر آهنگین و ریتمیکه این جمله ...

این شد که ابیات بالا در مدت سه چهار دقیقه به دنیا آمدند !

هر نوزادی ، هر چقدر هم که عجیب الخلقه باشه ، برای مادرش عزیزه ...

.......

برای رفاه حال شما دوستان و عزیزان ، گشت ارشادمان را برداشتیم ....

.......

چند روز قبل که هوای شیراز بشدت ابری بود ، برای انجام کاری از خونه بیرون رفتم ...

یک لحضه به امتداد بولواری که پیش روم بود نگاه کردم ، آسفالت خیس و خاکستری که انتهاش به یه کوه بلند خاکستری میرسید ... و وقتی از اون کوه بلند خاکستری بالا میرفتی ، به یه آسمون ابری خاکستری میرسیدی که لبریز از آرامش بود ...

پر از بغض ، اما در عین حال پر از آرامش ...

برای یک لحظه احساس کردم که خاکستری چه رنگ زیبائیه ... و چه آرامشی رو درون خودش جا داده ..

همین !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 15:28  توسط نگیــن شیــــراز | 

خاطره زیر یکی از روشن ترین خاطرات دوران کودکی منه که هر وقت بهش فکر میکنم هم دلم واسه خودم میسوزه و هم به خودم امیدوار میشم که من از همون عنفوان کودکی چقدر موجود فهیم و با سیاستی بودم !

آقا وقتی من بچه بودم ، ما تو یه خونه دو طبقه زندگی میکردیم . یه خونه نقلی قشنگ با یه حیاط کوچولو ، یه باغچه پر از گلهای لاله عباسی و چند تا درخت نارنج و یه حوض مستطیل آبی رنگ که تابستونها هر روز عصر حیاط رو با آبش میشستیم و دوباره آب تمیز توش پر میکردیم ... 

طبقه پایین شامل یه اتاق تو در توی نسبتا بزرگ که اتاق نشیمن بود باضافه یه اتاق  کوچولو که رختخوابها ، چرخ خیاطی مامان ، جا لباسی و قفسه کتابهای من و داداش بزرگم اونجا بود ...

طبقه بالا هم شامل یه سالن پذیرایی خیلی بزرگ که مهمونخونه مون بود و یه اتاق کوچولوی دیگه که مامان اونجا رو انباری کرده بود و وسائل اضافی رو توش گذاشته بود ... از جمله رختخوابهای اضافی مهمون و چمدون هایی که لباسهامون توش بود ..

دستشویی و حمام و آشپزخونه هم توی حیاط بود که به موازات هم یک ضلع حیاط رو اشغال کرده بودن ...

اون وقتها مثل الان نبود که هر بچه ای واسه خودش یه اتاق جداگانه داشته باشه ... شب که میشد توی همون اتاق نشیمن رختخوابها رو پهن میکردیم و کنار هم  میخوابیدیم ... وقتی به اون خونه اسباب کشی کردیم من هشت سالم بود و داداش بزرگم ده سال .. ته تغاری خانواده هم که داداش کوچیکم باشه یک ساله بود ...

این داداش کوچولوی من به اقتضای سن و سالش مثل بچه آدم غذا نمیخورد ! یادمه هر چی که میخورد جلوی لباسش رو کثیف میکرد ... و مامان مجبور میشد لباسش رو عوض کنه ... همیشه هم این وظیفه من بود که برم طبقه بالا و از توی چمدون براش لباس بیارم ...

خوب ... روزها مشکلی با این ماموریت خطیر نداشتم ! امّا امان از وقتیکه که شب بود و مامان از من میخواست که برم بالا و لباس بیارم ... یادمه از طبقه بالا بشدت میترسیدم ... بخصوص از اتاق کوچیکه ... همش فکر میکردم اونجا اجنه سکونت دارن ! نمیدونم ... شاید بخاطر وسائل اضافی بود که تو اون اتاق بود ... همیشه فکر میکردم پشتشون جن کمین کرده ! همیشه هم جن رو با چشمهای سرخ و براق و دو تا شاخ بزرگ روی سرش و یه دم آویزون که روی زمین کشیده میشه تصور میکردم و بیشتر وحشت میکردم ...

باور کنین یه تصویر وحشتناکی از جن تو ذهنم ساخته و پرداخته بودم که از شما پنهون نیست هنوزم وقتی شبها بی خوابی بسرم میزنه و همه اهل خونه غیر از من میخوابن ، از یاد آوریش بشدت وحشت میکنم و میرم زیر پتو !!

عرض میکردم ... روزها غمی نداشتم ... اگه ده بار هم داداش کوچیکم لباسش رو کثیف میکرد با میل و رغبت میرفتم بالا براش لباس میاوردم ... اما شب که میشد وقتی مامانم داشت شام میداد به داداشم ، شش دانگ حواسم به این بود که مبادا سرش رو تکون بده و از خوردن امتناع کنه که غذا روی لباسش بریزه و من مجبور بشم به ملاقات اجنه برم !

باری !

یادمه بچه های اون دوره مثل بچه های حالا تی تیش مامانی نبودن ... وقتی پدر و مادرمون یه کاری بهمون محول میکردن ،اگه شاهرگمون رو هم میدادیم باید اون کار رو به نحو احسن انجام میدادیم ... با این حساب کی جرات داشت بگه من از اتاق کوچیکه میترسم ؟ یا مثلا من نمیتونم برم بالا لباس بیارم ؟

باید عین یه مرد میرفتم بالا دنبال انجام ماُموریتم ... تقریباً این برنامه هر شب من بود ... هر شب من بودم و اجنه های وحشتناک و بیرحمی که منتظر بودن دختر کوچولوی قصه ما رو یه لقمه چپش کنن و بعدش هم تیکه های گوشتی رو که بین دندونهاشون گیر کرده با خلال دندون تمیز کنن !

آخی ... طفلک من ! چه سرنوشت شومی !

هر شب وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم به خودم میگفتم بیچاره امشب دیگه شب آخره ! امشب اجنه طی مراسم باشکوهی تو رو بطور مساوی بین خودشون قسمت میکنن و با ترشی و سبزی خوردن میخورن و فردا صبح که مامانت بیاد بالا فقط چند قطره خون میبینه که کف اتاق ریخته و اثری هم از دختر یکی یه دونه اش نیست !

مامانمو تجسم میکردم که مشکی پوشیده و تو مراسم ختم من از شدت گریه غش کرده و عمه ام کنار دستش نشسته و بزور میخواد بهش آب قند بده !

بابامو تجسم میکردم که افتاده روی مزار من و با مشت های گره کرده میکوبه روی سنگ مزارم و از ته دل فریاد میزنه : خدایا ... خدایا من همین یه دونه دخترو داشتم ...

سر در خونه مون یه تیکه پارچه مشکی نصب کردن که روش نوشته :

خانواده محترم نگین اینا ! از صمیم ته قلبمان فوت دوشیزه ناکام نگین شیراز را به شما تسلیت گفته ، صبر جمیل و اجر جزیل برایتان آرزومندیم - از طرف اتحادیه صنف تمبر هندی فروشان فارس !

توی روزنامه یه آگهی تسلیت ... اما نه ... اون موقعها مثل حالا نبود که مردم واسه فوت گربه باجناق همسایه شون هم صفحه اول روزنامه آگهی تسلیت چاپ کنن !

خلاصه که کلّی واسه اینکه جوون جوون از دست رفته بودم دلم میسوخت و بحال این گل پر پر شده یه عالمه غصه میخوردم ته دلم !

یادمه وقتی پله ها رو یکی یکی و با ترس و لرز در حالیکه قلبم گوروپ گوروپ میزد و نزدیک بود از حلقم بزنه بیرون بالا میرفتم ، با اجنه وارد مذاکره میشدم ! سعی میکردم با مهربونترین و ملایمترین لحن دنیا باهاشون حرف بزنم ... اول خیلی مودب و مهربون سلام میکردم بهشون .. با تک تکشون احوالپرسی میکردم و میگفتم که چقدر دلم براشون تنگ شده بود ... و بعد از چاق سلامتی ادامه میدادم :

ببینین اجنه های گلم ! اگه امشب کاری با من نداشته باشین و اجازه بدین که لباس بردارم و صحیح و سالم برگردم پایین ، منم قول میدم دفعه دیگه که میام بالا براتون لاک بخرم ! اونم لاک قرمز !

( آخه من وقتی بچّه بودم به لاک قرمز خیلی علاقه داشتم )

بعد رو میکردم به یکی دیگه از اجنه و میگفتم : چی ؟ چی گفتی ؟ تو پسری عزیزم ؟! باشه ... واسه تو لاک نمیخرم ... واسه تو شکلات میخرم ! و بعد جن بعدی که بهش وعده تمبر هندی میدادم و جن بعدی پفک نمکی میخواست و الی آخر !

خلاصه ... همینطور که پشت سر هم ، عین بعضیا ، وعده وعید سر خرمن میدادم ترسون ترسون میرفتم سراغ چمدون و در حالیکه زیر چشمی اطرافم رو میپائیدم ، لباس برمیداشتم و بعد چراغ رو خاموش میکردم و با اجنه خداحافظی میکردم و عقب عقب از در اتاق خارج میشدم و بعد یهو عین برق گرفته ها شروع میکردم به دویدن و همونطور که پله ها رو سه تا یکی میکردم ، تقریبا پرت میشدم تو راهروی پایین ! 

به محض اینکه پام به راهروی پایین میرسید و مطمئن میشدم که از حوزه استحفاظی اجنه خارج شدم ، یه دهن کجی مفصل بهشون میکردم و با مسخرگی میگفتم :

بی شعورا !! من براتون لاک بخرم ؟ من ؟ اونم چی ؟ لاک قرمز ؟ مگه مغز خر خوردم من ؟!  شماها خیلی بی شعورین ! هر شب هم من سرتون کلاه میذارم ! اینقدر هم احمقین که هر شب گول میخورین ! من خیلی زرنگم ... شما هم خیلی هالو !! خداحافظ جن های احمق کودن خنگول ... خداحافظظظظظظ ....  ها ها ها هاااااااااااا !!

ای خدا .... کاش یه نفر اونجا بود که بهم بگه لال شو دخترک نادون ! چو به گشتی طبیب از خود میازار ... چراغ از بهر خاموشی نگه دار !!

آره دیگه ... درست حدس زدین ...

جونم براتون بگه که فردا شب میرسید و باز عزای عمومی من اعلام میشد !! با هر ثانیه ای که به شب نزدیک میشدیم ، ضربان قلب من هشت برابر میشد !

و درست در تاریکترین و وهم آلود ترین ساعت شب ، داداش کوچیکه مثل همیشه با لباسی که جلوش پر از سوپ یا سرلاک بود با اون چشمهای درشت عسلی زل میزد به صورت من ، که یعنی : آبجی دو صفر هفت ، طبقه بالا !!

آقا همونطور که پله ها رو با پاهای لاغر و لرزون بالا میرفتم ، بازم از در مهر و دوستی با اجنه وارد میشدم و شروع میکردم پاچه خواری که :

بابا حالا من دیشب عصبانی بودم یه چیزی گفتم ! شوخی کردم بخدا ! شما جن های به این خوبی ! به این ماهی ! اصلا من اگه یه شب نیام بالا دلم براتون تنگ میشه ... لاک قرمز ... شکلات ... پفک نمکی ... تمبر هندی ... خلاصه که فردا شب با دست پر میام بالا و حسابی از خجالتتون در میام جن های قشنگم !!

و با این سخنان گهربار و دلنشین ، اجنه بازم اون شب از خوردن من منصرف میشدن و من عین شهرزاد قصّه گو ، با زیرکی تمام ، یه شب دیگه فوت جانگدازم رو به تاخیر می انداختم !

هنوز وقتی یادم به ترس و وحشت اون شبها میفته ، با خودم میگم چرا من راست و حسینی واقعیت رو به مادرم نمیگفتم ؟ چرا ازش نمیخواستم که چمدون لباس داداش کوچیکم رو بذاره تو همون اتاق پایین که هر شب من تا مرز سی.سی.یو  نرم و برگردم ؟!

چرا اجنّه اینقدر بی رحم بودن که یه شب کار رو یکسره نمیکردن و دوست داشتن ذره ذره جون منو بگیرن ؟!

چرا من هنوزم که هنوزه بعضی روزها یواشکی و بی سر و صدا بی اونکه کسی متوجّه بشه به محله قدیمی میرم و به پنجره اون اتاق که از توی کوچه براحتی پیدا ست خیره میشم و با خودم زمزمه میکنم که ایکاش یکی از اون شبها یکی از اون جن های وحشتناک منو خورده بود تا امروز بعد از سی و چند سال از بیاد آوردن قیافه های وحشتناکشون بین هر چند کلمه ای که تایپ میکنم برنگردم و پشت سرم به پنجره اتاق پسرم که رو به تراس باز میشه نگاه نکنم ؟!!

وااااا ی ... خدای من ... ساعت از چهار صبح گذشته  .. همه خوابیدن و خونه بد جوری ساکت و آرومه ...

از کجا معلوم که امشب شب آخر نباشه ؟!!

از کجا معلوم که اجنه اینهمه سال منتظر موندن تا دخترک قصه ما ، بزرگ شه و از اون هیبت لاغر مردنی در بیاد و یه کمی ته دلشون رو بگیره ؟!! 

آقا ویرایش بی ویرایش !

"ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ" رو که فشار بدم میپرم زیر پتو !!!! 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 4:18  توسط نگیــن شیــــراز | 
سلام عرض شد ...

بچه ها اینو داشته باشین تا شعر " مدتی قبل همسرم ناگاه " رو به یه جایی

برسونم و تقدیم حضورتون کنم ...

خانمها نخونن لطفاً :

حوّا که بهشت هم برایش کم بود

خوشبخت ترین زن اندر این عالـــم بود

خوش بود تمام عمــــــــر ، دانی ز چه رو ؟

زیرا که همیشـــــه همســـــرش " آدم " بود !

آقایون نخونن بی زحمت :

حضرت آدم که مادر زن نداشت

روی آشش یک وجب روغن نداشت

غیر مـــــــادر زن ، اگر زن هــــم نداشت

غصّــــــه حتی قــــدر یک ارزن نداشــــــت !

......

آقا این علی گل پسر من ، وقتی کوچولو بود ، به ساقه کاهو میگفت " صادق کاهو " !

هر کاری هم می کردیم بگه "ساقه"  ، نمیتونست !

حالا جالب اینجاست که یه فامیل داشتیم ( البته هنوزم داریم ) ! که اسمش آقا

صادق بود ...

علی به ایشون میگفت " آقا ساقد " !!

.....

علی وقتی کوچولو بود به توالت فرنگی ( روم به دیوار ) میگفت  " توالت فرهنگی " !

.....

علی وقتی کوچولو بود ، به سایه ( یکی از لوازم آرایشی که خانمها استفاده میکنن که خوشگل بشن اما نمیدونم چرا نمیشن ! ) میگفت " سایه بون " !

.....

حکایت این پست من ، میدونین حکایت چیه ؟

حکایت کدبانویی که شامش دیر شده ، بعد دم غروب سفره پهن میکنه و عین کوکب

خانم ( که زن پاکیزه ای بود ) ! هرچی دم دستش میاد میذاره تو سفره که سر و

صدای اهل خونه در نیاد تا شام آماده بشه !

شما به روی خودتون نیارین لطفاً !

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 13:46  توسط نگیــن شیــــراز | 
داداش کوچیکم رو دیشب رسوندیم فرودگاه ...

برگشت تهران ...

ساز دهنی پسر کوچولوش روی میز نهارخوری جا مونده ...

همون پسر کوچولویی که وقتی خداحافظی میکرد از بغل من جدا نمی شد و چشمهای درشت و مژه های بلندش غرق اشک بود ...

هنوز بوی کاغذ پیک نوروزش تو خونه پیچیده  ...

و اون انگشتهای کوچولوش که مداد رو روی کاغذ فشار میداد ...

مسافرهای تبریز امروز صبح رفتن منزل بابا که فردا صبح زود حرکت کنن ...

یکی از ماهیهای قرمز تنگ بلورم امروز صبح مرد ...

و من دوباره تنهام ... تنهای تنها ...

درست مثل ماهی قرمز توی تنگ بلور که امروز صبح تنها شد ...

و یه ساز دهنی کوچولو که وقتی نگاش میکنم قلبم تیر میکشه ...

دلم نمیخواد ظرفهای مهمونی رو بذارم توی کابینت ...

دلم میخواد بازم مهمون داشته باشم ...

دلم نمیخواد تنها باشم ...

دلم گرفته ....

عمو نوروز ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 18:23  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
خان دايـي عزيـــــــــز و گرامي
فتو بلاگ پوريا ... عزيز دلـــــــم
اونی کـه مثل هیچکس نیست
پرنس کـــوچـــولــوی شرقــــی
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختــــــــر هـمسایه نـازنینــــم
رند عالـــــم ســـوز
پونـــــــی هــای عـــــــزیــــــــز
کلمــــــه
قاصـــــدک مهـــــربونــــــي ها
افـســــــانه عـــــــزيـز خــــودم
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقــا اجازه ؟
شــيخ عيســــــي ابـو زيـــــــد
كــاكـــــــه تيـغــــــــــــــــــــون
مــحـــــــــرمـــــــــانـــــــه هــا
شيرين عزيز
آشـپزخـانه خــديجـه سـلـطــان
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
مـحمـــــــــــــد جــاويــــــــــــد
اصلا به ما چه ؟
خـلــــــــــــــوت لـيــــــــــــــــلا
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
پروانــــــه عزيـــــــــــــــــز
فرزند هميــــن آب و خاك
آردهــــــــاي بيختـــــــــه
يواشكـــــــــــــــــــــــي
مهــــــــــري عزيـــــــــز
نســــــــــرين نازنيـــــن
يك اهري و اتفاقات ساده
نگاهـــــــــــي دوبــــــــاره
نــــــــــو يــــــــســـــنـــده
يـــــــــــادي كــــــــــــــــن
آميــــــرزا قشـــم شـــــم
علي اصغر نجفي ( اغو )
غمين
شمعــــــدانيهاي قرمــز
پلخمون
زينب سادات عزيز
ترمه هاي رنگي مادر بزرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM