تبليغاتX
نگیــــن شیـــــــــراز
........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر .......
مدّتی قبل ، همســــرم ، ناگاه

اتّفــــاق بدی براش افتـــــــــــاد

او که تا پیش از این ملایـــم بود

بی سبب داد میزد و فــــــــریاد 

می نمود از قیافه ام شِکــــــِوه

می گرفت از غـــــذای من ایراد

.....

اینو داشته باشین وقتی خونه تکونی تموم شد میام بقیه شو مینویسم براتون !

اگه هم دوست دارین که بقیه شو زودتر بخونین بیایین کمک !

واسه خونه تکونی نمیگما ...

واسه ویرایش شعر میگم !

آخه هنوز نیمه کاره ست !

شعرو نمیگما ...

خونه تکونی رو میگم !

چارچوبش همینه اما رنگ و لعابش ناقصه هنوز ...

خونه تکونی رو نمیگما ...

شعرو میگم !

آقا اصلاً این حرفها رو ول کنین !

اصل احوالتون چطوره این روزای آخر سال ؟

منم ای بدک نیستم شکر خدا ...

وسائل آشپزخونه تو هاله !

وسائل هال تو اتاق خوابهاست !

وسائل اتاق خوابها رو هم قراره بریزیم تو خیابون !!

دو سه تا لشگر مهمون هم از چهار گوشه ایران عسیس ! تو راهه ...

من اما نشستم اینجا دارم شعر میگم !

الحق و الانصاف که خدا کدبانو تر از من نیافریده !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 21:37  توسط نگیــن شیــــراز | 
سلام دوستان ... سلام یاران همیشگی و باوفا ...

امروز از وبلاگ نسرین گلم باخبر شدم که نگاهی نو عزیزم  فردا (جمعه) قراره تحت عمل جراحی قرار

بگیره ...

از شما دوستان خوب و عزیزم التماس دعا دارم برای این نازنین بانوی وبلاگستان ...

همینطور شیرین قشنگم که امیدوارم خدای مهربون یه کوچولوی قشنگ و سالم بهش هدیه بده و نوروز سال آینده با کوچولوی خوشگلش بشینه سر سفره هفت سین ...

من از صمیم قلب برای هر دوی این عزیزان دعا میکنم ...

از شما دوستان گلم هم با اون دلهای پاک ، التماس دعا دارم برای این دو عزیز ...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 16:26  توسط نگیــن شیــــراز | 

سلام دوستان ...

من باز هم موندم که بنویسم ... نشد که برم ... یعنی نذاشتین که برم ...

یکی دو شب قبل از روزیکه قرار بود اینجا رو بکلی تعطیل کنم ، نشسته بودم و داشتم پست های قبلی رو دونه دونه میخوندم ...

در واقع یه جورایی داشتم از تک تکشون خداحافظی میکردم ...

خوندم و خوندم تا رسیدم به پست " خونه مادر بزرگه " ...

میخوندم و مثل ابر بهار اشک میریختم .... قیافه تک تک شما می اومد جلوی چشمم ..

آره ... من از هرکدوم از شماها با اینکه ندیدمتون یه تصویر ذهنی دارم برای خودم ...

میخوندم و باهاتون خداحافظی میکردم و سیل اشک بود که روی گونه هام جاری بود ...

میدونین چه حالی داشتم ؟ بذارین براتون بگم ... درست حال مادری رو داشتم که میخواد با دست خودش جگرگوشه شو بخاک بسپاره ...

اونم در حالیکه جگر گوشه اش هنوز جون داره و نفس میکشه ...

از شدت گریه به هق هق افتاده بودم که همسر نازنینم از در اتاق اومد تو ...

با حیرت و نگرانی گفت : چی شده ؟ چته ؟ چی شده ؟ کسی طوری شده ؟

با همون حالت هق هق و بریده بریده گفتم : میخوام وبلاگم رو ببندم .. اما دلم براش

خیلی تنگ میشه ... دلم نمیخواد ببندمش ... اما باید ببندمش ...

خندید ... گفت خوب نبندش ... چرا دستی دستی خودتو آزار میدی ؟ خوب نبندش ..

باز با همون هق هق جواب دادم : آخه خسته شدم .... از همه چی ... خسته .. خسته ... خسته ...

بازم خندید ... گفت خوب ننویس ... رهاش کن یه مدتی بحال خودش ... هر وفت خستگی ات رفع شد بنویس ...

اینو هم براتون بگم که من مدتی قبل آدرس اینجا رو به همسرم دادم و اون با اینکه

میدونم گرفتاری و مشغله بهش مجال نمیده اینجا رو مرتب بخونه اما بالاخره میدونه

که من اینجا مینویسم هر از گاهی ...

این اولین باری بود که مستقیم در مورد وبلاگ من نظری میداد ...

گفت بشینم کنارت ؟ گفتم نه ! تو برو راحت باش من میخوام نوشته های قدیمی رو

بخونم ... اونم طفلک مثل همیشه که آسایش منو به همه چیز ترجیح میده رفت ...

و من باز به خوندن و اشک ریختن ادامه دادم ... چه حالی .. نگفتنی ...

در همین حال و روز بودم که دیدم دو تا کامنت از عزیزی که وجودش مثل یه خواهر مهربون برام ارزشمنده رسید ...

نوشته بود که از این کار منصرف بشم .. نوشته بود که هیچ اصراری نیست مرتب بنویسم ... نوشته بود که یه مدتی به خودم مرخصی بدم ... نوشته بود که بچه ها چقدر اینجا رو دوست دارن و عادت کردن به اینجا ...

حرفهاش در نهایت سادگی دلنشین و لذتبخش بود ...

اینکه صادقانه میگفت اگه من برم دیگه هیچکس حال و هوای نوشتن رو نداره ...

اینکه صادقانه میگفت اگه کاری از دستش بر میاد آماده ست که برام انجام بده ...

دیگه طاقت نیاوردم ... از پای کامپیوتر بلند شدم و رفتم تو هال ...

به همسرم گفتم حالا برام یه چایی میریزی ؟!

مردّد بودم ... دو دل شده بودم ... و با تمام وجود غمگین و ناراحت و پریشون بودم ...

تا اینکه اون شب شما عزیزان و دوستان خوب و باوفای من ، اون مهمونی خودمونی

و صمیمی رو ترتیب دادین ... اومدین و قدم رو چشم من گذاشتین ...

اینجا رو مثل همیشه خونه خودتون دونستین و احساس راحتی کردین ...

منم کنارتون بودم ... چه عزیزان مهربونی که بعد از مدتها غیبت اون شب اومدن و دل

منو شاد کردن ... چقدر اون شب کنار شماها احساس خوبی داشتم ...

تا چهار صبح اینجا بیدار موندم ... نه از سر اجبار ... که با میل و رغبت تمام ...

موندم ... یعنی تصمیم گرفتم که بمونم ... و برای هزارمین بار از خدا خواستم که بتونم بنویسم و ادامه بدم ...

و برای هزارمین بار از خدا خواستم که بهم کمک کنه حال و هوای شخصیم رو نوشته هام تاثیر نگذاره ...

و بازم حضور گرم و صمیمانه شما و لطف و محبت همیشگیتون به من ، پای منو برای

رفتن سست کرد ...

زیاد حرف زدم میدونم ... اما اینا رو باید به شما میگفتم ... شما که از من جدا نیستین .. هستین ؟

امروز تولد نازنین پسرم علیه ... امروز دوازده سالش شد ...

تصمیم گرفتم امروز به این مناسبت عزیز یه پست تازه بذارم و یکی دو تا از خاطرات

دوران کودکی پسرم براتون بنویسم که یادگاری بمونه ...

نمیدونم چند بار اینو بهتون گفتم ... اما دلم میخواد بازم بگم که محاله شما بدونین که

چقدر وجودتون برای من عزیزه ...

با ساده ترین کلمات میگم که از صمیم قلب ازتون ممنونم و امیدوارم خدای مهربون بهترین های عالم رو نصیب شما کنه که الحق و الانصاف شایسته بهترین ها هستین ..

.......

و اما شازده پسری بنام علی !

آقا وقتی علی کوچولو بود حرف " ک " رو ، " چ " تلفظ میکرد ...

مثلا به کیک میگفت چــِیچ ! یا مثلا به کفش میگفت چَفش !

همینطور حرف " گ " رو ، " ج " تلفظ میکرد و مثلا به گچ میگفت جچ !

وقتی میخواست جوک تعریف کنه میگفت : مامان من یه جوچ بِجَم ؟!

یادش بخیر اون موقع ها ما توی یه خونه ای زندگی میکردیم که تقریبا پنجاه قدم بالاترش یه سوپر مارکت بود ...

من صبحها هر چیزی که لازم داشتم روی یه کاغذ مینوشتم و با یه مقداری پول میذاشتم توی کیف خرید و میدادم دست علی ...

خودمم جلوی در کوچه می ایستادم و علی رو میفرستادم که خرید کنه و برگرده ..

کاملاً میدیدمش و مواظب بودم تا خرید کنه و برگرده ...

آقایی که صاحب سوپر مارکت بود علی رو خیلی دوست داشت و همیشه یه شکلات یا آدامس هم به علی میداد که پولش رو حساب نمیکرد ...

البته من از این مسئله زیاد خوشم نمی اومد و یه بار هم به خود اون آقا گفتم که لطفاً این کارو نکنین و علی هر چیزی که بخواد پولش رو حساب کنین ..

ایشون هم در نهایت صراحت گفتن که علی چون خیلی پسر گلیه ، این مسئله اصلاً ربطی به شما نداره و من هر وقت دلم بخواد به علی خوراکی میدم !!!

ما هم گردنمون از مو باریکتر گفتیم : اوکی ! یعنی همون " چشم " وطنی خودمون !

آقا یه بار میخواستم لباسها رو بریزم تو لباسشویی که دیدم مایع نرم کننده تموم شده ...

به علی گفتم علی جان بیا برو از سوپری برام یه نرم کننده بخر و بیا ...

بعد مطابق معمول روی یه تیکه کاغذ نوشتم " نرم کننده " و با پول گذاشتم توی کیف خرید و دادم دست علی ...

خودمم ایستادم دم در و دیدم که علی رفت وارد فروشگاه شد و وقتی برگشت داره غش غش میخنده !

وقتی رسید ، بهش گفتم چیه مامان ؟ چی شده ؟ به چی میخندی ؟

عزیز دلم همینطور که غش غش میخندید گفت : وقتی کاغذ رو دادم به آقاهه یه شامپو نرم کننده بهم داد ! بعد منم بهش گفتم : مامانم چه ( که ) نمیخواد بره حموم چه !!! میخواد لباسها رو بریزه تو لباسشویی ... شما چرا اینقدر خنجین ؟ ( شما چرا اینقدر خنگین ؟ ـ مترجم ) !!!!

آقا از یه طرف ریسه رفته بودم از حاضر جوابی شاااااپسرم و از طرفی هم احساس شرمندگی میکردم که این شازده پسری که اینقدر گل بود که همیشه شکلات و آدامس میگرفت ، چطوری یه آقای چهل پنجاه ساله رو ضایع کرده بود با یه کلمه !!!

ولی خداییش بچه ام موُدّب بوده ها !!

نگفته : " تو چرا اینقدر خنجی ؟ "

گفته : " شما چرا اینقدر خنجین ؟ "

نه خدا وکیلی شما قضاوت کنین شایسته تشویق نبود گل پسرم ؟!!!

..........

یه بار علی خیلی کوچولو بود ، برده بودمش حمام ... آقا هی اصرار کرد که صابون رو بده به من ...

منم هی میگفتم میخوای چیکار ؟ اونم باز میگفت : صابون رو بده به من کار دارم !

منم میگفتم نمیدم چون صابون لیزه و لیز میخوری و خلاصه خیلی خطرناکه حسن !

آقا از اون اصرار و از من انکار که بالاخره عصبانی شدم و گفتم : آخه بچه صابون میخوای چیکار ؟

اونم با عصبانیت داد کشید : بابا خوب میخوام " منو " بشورم دیجه !!!!

.........

میدونم نمک اش کمه این نوشته ها .... اما بخدا نهایت توانم بود امشب ...

ایشالا خوب میشم بازم با نمک مینویسم !

در ضمن .. نمک زیادی واسه فشار خون ضرر داره ! از ما گفتن !

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 20:57  توسط نگیــن شیــــراز | 
سلام دوستان ...

اومدم بگم که ... یعنی میخوام بگم که ...

امشب تصمیم جدی گرفتم که این وبلاگ رو تعطیل کنم ...

نه اینکه اینجا رو به حال خودش رها کنم ... نه ...

بطور کلی میبندم اینجا رو ...

میتونستم این کار رو بی خبر و پنهانی انجام بدم ...

میتونستم بی اونکه به شماها بگم ، برم برای همیشه ...

میشد که شماها مثل همیشه روی آدرس من کلیک کنید و بخونید که : وبلاگی با این آدرس پیدا نشد ...

اما شما خوب تر و مهربون تر از اونی هستین که بخوام این کارو بکنم ...

اینه که امشب اومدم صادقانه بهتون بگم ...

هنوز خیلی حرفها داشتم براتون ....

تازه داشتم با شماها احساس نزدیکی و صمیمیت میکردم ...

خیلی از اشعارم مونده که هنوز توی وبلاگم نذاشتم ...

خیلی خاطرات جالب و با مزه از بچگی ها و شیرین زبونی های پسرم ...

خاطرات شیرین از گذشته ها و شیطنت های خودم ...

اما انگار قسمت نیست ...

هفدهم اسفند ... روز عزیزیه برای من ...

احتمالا هفدهم اسفند این کارو میکنم ... دوازده و نیم بعد از ظهر ...

بازم میگم که دلم نیومد بی خداحافظی برم ...

تا هفدهم اسفند در این کلبه به روی همه شما عزیزان بازه ...

و بعد از اون میرم که یه خاطره بشم ... امیدوارم که خاطره تلخی نباشم واسه شماها ...

نظرات پست قبلی رو جواب دادم ... اما بعید میدونم نظرات این پست رو بتونم ...

سخته ... از من بر نمیاد ... هرچی بگین و هرچی بنویسین برام عزیز و ارزشمنده ....

مطمئن باشین که با حوصله و دقت تمام میخونمشون ...

خوب ...  همین دیگه ... این آخرین پست این وبلاگ میشه ظاهرا ...

مگه نه ؟

اینجا تنها مونس تنهایی های من بود ... اینجا رو دوست دارم  ... خیلی زیاد ...

و دلم ... واسه اینجا ... واسه روزهایی که اینجا بودم ... تنگ میشه ... خیلی ... خیلی ...

.......

آخرین پ.ن برای آخرین پست :

به حشرم وعده ی دیدار اگر دادی نمی رنجم

وصال چون تو ئی را صبر این مقدار می بایـــد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 1:6  توسط نگیــن شیــــراز | 
آقا سلام علیکم ...

بی مقدّمه میرم سر اصل مطلب !

دوستان عزیز قدیمی میدونن که من به حل جدول علاقه زیادی دارم ...

آقا یه بار داشتم جدول حل میکردم که رسیدم به این شرح  :

" بستنی در حمام " ...

بله ؟ یعنی جانم ؟ بستنی در حمام ؟ دوباره خوندمش ... گفتم شاید اشتباه خونده باشم ...

نخیر .. خود خودش بود ... بستنی در حمام ..

آقا هی با خودم فکر کردم که خدایا ؟

 بستنی در حمام ؟ یعنی چی میتونه باشه ؟

قیفی ؟ مگنوم ؟ کیم ؟ عروسکی ؟ لیوانی ؟ نونی ؟

اصلاً وایسا ببینم ! مگه حمام جای بستنی خوردنه ؟

خدایا ؟ بستنی در حمام ؟ جا قحطه مگه ؟ خوب آدم مثل بچه آدمیزاد میشینه روی مبل ..

بستنی رو هم میگیره دستش ... و با لذت تمام میخوره ...

حالا چه واجب که بستنی رو ببره تو حمام بخوره ؟!

آقا هی فکر کردم .. هی عقلم به جایی نرسید ... هی فکر کردم ... هی عقلم به جایی نرسید ...

حالا جواب که به ذهنم نمیرسید هیچ ... کلافه هم شده بودم که خدایا ؟ حمام و بستنی ؟!

طاقت نیاوردم ... گوشی تلفن رو برداشتم و زنگ زدم به برادر بزرگم . آخه اونم مثل خودم عشق جدوله ..

وقتی برادرم گوشی رو برداشت و با صدایی خواب آلود گفت : الووووووو ؟

تازه به ساعت دیواری نگاه کردم ... خاک به سرم ! دو و نیم بعد از ظهر .. مرداد ماه !!

با شرمندگی گفتم : ای واااااای بمیرم ... خواب بودی ؟

و طفلی داداشم با همون لحن خواب آلود جواب داد : نه بابا ... خواب چه موقع ؟!!!!

گفتم : خوب حالا که دیگه بیداری ! حالا که بیداری بگو ببینم "بستنی در حمام"  چی میشه ؟

برادرم با اینکه خواب آلود بود بلافاصله گفت : خوب معلومه ... میشه لُنگ ...

آقا ما رو میگی ؟ نه ... منظورم اینه که آقا ما رو نگو !

هیچی دیگه ... تموم شد !

حدس زدن قیافه من وقتی جواب رو از زبون برادرم شنیدم بعهده خودتون !

.....

پ.ن : امروز داشتم با تاکسی از یکی از خیابون های شلوغ شهر رد میشدم که در کمال ناباوری دیدم

که روی دیوار با اسپری مشکی آدرس وبلاگ من نوشته شده  !!

حالا هی من میگم دارم جهانی میشم ! هی شما باور نکنین !

شیرینی هم روی چشم ! شما دعا کنین روی دیوار اوباما اینا (!) آدرس وبلاگم رو بنویسن ...

شیرینی چه قابل داره ؟ اصلاً یه شب شام همه مون مهمون سیمای گلم !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:8  توسط نگیــن شیــــراز | 
مــادر زن عززززززززیزم (!) ، یکباره از در آمـــــــــد

خورشیــــــــــد تیره بختی ، در آن زمان بر آمــد !

گفتم : خوش آمدی ، گفت : حرف زیاد موقوف !

گویی که بهر پیکــــــــار ، چنگیز و قیصــــــر آمد !

چـــــون من نظــــــر نمودم ، در هیبت و جلالش

گفتم به دل که : ای وای ! آسایشت سـر آمد !

چون زلزله تکان خورد ، با قـــدرت سه ریشتر !

از بهر خـــــــــــوردن چای ، سوی سماور آمد !

رفت از سرای بنــــــــده ، در ماه خــــــوب آبان

از بخت نامُــــــــرادم ، در مــــاه آذر آمــــــــــد !

گویا نبوده کافــــــــــــی ، نیرو علیـــــــه بنده !

با خاله جان و دایی ، پهلــــــــــوی دختر آمد !

دیو سیه به کابوس ، دیدم به خــواب دیشب

چون صبح گشت تعبیر ، مادر زن از در آمد !

ای کاش منزل من ، می شد همان دم آوار

آنگه که مادر یار ، آن ماه منظـــــــر (!) آمد !

.......

پ.ن : این شعر هم از سروده های دوران مهد کودک منه !

اما من این شعر رو خیلی دوست دارم ... شما چطور ؟!

.......

پ.ن : نیم ساعت قبل متوجه شدم که یه نفر از سایت وبلاگهای بروز شده به وبلاگ من اومده ...

رفتم و با کمال تعجب دیدم که وبلاگ من تو لیست وبلاگهای بروز شده ست بی اونکه من مطلب

تازه گذاشته باشم  !

منم گفتم دل شکستن هنر نمیباشد نگین بانو ..

چه بهتر که حالا که اسمت توی لیست هست و بی خوابی هم زده به سرت ، وبلاگ رو بروز کنی !

به نظر خودم که خیلی کار خوبی کردم !!

و البته به صلاح شماست که نظر شما هم همین باشه !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 3:5  توسط نگیــن شیــــراز | 
سلام بچّه ها ...

چی ؟  چی فرمودین ؟ فرمودین : " سلام و زهر مار " ؟!!

باشه ... چشم !  چشمم کور ... دنده م نرم ... حقّمه لابُد !

آدم مادر بزرگ باشه .. اینهمه نوه نتیجه داشته باشه ... بعد در خونه شو ببنده به روی همه شون ؟

رهاشون کنه به امان خدا ؟

واقعاً که ... یعنی جداً که واقعاً که !

الحق و الانصاف که باید از درخت خربزه حلق آویز کرد یه همچین مادر بزرگی رو !

اصلاً کمترین مجازاتش اینه که زنده زنده بندازنش تو اقیانوس کویر ... حالا کبیر ... خیلی مهمه اسمش ؟

من بزودی برمیگردم بچه ها ... انشاالله ...

چی ؟ چی گفتین ؟ برم جلو بوق بزنم ؟ میخواستین که صد سال سیاه برنگردم ؟!!

ای بابا ... چرا آخه ؟؟

اما من برمیگردم ... بزودی ... چه شماها خوشحال بشین ... چه ناراحت بشین !

میبینین ؟  همون خودباوری " نگین نشان " همیشگی !

باور کنین این خود باوری قبل از شماها خود منو کشته به مولا !

بهرحال یادتون باشه که بچه زدن نداره !!

تازه شم !

شاعر شیرین سخن در همین راستا میفرماید :

اَ لَم تَــــرَ  کَـــــیفَ ....  بچه رو نزن حَـــیفَه !  بچه گنا (ه) داره ... مامان و بابا داره !

خیلی عصبانی هستین از دستم ... مگه نه ؟

پس اجازه میخوام قبل از اینکه لنگه دمپایی و گوجه فرنگی به طرفم پرتاب کنین از حضورتون مرخص

بشم !

راستی یه سوال ... میگم ...به نظر شما شهرهای دیگه هم  "نگین"  دارن ؟

مثلا نگین تهران ؟ یا نگین مشهد ؟ یا چه میدونم نگین اصفهان ؟

نه ... انگار عصبانی تر از این حرفا هستین !

آقا ما رفتیم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:11  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
خان دايـي عزيـــــــــز و گرامي
فتو بلاگ پوريا ... عزيز دلـــــــم
اونی کـه مثل هیچکس نیست
پرنس کـــوچـــولــوی شرقــــی
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختــــــــر هـمسایه نـازنینــــم
رند عالـــــم ســـوز
پونـــــــی هــای عـــــــزیــــــــز
کلمــــــه
قاصـــــدک مهـــــربونــــــي ها
افـســــــانه عـــــــزيـز خــــودم
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقــا اجازه ؟
شــيخ عيســــــي ابـو زيـــــــد
كــاكـــــــه تيـغــــــــــــــــــــون
مــحـــــــــرمـــــــــانـــــــه هــا
شيرين عزيز
آشـپزخـانه خــديجـه سـلـطــان
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
مـحمـــــــــــــد جــاويــــــــــــد
اصلا به ما چه ؟
خـلــــــــــــــوت لـيــــــــــــــــلا
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
پروانــــــه عزيـــــــــــــــــز
فرزند هميــــن آب و خاك
آردهــــــــاي بيختـــــــــه
يواشكـــــــــــــــــــــــي
مهــــــــــري عزيـــــــــز
نســــــــــرين نازنيـــــن
يك اهري و اتفاقات ساده
نگاهـــــــــــي دوبــــــــاره
نــــــــــو يــــــــســـــنـــده
يـــــــــــادي كــــــــــــــــن
آميــــــرزا قشـــم شـــــم
علي اصغر نجفي ( اغو )
غمين
شمعــــــدانيهاي قرمــز
پلخمون
زينب سادات عزيز
ترمه هاي رنگي مادر بزرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM