تبليغاتX
نگیــــن شیـــــــــراز
از آن شادم که در هنگامه درد ... غمی شیرین دلم را می نوازد
سلام بچه ها ...

امروز حالم خیلی خوبه ( پناه بر خدا ! فالله خیرٌ حافظاً و هوَ ارحم الراحمین ... پوووووف ) !!!

پاسخ کامنتهای شما عزیزان رو در پست قبلی نوشتم ... با شوق و ذوق خیلی بسیار زیاد !

ظهر دارم میرم خونه مامانم اینا !! ( خجالتی وای مامانم اینا ) !!!

حالا که به لطف الهی و محبت و دعای شما عزیزان ، کمی تا قسمتی ابرهای اندوه از آسمان دلمان پراکنده شد ، مسابقه جمله سازی را از سر میگیریم ...

 

خاطرتون که هست دوستان ؟

قبل از اینکه برم ماس (!) بخرم مسابقه بود ؟!!

" استامینوفن " ... " مثلث " ... " عصا " ... " قلیون " ...

آفرین بچه های من ! ببینم چه میکنین ...

از حالا گفته باشم که خود من هم در این مسابقه شرکت دارم ها !!

.....

پ.ن : با خبر دار (!) شدیم که برادر خوبمان تکین عزیز در مسابقه طنز مکتوب حوزه هنری ، مقام دوم را کسب کرده و تعدادی سکه طلا را از آن خود کرده اند ... مبارکشان باشد انشاالله ...

ضمن عرض تبریک به این دوست عزیز و طنز پرداز خوش ذوق ، به شما عزیزان هم توصیه میکنم خواندن نوشته های نغز ایشان را ...

با آرزوی سلامتی و توفیق روز افزون برای تکین عزیز ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 12:5  توسط نگیــن شیــــراز | 

راستشو بخواین میخواستم برم ماس (!) بخرم گفتم یه خداحافظی کنم خوب !

آها ... چرا حلالیت طلبیدم ؟ خوب گفتم شاید ماستش تاریخ مصرف گذشته و فاسد باشه  ، بعد من بخورم خدای نکرده فوت کنم ، واسه همین حلالیت طلبیدم !

اما نه .. اینا همش شوخی یود ...

راستشو بخواین ، درسته که من خودم اون کلبه رو به بچه ام آمیرزا هدیه کردم ولی وقتی دیدم شماها چطوری رفتین اونجا و شلوغ پلوغ راه انداختین حسودیم شد !

به خودم گفتم : نگین بانو عجب کاری کردی ! چند روز دیگه اصلاً تو رو فراموش میکنن و میرن همه شون جمع میشن خونه آمیرزا ... بعد تو تنها میمونی ... تنهای تنها ...این شد که تصمیم گرفتم یه پست بذارم که همه تون رو دوباره بکشونم اینجا !

اما نه .. اینم شوخی بود .. آخه کدوم مادری به بچه اش حسودی میکنه که من دومی اش باشم ؟

راستشو بخواین ...

نه .. تو رو به خدا راستشو نخواین ... نمیخوام به شماها دروغ بگم ... نمیتونم بگم دیشب تا حالا چی به من گذشته ... فقط دلم میخواد میتونستم نظرات خصوصی شماها رو تایید کنم تا ببینین دل من که هیچ ،دل سنگ هم اگه بود طاقت نمیاورد ...

باشه ... هر چی شماها بگین ... هستم ... کنارتون هستم ... فقط تورو خدا شماها غصه نخورین ...

....

پ.ن : سرکار خانم یا جناب آقای "حالا چه فرررررررقی میکنه " ... دوست عزیز ... من نه شما رو میشناسم و نه میدونم که شما چی گذاشتین که بعد برش داشتین ! چی با منظور بود ؟ چی بی منظور بود ؟ !! البته خاطرم هست که قبلاً هم چند بار اینجا کامنت گذاشتین اما همش بدون اسم و آدرس بوده ... بهرحال قدم شما هم مثل دوستان دیگه روی چشم من جا داره ...

* من نمیدونم آخه این پیرزن پرچونه چی داره که شماها اینطور بهش دل بستین ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 14:36  توسط نگیــن شیــــراز | 
حلالم کنید عزیزان ... خداحافظ .....
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:34  توسط نگیــن شیــــراز | 
خوب دوستان ...

خدا رو شکر خیالم از بابت پسرم آمیرزا راحت شد ... از همه شما ممنونم که بچه مو تنها نذاشتین ..

از پسر عزیزم هم ممنونم که حق میزبانی رو در حد کمال ادا کرد و نشون داد فرزند خلف خودمه ...

چه حس خوبیه وقتی بدونی جایی هست که وقتی دلتنگ و خسته هستی ، بری اونجا و صاحبخونه

با روی گشاده و خلق خوش ، یه استکان چایی تازه دم و خوشرنگ و خوش عطر بده دستت ...

جایی که اگه حتی روزی ده بار هم در بزنی ، هر بار گرمتر و مهربانانه تر از قبل استقبال کنن ازت ...

خوب .. چه کنیم بچه ها ؟ با مشاعره بیشتر موافقین یا جمله سازی ؟

من میگم جمله سازی ... شما چطور ؟

شما که اینقدر گل و مهربونین که هیچوقت روی حرف من حرف نمیزنین بیایین جمله سازی ...

میخوام سخت تر از دفعه قبل باشه این بار ...

بجای سه کلمه ، چهار کلمه داریم این دفعه ... که باید این چهار کلمه رو در یک جمله بکار ببرین ..

کلمات اینا هستن بچه ها : " استامینوفن" ... " عصا " ... " مثلث " ... " قلیون " ...

ببینم چه میکنید بچه ها ... دلم میخواد بخندیم ... دور هم جمع بشیم و بخندیم ...

فارغ از سن و سال ... فارغ از موقعیت های شغلی و مسئولیت های زندگی ... فارغ از دغدغه های هر روزه  ... فارغ از درد و رنجی که شاید همراه همیشگی خیلی از ماها باشه ...

راحت و آسوده  و سبکبال بخندیم ... باشه ؟

.....

پ . ن : نداریم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 20:19  توسط نگیــن شیــــراز | 

واه واه واه !

خــــــــدا به دور !

چه بلاگستان سرد و بی روحی ...

همه غمگین ... همه افسرده ... همه دپرس ناک آور آلود !

پاشین بابا ! پاشین که یه خبر خوش براتون دارم ...

یه مژده ... اصلاً یه هدیه ... هدیه که دوست دارین ؟  آره ؟

بچه ها ! امشب میخوام ببرمتون خونه آمیرزا ... بله ... تعجب نکنین ... همین آمیرزای خودمون ...

همون آمیرزایی که آخرش نفهمیدم چطوری امضاشو حفظ کرده که فراموش نمیکنه !

( ماشاالله ... ماشاالله ... هزاااااااااااااااار ماشاالله ) !

عزیزانم ... بیایین دسته جمعی بریم خونه آمیرزا قشــــم شـــم ...

مطمئنم با خوشروئی در رو به رومون باز میکنه و یه چای خوش عطر و طعم و تازه دم دارجیلینگ مهمونمون میکنه ...

وای که من چقدر خوشحالم که یه جای دیگه واسه آتیش سوزوندن پیدا شد !!

تق تق تق ... آمیرزا ؟ منزل تشریف دارین ؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 23:42  توسط نگیــن شیــــراز | 

سلام عزیزان باوفا ...

من نمیدونم چطوری میشه از اینهمه لطف و محبت تشکر کرد .. واقعاً نمیدونم ...

فقط از صمیم قلب از خدای مهربون میخوام که هر کدومتون هرچی که میخواین و آرزو دارین بهش برسین ... از صمیم قلب ...

همه تون عزیز هستین و همه تون لایق بهترین ها ...

کامنتهای سراسر لطف و مهربونی و شیطنت های شیرین شما ، مثل همیشه منو دلگرم میکنه برای موندن و نوشتن ..

اما امروز میخوام این پست رو به عزیزی تقدیم کنم که خوندن کامنتهاش دیشب اشک منو در آورد...

اونی که به اسم " آشنای کوچولو " ، برام کامنت گذاشته ...

همون عزیزی که دیروز صبح دندون عقلش رو جراحی کرد و بعدش هم حالش کاملاً خوب بود و کمی هم غذا خورد اما دیشب ساعت یک و نیم خونریزی کرد و مجبور شدیم ببریمش کلینیک ...

با چه حالی ؟ فقط خدا میدونه و بس ...وقتی برگشتیم خونه ، تا خود صبح بالای سرش نشستم و نگاهش کردم .... تا صبح چشم روی هم نذاشتم ... حالا خوابیده .. راحت و آروم ... چشمام می سوزه ..اما نمیخوام بخوابم .. میخوام اینجابشینم و به عشق اون بنویسم ...

درست حدس زدین ... دختر گلم که تا دیشب هیچوقت برام کامنت نذاشته بود ...

دختر گلم که مونس مادرشه و شاید خودش ندونه که تا چه حد عزیزه برام ...

میخوام این پست رو تقدیم کنم به عروسک قشنگم .. به دختر یکی یه دونه ام ... به عزیزی که با اون

انگشتهای کشیده و قشنگش نشست اینجا و برام نوشت ... نوشت و اشک منو در آورد ...

ازتون خواهشی دارم .. دلم میخواد همه لطف و محبتی رو که به من دارین ، این بار نثار دخترکم کنین ..

نثار کسی که وجودش برام نور زندگیه ... همه امید منه ... و زندگی رو بدون اون حتی یه لحظه هم نمیخوام ...

........

قلـــــم برگیرم از چار استخوانم  /  مرکّب گیـــــــــرم از خــــون رگانم

بســـــازم کاغــــــذی از پرده دل  /  که بنویسم : عزیز مهــــــــربانم

*دیر اومدی ... خیلی دیر ... نه سال بعد از ازدواجمون خدا تو رو به ما داد .. خیلی دکتر رفتم ... خیلی دارو خوردم ... خیلی حرف شنیدم .. حرفهایی که بعضیاش دلم رو بدجوری شکست ... خیلی نذر و نیاز کردم .. خیلی صداش کردم .. و بالاخره صدامو شنید ... آخرین نسخه ای که دکتر برام نوشت دارویی بود که گیر نمیومد ... گفت این آمپول ها رو از دوبی میارن .. گفت که باید نسخه رو بذارم توی نوبت بهداری ... گفت که این دارو خیلی عوارض داره ... سرطان رحم ... سرطان سینه ... و خیلی عوارض دیگه ... اما گفت که آخرین تیر ترکش دکترها ست ... گفت که به احتمال زیاد اثر میکنه اما احتمال گرفتار شدن به عوارضش هم هست ... قبول کردم ... میخواستمت ... با تمام وجودم ... نسخه هنوز توی نوبت بهداری بود که تو کنج دلم جا خوش کردی .. من به آسمون نگاه کردم و لبخند زدم و گفتم : ممنونم ... به روی کسی که همیشه صدامو شنیده .. و میدونم که از این ببعد هم میشنوه ...

*یک ماه قبل از اینکه تو رو باردار بشم خواب دیدم ... خواب دیدم یه دختر کوچولوی ناز با چشمای درشت ، ته یه حوض بزرگ دراز کشیده و داره میخنده ... آب حوض اینقدر زلال بود که من بوضوح صورت ناز اون دختر بچه رو میدیدم ... به خودم میگفتم حالا میمیره .. خفه میشه .. اما اون میخندید ... چشمهای درشتش رو باز و بسته میکرد و مژه های بلندش خیس خیس بود ...یکماه بعد اون رویای شیرین چه زیبا تعبیر شد ...

* هشت ماهه باردار بودم ... هشت ماه بود در وجود من نفس میکشیدی ... دکتر گفته بود میوه زیاد بخور ... یه روز صبح یه بشقاب غذا خوری پر از پرتقال و نارنگی آوردم که بخورم ... نشستم روی مبل ... پاهامو گذاشتم روی میز و بشقاب میوه رو گذاشتم روی شکمم ! اینقدر بزرگ شده بودی که بشه بعنوان میز ازت استفاده کرد !! داشتم به عشق تو و با لذت تمام میخوردم که یهو چنان تکونی خوردی که بشقاب میوه پرت شد کف اطاق و پوست میوه ها پخش شد روی فرش ... باورم نمیشد کار تو باشه ! به شکمم نگاه کردم و گفتم : من پدر تو رو در میارم توله سگ ! حالا دیگه بشقاب میوه منو پرت میکنی ؟و تو خندیدی .. بخدا خندیدی ... یه خنده ریز ریز و قشنگ .. همون موقع فهمیدم باید دختر باشی !

*خیلی زود زبون باز کردی ... اینقدر زود که بابا میخندید و میگفت : دختر توئه دیگه ! یکسال و نیمت بود که وقتی داشتم صداتو ضبط میکردم سرود ملی کشورمون رو خوندی .... چقدر خندیدیم اون روز ..بابا اداره بود ... بارون میومد ... نهار ماکارونی داشتیم ... یادته ؟

" سَل زد از اوفوخ .. مِهل خاولان ... فولوخ دیده ی حخ باولان ... مَهمَن فلّ ایمانِ ما ست .. پیامت ای امام .. استخلال .. آسادی .. نخش جان ما ست ... شهیدان .. پیچیده دل گوش زمان .. فلیاااااااادتان ..پاینده مانی و جاودان .. جمبولی اسلامی ایییییییلللللاااااااااان " ...

*دو سالت نشده بود هنوز... شبها عادت داشتی سوار بالش بشی و بخوابی ! بالش ات به جای اینکه زیر سرت باشه ، تو بغلت بود همیشه ! یه شب گرم تابستونی توی حیاط خوابیدیم ... صبح که بیدار شدم دیدم سر جات نیستی ! مثل برق گرفته ها از رختخواب پریدم بیرون .... از صبحونه خوری افتاده بودی پایین ! خدا رحم کرد که ارتفاعش کم بود ... خیلی کم ... تا نزدیکیهای باغچه رفته بودی ! خواب خواب بودی ! روی موزاییک های حیاط ! اما هنوز بالشت بغلت بود !!!

*چهار سالت بود .. اولین روزی که گذاشتمت مهد کودک ... مدیر مهد گفت که روز اول معمولا همه بچه ها بی تابی میکنن ... گفت که نیم ساعت به نیم ساعت زنگ بزنم مهد ... گفت اگه گریه کردی باید برم دنبالت ... بابا همون روز میخواست بره ماموریت ... میخواستم برسونمش فرودگاه ... یادته ؟ بهت گفتم من میرم بابا رو میرسونم و زودی برمیگردم .. گریه نکنیا .. گفتی باشه برو ... یادته ؟ نمیدونی با چه سرعتی رفتم و برگشتم .. وقتی برگشتم حاضر نبودی بیای خونه ! چسبیده بودی به مربی و میگفتی من نمیام .. همین جا خوبه ! چرا من ِ احمق اون کیف کوجولوی قرمز رو که روش عکس میکی ماوس بود نگه نداشتم ؟ اولین کیف مهدت بود ... باور میکنی چند بار خودم رو لعنت کردم بخاطرش ؟

*پنج سالت بود ... یه روز صبح که بابا میخواست بره شرکت ، بیدار شدی ... رفتی ایستادی روبروی بابا ... به چشماش خیره شدی ... من فکر کردم خواب دیدی ... اومدم بغلت کردم ... اما تو همینطور زل زده بودی به بابا ... یهو با همون زبون شیرینت گفتی : بابااااا نللللو ( نرو ) .. بابا بغلت کرد .. بوسیدت .. اونم فکر میکرد خواب دیدی ... با خنده گفت کجا نرم بابا ؟ خندیدی و گفتی : ایییییداله ( اداره ) ... بابا نرفت اون روز .. یادته ؟ وقتی بهش گفتم واسه چی نرفتی ؟ این بچه ست یه چیزی میگه ! خندید و گفت نمیبینی چه شیرین زبونه ؟ ندیدی چطوری گفت ؟ و دراز کشید کنار تو و دوتایی تا ظهر خوابیدین ... فقط خدا میدونه که چقدر احساس خوشبختی کردم اون روز ...

*روز مادر بود ... کلاس اول بودی .. از طرف مدرسه انتخاب شدی بری سالن گلریز ، سرود " ای مادر " رو اجرا کنی ... زنگ زدم به مامان ... گفتم که تو برنامه داری ... میدونستم میاد .. میدونستم عاشقته ... گفت میام .. با هم رفتیم ... سه تایی .. من و تو و آنا ... وقتی اسمتو از بلند گو صدا زدن و تو رفتی روی سن برای اجرای سرود ، آنا گریه کرد ... منم گریه کردم ... خیلی کوچولو بودی .. خیلی ... اما چه زیبا اجرا کردی سرودت رو ... ای مادر ای مادر .. ای شادی ِ خانه ... از نور مهر توست ... آبادی خانه ... مادر تو هر لحظه .. هستی بفکر کار .. میبینمت هستی .. تا نیمه شب بیدار .. بر دست پر مهرت .. گلبوسه میکارم .. ای مادر خوبم .. من دوستت دارم ... ای مادر خوبم .. من دوستت دارم ..

وقتی داشتیم با تاکسی برمیگشتیم خونه ، تو خواب بودی تو بغل من ... صورتتو چسبونده بودم به سینه ام و بازوهامو دورت حلقه کرده بودم ... صدای نفس هات چه آروم و منظم بود ...  زمستون بود .. یه لحظه حس کردم پاهام خیس شد ! دو تا آبمیوه خورده بودی تو سالن ... یادته ؟ آنا خندید خندید خندید و گفت : چیه ؟ ناراحتی ؟ بر دست پر مهرت گلبوسه کاشت دیگه !!

*هشت سالت بود .. کلاس دوم بودی .. علی مریض بود ... خیلی مریض بود .. دکترها نمیدونستن چشه ... داشت میرفت .. خدا داشت داداش کوچولوتو ازمون میگرفت ... یادته ؟ یه روز که از مدرسه برگشتی پریدی تو بغلم .. گریه کردی .. زار زار گریه کردی .. گفتی مامان ، امروز زنگ تفریح دوستهامو جمع کردم توی حیاط دعای توسل خوندیم واسه شفای علی ... اما زنگ خورد ... دعا نیمه کاره موند ... ناظممون نذاشت دعا رو تموم کنیم ... گفت برید سر کلاس ... گریه کردی .. گریه کردی .. و با هق هق گفتی : مامان دعا نیمه کاره موند .. یعنی خدا قبول میکنه ؟ یعنی علی خوب میشه ؟

دیدی چه زود خدا جواب اون دعای توسل نیمه کاره رو داد عزیزکم ؟ دیدی چطور حاجت دل کوچولوی شیشه ایت رو بر آورده کرد ؟ ای من بفدای خودت و اون دل نازک مهربونت ...

* ده سالت بود ... با بابا صحبت کرده بودی که : بابا تو رو خدا وقتی میخوای بری ماموریت وقتی رسیدی به مامان زنگ بزن .. نگرانت میشه ... گناه داره ... بابا اومد تو آشپزخونه و به من گفت : پدرسوخته دخترت رو مامور کردی بیاد منو سین جیم کنه ؟!! من چشمام گشاد شد و گفتم : من ؟؟؟ نه بخدا ! و توی فسقلی با اون گوشهای تیزت شنیدی و اومدی تو آشپزخونه ، با یه اخم خوشگلی رو کردی به بابا و گفتی : ما مثل دو تا مرد با هم حرف زدیم !! چرا به مامان گفتی ؟

*سیزده سالت بود ، میخواستم برات تولد بگیرم .. یادته اومدی گفتی مامان تو رو خدا " ... " اینا رو هم دعوت کن ؟ گفتم بخدا خیلی شلوغ میشه من نمیتونم از عهده پذیرایی بر بیام ؟ خواهش کردی .. اصرار کردی .. گفتی کمکت میکنم ... گفتی رو کمک من حساب کن .. زنگ زدم دعوتشون کردم ... یادته چه جیغی از خوشحالی کشیدی و پریدی منو بغل کردی و ماچ بارونم کردی ؟ یادته با چه شور و شوقی توی آشپزخونه سیب زمینی های سالاد الویه رو رنده میکردی و آواز میخوندی ؟ عین یه قناری عاشق ؟ چه زود عاشق شدی کوچولوی قشنگم ... لااقل مثل مامانت سه سال دیگه صبر میکردی ...

* کوی شقایق مینشستیم .. یادته ؟ همون کوچه پهنی که بن بست بود و دو طرفش درختهای بلند و قدیمی داشت و سر کوچه همیشه دو تا نگهبان قلچماق نگهبانی میدادن ... همون کوچه که واسه همه مون دنیا دنیا خاطره داره ...پونزده سالت بود .. یه روز عصر من و بابا رفتیم خرید .. وقتی برگشتیم دیدیم تو با یه پسر قد بلند و مو بور و چشم آبی داری توی کوچه مون قدم میزنی ! خیلی هم سر حال بودی و میگفتین و میخندیدین ... از دور که دیدمت به بابا گفتم : این دختر ما ست ؟! و بابا با حیرت گفت : فکر کنم آره ! وقتی رسیدیم کنار شما ، به بابا گفتم نگه دار ... تو به زبون انگلیسی به اون پسر گفتی : مامان و بابام هستن ... و اون پسر چشم آبی مودبانه سلام کرد ... به زبون فارسی ... بابا یه کمی باهاش حرف زد اما من عین مجسمه فقط با حیرت نگاش میکردم که : این دیگه کیه ؟! من و بابا هنوز غرق حیرت بودیم که با خنده گفتی : این مهمون مینا ایناست ... اسمش "مارتینس " و اومده ایران واسه خرید فرش ... من دارم باهاش صحبت میکنم چون مینا بهش گفته من زبانم خوبه ! اینقدر صداقت توی چشمات بود که ما اومدیم خونه و تو تا مدتها توی اون کوچه با مارتینس قدم زدی و حرف زدی .. وقتی اومدی خونه ، با خنده و شوخی بهت گفتم : من از داماد چشم آبی خوشم نمیادا ! تو خندیدی و گفتی : عمممممرا زن خارجی نمیشم مامان !

*یادته تابستون گذشته که کیش بودیم ، توی همون سه روز ، چند نفر ازت خواستگاری کردن ؟ یادته توی "پردیس یک" اومدی گفتی مامان اون خانم و آقا باهات کار دارن .. منم فکر کردم مثلاً میخوان واسه خریدن چیزی نظر منو بپرسن ...بعد که رفتم جلو و سلام علیک کردم دیدم اون خانوم که خواهر اون آقا بود میخواست تو رو واسه برادرش خواستگاری کنه ؟!! یادته چطور خشکم زد و فقط بزور تونستم بگم :بخدا این هنوز بچه ست ! یادته چقدر اصرار میکرد ؟ یادته خانومه با چه تحسینی نگات میکرد و اصرار داشت که بزرگ شدی ؟! یادته اسمشو گذاشته بودیم "پردیس یک" و تا مدتها میخندیدیم ؟ یادته وقتی بابا پرسید چیکار داشتن ؟ گفتیم خانومه پرسید شال به این قشنگی رو از کجا خریدی ؟! اون سفر باعث شد من واقعاً بفهمم که تو بزرگ شدی ... 

* دوستت دارم ... خیلی زیاد ... با همه وجود .. همه امیدم توئی .. مونسم .. سنگ صبورم .. عزیز دلم .. رفیق تنهایی هام ... و تا همیشه عروسک قشنگ و مهربونم ...

همه زندگیم ... همه زندگیم فدای یه تار موی قشنگت ... مامان ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 8:9  توسط نگیــن شیــــراز | 
ای که مثـــــل بارون .. با منی همیشـه

                             واسه من تو دنیا ، هیچکی تو نمیشه ...

.......

* بارون و دوست دارم هنوز ....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 20:18  توسط نگیــن شیــــراز | 
اووووووووووووه .... خیییییییلی خوب بابا ... خیلی خوب ... اوووووومدم...

اصلاً مزار  ِ ابوی ِ من و مشکلات من ( شما بخوانید گور  ِ پدر ) ....

ایضاً مزار ابوی من و دل بی صاحب مونده ی من ...

بذار بشکنه ... بذار بشکنن ... مگه نه اینکه شکسته اش قیمتی تره ؟

چه خبرتونه عین این جوجه ماشینی هایی که ریختنشون داخل یه جعبه مقوایی ، هی جیر جیر میکنین فسقلیا ؟!!

میام ... بخدا میام ... بذارین یکی دو روز نفس بکشم وروجکا !!

یه چیزی بگم خالی از شوخی ؟ میدونم شوخی زیاد میکنم و نمیتونم مثل بچه آدم دو کلام حرف جدی

بزنم ... اما بخدا این یکی رو کاملاً جدی میگم ..

( ای بمیری نگین که قبل از شما ، خودم خنده م گرفت ) !

بخدا ، حکایت من ، حکایت همون زنیه که میخواد طلاق بگیره بره دنبال زندگیش ...

اما به بچه هاش که نگاه میکنه ، سر و صداهاشون ... مهربونی هاشون ... دلسوزی هاشون ...

اینکه اگه ولشون کنه و بره چی به سر این طفلکیا میاد ... بی خیال میشه و بازم تحمل میکنه ...

من خیلی دلم میخواد برم ... بخدا خیلی ... اما به شماها که نگاه میکنم ...

که با چه شوق و شور و با چه امیدی میاین خونه مامان بزرگ در میزنین ...

ای الهی نمیرین که اگه بدونین چقدر برام عزیزین ... دوستتون دارم ... همه تون رو ...

چشمم کور ... دنده م نرم ... خودم لوستون کردم ! خودمم کنارتون میمونم ( میمون نه ها ... منظورم می مانم بود ... وگرنه به همون امام حسین من یکی دو درجه از میمون خوشگلترم ) !

زنده باشین ... تنتون سلامت و دلتون لبریز شادی و آرامش ...

میترسم اسم تک تکتون رو بیارم بعد یه اسم فراموشم بشه ، اونوقت تاندون وجدانم کش بیاد !

.......

راستی یه سوال .. اینکه من به خودم اجازه میدم شماها رو "وروجک" یا "فسقلی" خطاب کنم ، دلیلش چیه ؟

۱... من خیلی پررو هستم  ...

۲... من خیلی بی ادب هستم ...

۳... من خیلی شماها رو دوست دارم ...

۴... مادر حق داره به بچه هاش هرچی دلش خواست بگه ...

۵... شماها خیلی ظرفیت بالا هستین عسیسانم ....

......

یه روز داشتم جدول حل میکردم  ... علی اومد نشست کنارم و هی میگفت مامان از منم بپرس ...

منم یکی از شرح ها رو براش خوندم که هم ساده بود هم دلم میخواست ترکی یاد بگیره ....

شرح این بود : اسم ترکی .. که جوابش میشد " آد" ...

علی یه کمی فکر کرد و بعد با خوشحالی گفت : هاااااااااااا فهمیدم  ... گضنفر !!!

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 11:10  توسط نگیــن شیــــراز | 
یه مدتی سرم به کار خودم گرم بود ، نگو آقایان محترم در کمال آسایش و آرامش نفس کشیدند در این مدت !!!

چه معنی میده ؟؟!!!!!!

......

سعدی شیرازی :

تو زن نو کــُن ، ای خواجه ، هر نو بهار ... که تقویـــم  ِ پارینه نآید بکـــــار

.....

نگین شیراز : بسی مخلصیم جناب سعدی !

و امّا بعد :

اغلب ِ مردان ِ زن دار ِ وطـــــــن ...  دائمــــــاً در فکـــــــر زوج ِ  بعـــدی اند

چونکه باشد مصلحت ، در این طریق .. چاکر و عبد و عبید سعــدی اند !

گفته سعــــــدی ( ظاهراً ) تقویم ِ پار ..... بهر امسال ِ کسان ، ناید بکار

مردها گـویند منظورش زن است ... تازه کن همســــــــر ، چـو آید نوبهار

نکته دان گر باشی اینجا نکته ای ست .. زن به مانند عسـل شیرین بوَد

چونکـــــــه مردان خیر از زن دیده اند ... قصد تکرار عمــــــــل شیرین بُود

گرچه خانمها بلای شوهــــــــرند .... هیـــچ مَردی بی بلا هرگــــــز مباد

لیک بر دردی که "شوهر" نام او ست ... هیچ خانم ، مبتلا هرگز مباد !

........

پ.ن : نه شیرینی با تو بودن را .. و نه غربت و تنهایی بی تو ماندن را ... با دیگری شریک نخواهم شد ...

پ.ن : پاییز هم اگه بود پاییز زیبای کوی شقایق بود و بس ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 0:22  توسط نگیــن شیــــراز | 

چند روز قبل رفتم وبلاگ یکی از دوستان بسیار عزیزم و دیدم اونطور که از نوشته هاش بر میاد اصلاً حال و روز خوشی نداره طفلک... تصمیم گرفتم براش کامنتی بذارم ، شاید بتونم با حرفهام  مرهمی به دل ریشش باشم ...

حین کامنت گذاشتن ، بلاهایی سرم اومد آنچنان که افتد و دانی !

اون بلاها ، سوژه و دستمایه مطلب زیر شد که اکنون در برابر دیدگان شما ست ...

.........

نوشته های دوست گلم رو خوندم ... بغض كردم .. اشك از چشمهام سرازير شد ... الهی بمیرم ... چه حال و روزی داره طفلک ... باید براش بنویسم ... باید بهش بگم که صبور باشه و مقاوم .. باید بهش بگم که تنها نیست .. بگم که من هستم ... که تنهاش نمیذارم ... که براش دعا میکنم ... که براش نذر کردم ... که امیدش به خدا باشه ... که هرچقدر هم تنها باشیم ، بازم خدا هست ...

صفحه نظرات رو باز کردم ...

متن مورد نظر رو نوشتم .. اسمم رو نوشتم ...

آدرس وبلاگم رو هم نوشتم و کــُد رو تایپ کردم و گزینه ثبت نظر رو فشار دادم ..

مش بلاگفا : کد را صحیح وارد نکردی بی سوات .. بازگشت ...برگرد درست تایپ کن .. کوری مگه ؟!!

من : چشم قربان ... مخلص خودتون و کد تون هم هستیم .. همین الآن ...

متن مورد نظر رو کپی میکنم... آدرس رو وارد میکنم .. کد صحیح رو وارد میکنم و میزنم ارسال ..

مش بلاگفا : اگه خاله هاجر مرده شور هم جای تو بود میفهمید که نوشتن نام نویسنده الزامی است !

من : وای راست میگین قربان .. یادم رفت بخدا .. چشم .. چشم .. مینویسم اسمم رو الان ..

متن رو کپی میکنم .. آدرس مینویسم  .. اسمم رو مینویسم ... کد صحیح رو تایپ میکنم و میزنم ارسال ...

مش بلاگفا : چی ؟ گفتی اسمت چیه ؟ نگین شیراز ؟ نگین شیرازززززززززز ؟؟

من با کمی تا قسمتی احساس هول شوندگي :

بله قربان ... کنیز شما نگین .. نگین شیراز .. چطور مگه ؟

مش بلاگفا در حالیکه یه لنگه ابروشو انداخته بالا :

ببینم ؟ تو همونی نیستی که میشینی اینجا چرت و پرت مینویسی و به ضرب و زور " عسیسم " و

" ناسنین " میدی به خورد خلق الله ؟

من با مقادير معتنابهي شرمندگي :

چرا همونم حضرت والا ... امّا به تار موتون قسم جناب بلاگفا ، دوستانم دوست دارن نوشته های منو ..

اصلاً خودتون تشریف ببرین صفحه نظراتم رو ببینین .. ببینین چطوری میان میخونن و برام مینویسن که خوششون اومده ... که چقدر دوستم دارن و برام ارزش و احترام قائلن ...

مش بلاگفا با نگاهی غضبناک  :

این نهایت ِ خانمی و آقائیشونه  ... ولی تو چرا از این اخلاقشون سوء استفاده میکنی ؟

ضرب المثل ِ در  ِ دیزی و حیای گربه رو نشنیدی تو ؟

من : چرا قربان خاک پای همایونی تان بشوم .. شنیدم .. ولی بخدا بضاعت قلم من همینه ، نه بیشتر .

امّا چشم .. قول میدم ... سعی میکنم از این به بعد چیزای خوب خوب بنویسم و از بزرگواری و متانت خوانندگانم سوء استفاده نکنم ..

مش بلاگفا : حالا برگرد نظرت رو دوباره بنویس .. تاریخ مصرفش گذشت ، خطر مسمومیت داره ...

صفحه نظرات رو باز میکنم ، متن رو کپی میکنم ... آدرس .. اسم .. کد صحیح ... یه آیت الکرسی کامل میخونم و به مونیتور فوت میکنم ... و میزنم ارسال ..

مش بلاگفا : نام پدر !

من : چی ؟؟؟؟   نام پدر ؟؟   نام پدر دیگه واسه چی ؟؟؟

مش بلاگفا : حرف نباشه .. خیال کردی کشکه ؟ خیال کردی هر کی از خونه خاله ش قهر کرد میتونه بیاد

اینجا و چپ و راست نظر بده ؟ نخیر .. کور خوندی آبجی ... همون که گفتم ... نام پدر ...

من : چشم چشم .. شما فقط عصبانی نشین تو رو خدا ... نام پدرم رو هم میگم ...

متن رو کپی میکنم .. آدرس .. اسم خودم ... اسم پدرم .. کد صحیح .. یه دسته شمع نذر شاهچراغ میکنم .... و ... میزنم ارسال ...

مش بلاگفا : خوب ... حالا بگو ببینم آخرین سونوگرافی که از کبد و کلیه هات انجام دادی کی بود ؟

من در حال در آوردن دو فروند شاخ روی سر مبارکم :

وات ؟ سونو گرافی ؟ بابا سونوگرافی دیگه واسه چی ؟ واسه گذاشتن کامنت الزامیه ؟

مش بلاگفا : لا اله الا الله .... باز تو حرف زدی بچه پر رو ؟ واسه هر کی هم الزامی نباشه واسه تو جونوور الزامیه ... مگه تو فشار خون نداری ؟

من : چرا دارم قربان .. خوبشم دارم ... از اون درشت هاش ...

مش بلاگفا : و میدونی که این بیماری روی کبد و کلیه ها و قلب چه تأثیری داره در طولانی مدت ؟

اصلاً تو میدونی به این بیماری میگن " مرگ خاموش" ؟

من همراه با بغض در حالیکه به بچه هام فکر میکنم : هی هی ... مرگ خاموش .... مرگ خامووووووش ... بله که میدونم قربان ... اما خوب چیکار کنم ؟ دست خودم که نیست ...

مش بلاگفا : حرف نباشه .. بلبل زبونی هم میکنه برام ... یالّا ... آخرین سونو گرافی از کبد و کلیه ...

من : چشم ... بخدا چشم ...الهی کور بشم اگه همین فردا نرم دنبالش .. شما اجازه بدین من این کامنت رو بذارم .. بخدا دوستم حالش بده .. منتظره برم بهش سر بزنم .. اگه نرم فکر میکنه بی معرفتم ...

مش بلاگفا : نچچچچ .. هرچی نگات میکنم میبینم خیلی زبونت درازه .. اصلاً شیطونی میگه بدم ممنوع الکامنتت کنن ... مثل این هنرپیشه هایی که ممنوع التصویر میشن .. هان ؟  خوبه ؟ 

من : وای نه تو رو خدا ... رحم کنین ... دوستام چی میشن ؟ خواننده هام ...  اونوقت فکر میکنن من بی معرفتم یا خدای نکرده طاقچه بالا میذارم براشون ...

مش بلاگفا : پس همین فردا صبح میری دنبال سونوگرافی و وقتی نتیجه شو برام آوردی میتونی بری و کامنت بذاری واسه دوستات  ...

من : حالا نمیشه همین یه دفعه ............ ؟؟

مش بلاگفا : عممممممراً ... یعنی عممممممراً .. حرف همینی بود که گفتیم و شنفتی ...

من زیر لب : ای الهی بمیری بلاگفا ... ای الهی زیر چرخای برج ایفل له بشی بلاگفا ... ای الهی دندون عقلت از صمیم قلب رگ به رگ شه ، بری بخوابی سی سی یو ... ای الهی تاندون زبون کوچیکه ت اینقدر کش بیاد که برسه به کش شلوارت ...  ای الههههههی ......

مش بلاگفا در حالیکه از گوشهاش عین لوکوموتیو دود میزنه بیرون :

چی ؟ چی گفتی ؟ من درست شنیدم؟ نفرین کردی ؟ تو منو نفرین کردی ای موجود لعین ؟

......

ناگهان دستی از صفحه شیشه ای مونیتور بیرون میاد و بیخ گلوی منو میگیره و شروع میکنه به قصد هلاک ، عین درخت توت تکون دادن ...

من در حال خفگی از اعماق فراخنای حجم سبز وجودم فریاد میزنم :

نمیخواممممم ... ولم کنیننننن .. نمیخواممممم ... اصلا نمیخوام کامنت بذارمممممم... نمیخواممممم..

مش بلاگفا همچنان با خشمی چون آتشفشان فوجی یاما ، در حال تکاندنِ من :

نمیخوای ؟ نمیخوای ؟ مگه شهر هرته ؟ اومدی اینهمه وقت شریف منو گرفتی ، شرایط کامنت گذاشتن رو هم نداری ، حالا هم میگی نمیخوای ؟ خواب دیدی خیر باشه خانوم ...

 امثال تو رو باید بی معطّلی خفه کرد تا نشینین پشت سر ماها اراجیف بنویسین و تبلیغ

منفی کنین واسه ما ... بمیییر .. بمیر ای موجود بی مقداررررررر... بمییییییر ... بمیییییییییییییییر ....

من : غغغغغغغغغغغغغغغ  ... خخخخخخخخخخخخخخ ... غغغغخخخخخ ....

مش بلاگفا : هااااااااااااا .. بمیررررررر .. بمیررررررررررر ... بمیررررررررررررررررر ...

......

آقا درست همین جا بود که در حالیکه سراسر وجودم مثل بید مجنون میلرزید از خواب پریدم ، در حالیکه

بالشم رو با ضربات مشت و لگد از خودم دور میکردم که :

ولم کن بلاگفاااااااا ... نمیخوامممممممم ... ولم کننننننن ... نمیخوامممممم !!

( میگم خدا پدر این خلیل جوادی رو هم بیامرزه که یادمون داد آخرش بگیم همه اینا رو تو خواب دیدیم که گربه شاخمون نزنه و انگشت بلور به چشم زاغمون نزنه ) !! 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 1:24  توسط نگیــن شیــــراز | 
سلام علیکم ...

اصلاً میدونین چیه ؟  نه ؟ نمیدونین چیه ؟  خوب من حالا بهتون میگم چیه ...

 آقا من دیگه تصمیم گرفتم دور وبلاگ رو خط بکشم و برم دنبال مسجد و منبر و مُهر و تسبیح و سجاده ..

اصلاً چه معنی میده آدم با این سن و سال بیاد وبلاگ بنویسه ؟ 

من دیگه باید بفکر آخرتم باشم بابا ... دو زار توشه جمع کنم واسه اون دنیا ...

باید یه کمی عربی بخونم که بتونم لااقل یه چاق سلامتی با آقایون ِ نکیر و منکر بکنم یا نه ؟

یا باید وقتی پرسیدن  : "خدایت کیست" ؟ مثل مربای آلبالو بر و بر نگاشون کنم و بگم :

اوه ساری ... آی کنت اسپیک انگلیش ؟

حالا اومدیم قبر بغل دستی هم عربی بلد نبود و نتونست بهم تقلب برسونه ...

اونوقت من چه خاکی باید به سر قبر بغل دستی بریزم ؟! 

( میدونین که من دوست ندارم از شکلک استفاده کنم ... بنابراین خودتون شکلک مناسب رو انتخاب

کنین ، فقط بی زحمت یه کمی زبونش رو درازتر کنین پلیز ) !

........

پ.ن : من زنده ام بخدا ... نگا !

پ.ن : وقتی به اندازه کافی توشه آخرت جمع کردم ، پاسخ دوستان خوبم رو در صفحه نظرات قبلی

مینویسم ... آخه خدا وکیلی آدم میتونه اینهمه لطف و محبت رو بی جواب بذاره ؟

پ.ن : توبه بر لب ، سبحه بر کف ، دل پر از شوق گناه / معصیت را خنده می آید ز استغفــــــار ما !

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 11:56  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
خان دايـي عزيـــــــــز و گرامي
فتو بلاگ پوريا ... عزيز دلـــــــم
اونی کـه مثل هیچکس نیست
پرنس کـــوچـــولــوی شرقــــی
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختــــــــر هـمسایه نـازنینــــم
رند عالـــــم ســـوز
پونـــــــی هــای عـــــــزیــــــــز
کلمــــــه
قاصـــــدک مهـــــربونــــــي ها
افـســــــانه عـــــــزيـز خــــودم
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقــا اجازه ؟
شــيخ عيســــــي ابـو زيـــــــد
كــاكـــــــه تيـغــــــــــــــــــــون
مــحـــــــــرمـــــــــانـــــــه هــا
شيرين عزيز
آشـپزخـانه خــديجـه سـلـطــان
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
مـحمـــــــــــــد جــاويــــــــــــد
اصلا به ما چه ؟
خـلــــــــــــــوت لـيــــــــــــــــلا
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
پروانــــــه عزيـــــــــــــــــز
فرزند هميــــن آب و خاك
آردهــــــــاي بيختـــــــــه
يواشكـــــــــــــــــــــــي
مهــــــــــري عزيـــــــــز
نســــــــــرين نازنيـــــن
يك اهري و اتفاقات ساده
نگاهـــــــــــي دوبــــــــاره
نــــــــــو يــــــــســـــنـــده
يـــــــــــادي كــــــــــــــــن
آميــــــرزا قشـــم شـــــم
علي اصغر نجفي ( اغو )
غمين
شمعــــــدانيهاي قرمــز
پلخمون
زينب سادات عزيز
ترمه هاي رنگي مادر بزرگ
هستـــــــــي عزيز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM