تبليغاتX
نگیــــن شیـــــــــراز
از آن شادم که در هنگامه درد ... غمی شیرین دلم را می نوازد

کلاس دوم ابتدایی بودم ...داداش بزرگم كلاس چهارم بود و داداش كوچيكم يك سالش بود ..

مهرماه بود ... شیراز زندگی میکردیم ...

يه بعد از ظهر دلپذير پاييزي بود و ما توي حياط كوچولوي خونه مون نشسته بوديم و داشتيم كاهو ترشي ميخورديم ..

مامانم يه ساقه كاهو پوست گرفته بود داده بود دست داداش كوچولوم  كه اونم هي ساقه كاهو رو ميزد توي پياله ترشي و ميمكيد .. وقتي طعم ترشي ميرفت  زير زبونش صورتش رو اينقدر خوشگل جمع ميكرد و سرشو تكون ميداد كه ما غش ميكرديم از خنده ... ولي باز دوباره ساقه كاهوش رو مياورد سمت پياله ترشي ! از همون اولش هم سرتق بود اين داداشم  ! مامان و بابا م برگهاي دور كاهو رو ميخوردن و وسط كاهو رو ميدادن به من و داداش بزرگم ...

هميشه همينطور بود ... قسمت وسط كاهو مال ما بود و برگهای دورش مال مامان و بابا ...
خانواده خوشبختي بوديم .. سر اون سفره كوچولو كه هيچي توش نبود غير از كاهو و پياله هاي ترشي خوشبختي از چهره همه مون ميچكيد ..

طوريكه اگه يه كاسه زير صورت هر كدوممون ميگرفتي ايكي ثانيه پر ميشد از عصاره خوشبختي ...

يادمه اون وقتا تلويزيون واسه پودر شستشوي دريا تبليغ ميكرد ...
ميگفت هر كسي كه تو خونه اش يه بسته پودر دريا داشته باشه دختران دريا ميرن خونه شون و بهشون سكه طلا جايزه ميدن ...


دختران دريا بي خبر و سرزده هر روز به محله هاي مختلف سر ميزدن و دو سه تا خونه رو توي محل انتخاب ميكردن و وارد خونه ميشدن و به دارندگان پودر دريا يه سكه جايزه ميدادن ...


آقا در همون بعد از ظهر پاييزي كه خانواده كوچولوي ما دور هم نشسته بوديم و مشغول خوردن كاهو ترشي بوديم يهو تق تق تق در زدن .. طبق معمول داداشم رفت درو باز كرد ..

يهو ديديم سه تا دختر ناز و خوشگل و ملوس با شلوار لی و بلوزهاي تنگ چسبون با آرايشهاي قشنگ قشنگ و رج لب و لاک قرمزززز وارد حياط شدن ... بي تعارف و در نهايت يكرنگي اومدن تو و با صدای بلند گفتن : سلام ...

( آخ که بی سلام عسیسی نازززززززنین ) ...

آقا پشت سرشون هم همه اهل محل و بخصوص بچه ها ي محل ريختن وسط حياط ...
ما كه حسابي شوكه شده بوديم از سر سفره بلند شديم و مامانم زودي رفت يه چادر گلدار سرش كرد و اومد داداش كوچولوم رو بغل كرد و وايساد كنار بابا ...
منم رفتم چسبيدم به مامانم كه ببينم قضيه چيه ...
دختراي تي تيش ماماني وقتي  بهت و حيرت ما رو ديدن ، يكيشون يه خنده مليحي كرد و گفت :

ما دختران دريا هستيم .. اگه يه بسته پودر دريا تو خونه داشته باشين يه سكه طلا بهتون جايزه ميديم .. و بعد دست كرد توي كيفش و يه سكه طلا در آورد و جلوي چشم ما گرفت ...

آقايي كه شما باشين و خانومي كه بنده ، چشم همه ما عين چشماي تام (توي كارتون تام و جري) با دیدن سکه از حدقه زد بیرون و رفت افتاد کف حیاط ...


باور كنين حتي داداش كوچولوم ساقه كاهو بدست خيره شده بود به اون سكه كه دست اون دختر خانم مكش مرگ ما بود ...

اهل محل و همسایه ها همه نفسها رو تو سینه حبس کرده و منتظر بودن که ببینن آیا ما اون برنده خوشبخت هستیم یا نه ..

یادمه اون روزها مامان و بابا همیشه صحبتشون در مورد خونه خریدن بود .. هرشب مینشستن حساب کتاب میکردن که چی داریم و چی نداریم و چقدر باید وام بگیریم و چقدر قرض کنیم تا بتونیم خونه بخریم ... اون سکه میتونست یه گرهی از یه گوشه ی کار باز کنه ...


خلاصه بعد از چند لحظه كه بهت و حيرت ما برطرف شد بابا گفت اجازه بدين من برم توي انباري ببينم داريم يا نه ؟
دختر خانمه پرسيد : شما اصلا دريا استفاده ميكنين ؟
و بابا جواب داد : بله استفاده ميكنيم ...

در صورتيكه من خوب يادم مياد مامان هميشه از پودر تايد استفاده ميكرد .. اون وقتا سه نوع پودر توي بازار بود .. تايد ، برف و دريا .. مامان هميشه تايد ميخريد .. قوطيش هم زرد و نارنجي بود ...

خلاصه بابا و داداشم رفتن سمت انباري و منم بدو بدو دنبالشون رفتم كه ببينم بالاخره اون سكه به ما ميرسه يا نه ... بعد دیدم داداشم یواشکی به بابا میگه : بابا حیاط خیلی شلوغه .. برم از مش رضا یه دونه دریا بگیرم بیام ؟ ( مش رضا بقالی کوچیکی بود که شاید ده قدم بیشتر با خونه ما فاصله نداشت )

بابا هم از خدا خواسته گفت آره برو بگیر ولی حواست باشه نبیندت ها  ...

قرار شد من و بابا بریم توی حیاط و بعد داداشم یواشکی بره پودر بگیره و بیاد  ...

مامان داشت با دختران دریا حرف میزد و یادمه یکیشون زیر گلوی داداش کوچولوم رو قلقلک میداد و داداشم هم که تو عمرش (!) سه تا دختر خوشگل یک جا ندیده بود هی براشون قر و غمزه میومد و میخندید ...

آقا در همین گیر و دار دیدم که داداش بزرگم عین سایه یواشکی داره از کنار دیوار میره سمت در کوچه ...

با نگاهم تعقیبش میکردم و خدا خدا میکردم که چشم دختران دریا بهش نیفته و ما بتونیم اون سکه طلایی رو صاحب بشیم ...

سه تا از دخترهای همسایه که همسن و سال من بودن وایساده بودن کنار حیاط و زیر زیرکی میخندیدن .. من یه پشت چشمی براشون نازک کردم که یعنی : این منم که دختران دریا اومدن خونه مون و حواستون باشه که از فردا هر وقت منو تو کوچه دیدین ، با صدای بلند به من سلام کنین ...

یکی از دختران دریا موهای منو که مامان همیشه از دو طرف میبافت گرفت توی دستش و گفت :

موهاتو کی برات میبافه خانم کوچولو ؟ منم خنده ای از سر خودشیرینی کردم و چسبیدم به چادر مامانم که : مااااا مااااا نم ...

دختر خانمه همچین خندید که : خنده اش ، گردنش ، رُخش ، مویش ... هر که جز من ، دَمی شکیب نداشت ...

طوریکه من هرچی بیشتر نگاش میکردم بیشتر مطمئن میشدم که من وقتی بزرگ بشم حتماً دختر دریا میشم ...

( حالا بماند که وقتی بزرگتر شدم و برای اولین بار سوار هواپیما شدم وقتی مهماندارهای خوشگل هواپیما رو دیدم تغییر عقیده دادم و تصمیم گرفتم مهماندار هواپیما بشم ) ...

در همین اثنا که دو تا از دختران دریا مشغول خوش و بش با من و داداش کوچولوم بودن

و داداش بزرگم داشت دیگه کم کم به در کوچه میرسید ، دختر سومی یهو چشمش افتاد به داداشم و

با تعجب پرسید : داداشت کجا داره میره ؟ مگه این نرفت تو انباری دریا بیاره برامون ؟

منم که هنوز محو جمال بی مثالش بودم ،ناگهان هول شدم و عین درازگوش جواب دادم :

میره از مش رضا دریا بخره ...

آقا یهو دختران دریا سه تایی سگرمه هاشونو کشیدن تو هم و رفتن سمت در حیاط ...

نمیدونم چرا یه لحظه حس کردم سه تاشون شدن عین خانم هاویشام ...

شایدم عین خانم هاکوبا ... نمیدونم .. فقط همینو میدونم که دیگه اصلاً خوشگل نبودن ...

قدهای بلند و کشیده و رعناشون یه دفعه به چشمم شد یه قد دراز و لق لقو و بی قواره ...

یه نگاهی بهشون کردم و با خودم فکر کردم : عمممممراً من وقتی بزرگ بشم دختر دریا نشم ..

دختر دریا باید هم خوشگل باشه هم خوش اخلاق ... مگه نه اینکه شاعر میفرماید :

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست ... ای برادر سیرت زیبا بیار ؟

هیچی دیگه .. سرتون رو درد نیارم ... دختران دریا با اخم و تخم از خونه ما رفتن و اون سکه طلا رو هم با خودشون بردن .. دیگه هم هیچوقت خونه ما نیومدن ... همسایه ها و اهل محل هم دنبال اونا از خونه ما رفتن بیرون که حتما همراهیشون کنن تا خونه بعدی ...

امروز سالهاست که از اون روز میگذره ... من اما سه چیز رو هیچوقت فراموش نمیکنم ...

خنده های موذیانه اون سه تا دختر همسایه ، وقتی دیدن که من چطوری خیط شدم ...

پس گردنی جانانه ای که بعد از رفتن دختران دریا از داداش بزرگم خوردم ...

و لبخند و نگاه مهربون مامانم که انگار میخواست بهم بگه : عیبی نداره دخترم .. خوب کردی راستشو گفتی ... یادت باشه همیشه تو زندگیت راست بگی ...

بابا سعی میکرد بخنده و مرتب میگفت : باشه بابا .. قسمتمون نبود .. اما کاملاً معلوم بود که تو دلش خیلی نقشه ها کشیده بود واسه اون سکه طلایی ...

پ.ن : میگما ... پس این که میگن : " راستی کن که راستان رستند " ،  یعنی چی ؟

راستان همیشه پس گردنی میخورن ؟

........

دوستان خوب و عزیزم ... در شرایطی نیستم که بتونم مثل همیشه به کامنتهای سراسر لطف و محبت شما پاسخ بدم ... از تک تک شما عزیزان ممنونم  ... به بزرگواری خودتون ببخشید ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 0:21  توسط نگیــن شیــــراز | 

سلام دوستان خوبم ...

امیدوارم که حالتون خوب باشه و ملالی نداشته باشین غیر از دوری من ، که اونهم بسلامتی با این پست برطرف شده ، گرد ملال از چهره شما عزیزان زدوده شد ...

صفحه نظرات پست قبل رو خودتون شاهد بودین و میدونم که پیگیر این بحث داغ هم بودین ...

منم مثل شما خوندم ، اما از اونجاییکه دیروز و امروز مشغول پرستاری از بچه هام بودم که جفتشون با هم مریض شدن و هرکدوم بنوعی نیاز به مراقبت و توجه من داشتن ، پاسخ دادن به آقا رضای گرامی تا این لحظه به تاخیر افتاد ...

راستش وقتی نظرات ایشون رو خوندم دلم گرفت ، اول تصمیم گرفتم سکوت اختیار کنم و اصلاً نشنیده تلقی کنم ...

حتی چند نفر از دوستان عزیز هم ، با نظرات خصوصی خودشون ، اینو از من خواستن که با گذاشتن پست جدید ، یه جورایی پرونده این بحث نه چندان دلچسب رو مختومه اعلام کنم ...

اما از شما چه پنهان ، شب که خوابیدم ، جای همه دوستان خالی ، شیخ سعدی علیه الرحمه به خوابم تشریف آوردن و با صدایی رسا فرمودن :

نگین بانو .. ببم جان ! دو چیز طیره ی عقل است عسیسسم !

میدانی آن دو چیز کدام است ؟

من در نهایت تواضع و ادب و با صدایی لرزان عرض کردم : خیر یا شیخ ...  نمیدانم ...

ایشان نگاهی پر از ملاطفت به من انداختند و گفتند:

باشه حالا عیبی نداره ، اما سعی کن درس هر روز رو همون روز بخونی و کار امروز رو به فردا وامگذاری ...

از دیدن چهره متبسم و نگاه پر مهر ایشان ، چایی نخورده احساس دخترخالگی به من دست داد و پرسیدم :

آن دو چیز کدام است یا شیخ ؟ بگویید .. بگوییییییییید ...

شیخ با همان تبسم ملیح یواشکی لای کتابشان را باز کردند ( خودش هم نخونده بود شیطون )

و با صدای بلند خواندند :

دَم فرو بستن  ، به وقت گفتن و ...گفتن به وقت خاموشی ...

اینها را گفتند و هنوز کتاب را نبسته بودند که ساعت شماطه دار ، همان رشک خروس بی محل لاکردار ، زنگ زد و مرا برای دادن آنتی بیوتیک به فرزندم ، از آن رویای شیرین بیرون کشید ...

این شد که امروز حرف شیخ مصلح الدّین عزیز رو گوش کردم و اومدم که این بحث رو همینجا خاتمه بدم با اجازه دوستان گلم ...

اجازه بدین که مثل همیشه با زبون ساده و بی تکّلف خودم با شما صحبت کنم ...

استفاده از لحن فاخر به من احساس خفگی میده ... نه اینکه توان نوشتنش رو نداشته باشم ..

اما احساس کسی رو دارم که لباس زیبا و گرانبها اما تنگ و آزار دهنده ای پوشیده ...

من دلم میخواد نوشته هام مثل انشای بچه های دبستانی باشه ....

با ساده ترین اما روشن ترین کلمات  ...

آقا رضای گرامی سلام ... خوش اومدین ...

و اما بعدش !

دوستانی که تا بحال منو شناختن ، اینو خوب میدونن که من بهیچ وجه به خودم اجازه اهانت به احدالناسی رو نمیدم ... چه برسه اهانت به قوم عزیزی که نیمی از وجود خودم از اون قومه !

متأسف شدم .. خیلی زیاد .. نه از این بابت که کسی مخالف میل و ذائقه من حرفی زده ...

بلکه از این بابت که چرا کسی که ادعا میکنه دانش آموخته علم پیچیده روانشناسیه ، باید از عصبانی کردن دیگران خوشحال بشه ؟

( رجوع به کامنتی که در پاسخ به کسی که خیلی عصبانیه گذاشته بودین ) ...

به نظر شما این کمی عجیب نیست که کسی از عصبانی شدن دیگران احساس خوشحالی کنه ؟!!!!

فرموده بودین که اهانت بلد نیستین ... اما ظاهراً شکسته نفسی فرمودین !!

و این کمینه رو در نهایت بی انصافی ، مغرض ، خود شیرین و حتی خودباخته خطاب کردین ...

باور کنین منم بلد بودم با توجه به لحن صحبتهاتون ، شما رو با عناوینی ناپسند خطاب کنم اما این کار رو نکردم چون در مکتب پدر و مادر آگاه و فهیمی رشد کردم که اولین درسشون به من رعایت ادب و احترام به شخصیت دیگران بوده ...

شاید برای شما شنیدن این نکته جالب باشه که همین مطالب و سروده هایی که شما سرگرمی و غیر قابل اعتنا دونستین ، در نشریات مطرح کشور ، از جمله هفته نامه وزین گل آقا ، در زمان حیات اون مرحوم ، بچاپ رسیده و پیام پُر مهر شخص اوّل طنز این مملکت رو بهمراه قلم سبز گل آقایی برای من به ارمغان آورده ...

شاید بد نباشه بدونین همین وبلاگی که شما اینطور شمشیر از رو بسته در موردش قضاوت کردین ، کاندید صد وبلاگ برتر بانوان وبلاگ نویس بوده بدون اینکه من شخصاً در این مسابقه بزرگ شرکت کرده باشم ... میتونین صحّت این ادعا رو از طریق سایت پرشین بلاگ پیگیری کنین که ظاهراً آدم پیگیری هم هستین ..

اینا رو نمیگم که ادعایی کرده باشم ... که نه جوانم و جویای نام و شهرت ..

و نه حسرت به دل ِ برتر شدن و لوح تقدیر و هدایا و یادبودهایی با امضای بزرگان ادب این سرزمین ...

یک نکته برای من خیلی جالب بود و اون اینکه شما علیرغم بی ارزش بودن مطالب من  ، وقت گرانبهاتون رو صرف کردین و تمام آرشیو این وبلاگ رو مطالعه کردین به انضمام کامنتها و حتی پاسخهایی که من به کامنت دوستان دادم !

گلایه من از انتقاد شما نیست ، هرچند که انتقادتون رو هم بر حق نمیدونم و به شما اجازه نمیدم که اینطور یکجانبه و دور از انصاف در موردمطالب من و همینطور شخصیت من قضاوت کنین ...

گلایه من از لحن صحبت شماست ... از همون جمله اول ، موضع خصمانه  و جبهه گیری شما کاملاً برای همه مشهود بود ...

یک حالت تهاجمی و ستیزه جویی در یک گفتگو ، نمیتونه نتیجه مطلوب و دلخواهی رو عاید طرفین بحث کنه ... حتی اگر صحبتها به حق و مستدل و در خور تعمق باشه ...

این درست مثل اینه که شما برای گفتگو و تبادل نظر با شخصی ، در مورد یک موضوع خاص  ،

وارد خونه اون شخص بشین و قبل از هرچیز کشیده محکمی بیخ گوش صاحبخونه بخوابونین !!

و بعد هم انتظار داشته باشین که اون شخص روبروی شما بشینه و باب گفتگو رو با شما باز کنه ...

آقا رضای گرامی ...

من یه کمی تفاوت زبان و لهجه رو بلدم ...

منظور من از خوندن با لهجه ی ترکی ، لهجه ی شخص ترک زبانیه که میخواد به زبانی غیر از زبان مادری تکلم کنه ..

من با کمال افتخار زبان ( و نه گویش ) ترکی رو به بچه هام آموزش میدم ... با صبر و حوصله ... و اونها هم با علاقه و اشتیاق گوش میدن و یاد میگیرن ...

من با نهایت افتخار اعلام میکنم که مادرم آذری ، و زاده سرزمین پروین و شهریار ، و پدرم شیرازی و همشهری خواجه اهل راز و شیخ اجل سعدی شیرین سخن هستن و خودم زاده خاک پاک تبریز ...

حاصل این پیوند موفق ، دو فرزند پسر و ایضاً یک بانوی مغرض ِ خودباخته ی خود شیرین ، بنام نگین بانوئه ، که این روزها بدجوری از حقارت دنیای بعضیها خسته ست ... 

وقتی خسته از دنیای واقعی و آدمهای دور و برش ، به این کلبه مجازی پناه میاره ، میاد که دقایقی رو با آرامش و نشاط سپری کنه و روحیه بگیره که باز برگرده به همون دنیای واقعی با تمام زشتیها و کجرفتاریهاش ... 

نمیدونم چرا همیشه خوبها زودتر میرن ... چرا دست فلک ،گـُل وجود نازنینی مثل مرحوم صابری رو گلچین میکنه و به اون مجال نمیده که باب جدیدی رو که کم کم داشت کلنگ احداثش رو در مقوله طنز به زمین میزد ، باز کنه ...

مقوله ای با عنوان " شوخی با آیات قرآن " ... بله درست شنیدین دوست عزیز ..

شوخی با آیات قرآن ، که من فکر میکنم ارزش و اهمیتش یکی دو درجه (!) بالاتر از شوخی کردن با یک قوم و یک قشر خاص باشه ...

این یعنی شوخی با خدا ... خدایی که شما منو بخاطر گاف خوندن قافهای قرآنش متهم به مسخره کردن مسلمانان شیعه (!) کردین و اسلام و علی الخصوص شیعه  رو بشدت در خطر دیدین !!

شما همینجا هم از مرز بندی غافل نشدین دوست عزیز ...

میشه بپرسم قرآن عزیزان "غیرشیعه" در کدوم چاپخونه زیر چاپه که هنوز به بازار نیومده ؟!!

لحن تهدید آمیز شما هم برام جالب بود که :

اگر از این ببعد از خودم و شاهکارهایم (؟؟!!) نوشتم که هیچ ، در غیر اینصورت باید منتظر پاسخهای مستدل تر و آبدار تر (!!) شما باشم !

من غیر از آب گل آلودی که به فرصت طلبان فرصت صید ماهی از اون آب گل آلود رو میده ، "آب" دیگه ای در پاسخهای شما ندیدم قربان !

شما از موضع کدوم قدرت اینطور انگشت تهدیدتون رو سمت من نشانه رفتین آقای محترم ؟

شاید اگه یکی از دانش آموزان شما بودم ، بشدت خوف میکردم از لحن شما و تهدید شما ..

اما خوب .. نه شما دبیر روانشناسی من هستین و نه من دانش آموز کودن و لژنشین کلاس شما !!

نوشته بودین که اینا رو فقط مینویسین که رفع شبهه کنین .. کدوم شبهه ؟ آیا کسی اینجا از شک و شبهه ای صحبت کرده بود که شما خودتون رو موظف به رفع شبهه دونستین ؟!!

ببخشین که اینو میگم ... اما این لحن گفتار شما ، برای کسی که ادعای تحصیلات و مطالعه داره ، به هیچ عنوان لحن پسندیده ای نیست ...

این تنها نظر من نیست .. از نوشته های دوستان هم کاملا پیداست ...

راستی ... حتی اگر پای مطالبتون امضای " دبیر روانشناسی " رو هم نمیذاشتین ، چیزی از ارزش مدرک تحصیلی شما کم نمیشد دوست عزیز ...

آقا رضای گرامی .. باور کنین هدف من اهانت به شما نیست ...

من همینقدر که کامنتهای شما رو حذف نکردم و علیرغم اهانت شما ، اجازه دادم این بحث رو در کلبه صمیمی و بی ریای من مطرح کنید خیلی سعه صدر بخرج دادم ...

حذف نوشته های شما ، برای من ، تنها با یک کلیک ساده ممکن بود ...

اما این کارو نکردم چون نخواستم متهم به این بشم که نظرات مخالف رو بر نمی تابم و طاقت شنیدن صحبتهایی خلاف میل و ذائقه خودم رو ندارم ..

اهانتهای آشکار شما رو تحمل کردم ، اما فقط برای همین یک بار ... و نه بیشتر ...

میتونم از این ببعد برای صفحه نظراتم تأییدیه بذارم ..

اما این کار رو نمیکنم چون در آخرین کامنتی که از شما ثبت شده ، دیدم که خودتون تشخیص دادین  بیشتر از این نباید به من زحمت بدین !

اما شما مزاحم نیستین ... شاید باور نکنین اما اینو کاملاً جدی میگم ...

خداییش اینو هم باید اعتراف کنم ، اینکه از ادامه بحث صرف نظر کردین و نخواستین که جوّ دوستانه اینجا رو مخدوش کنین ، کمی قضاوت منو نسبت به شما تعدیل کرد ...

اینکه برای اینجا و دوستان عزیز من و ارتباط صمیمانه و نزدیک ما ، ارزش و احترام قائل هستین ...

شما مراحمین آقا رضای گرامی ... زحمتی نیست حضور شما در کلبه مجازی من ...

مثل همه دوستان دیگه ، از اومدن شما هم خوشحال میشم ...

فقط یه نصیحت خواهرانه بهتون میکنم و اون اینکه لحن گفتارتون رو کمی تغییر بدین .. کمی ملایم تر و دوستانه تر ...

اگر چاشنی انصاف رو هم به لحن ملایم اضافه کنین که دیگه فبها المراد ...

این توضیح رو هم لازمه بدم که : من هیچ نیازی به عذرخواهی از هیچکس نمیبینم ..

آدم متکبّر و یکدنده ای نیستم ، اما همونطور که یاد گرفتم در مقابل خطایی که مرتکب میشم ، با شهامت بایستم و در نهایت فروتنی عذرخواهی کنم ، همونطور هم یاد گرفتم که خطا نکرده ، از کسی عذرخواهی نکنم ، چرا که عذرخواهی بی اونکه خطایی مرتکب شده باشی ، بنوعی صحه گذاشتن بر انجام خطا ست ...

آقا رضا ...

من فکر میکنم شما اینقدر هم که نشون میدین تلخ نیستین ... لااقل برداشت من اینطوره ...

چایی سماور نفتی من همیشه براهه ... کام تلختون رو شیرین کنین با یک دیشلمه از دست خواهر

مجازیتون که براتون اول سلامتی و بعد از اونهم سعه صدر آرزو داره ...

در خاتمه از تمام دوستانی که با نوشته هاشون از من پشتیبانی کردن یعنی همون موافقین ، مخالفین ، مخافقین (!) ( یعنی کسانی که طرفدار قانون یکی به نعل یکی به میخ هستن ) ، نودال ، امپکس ، اتحادیه صنف کله خران و کله پزان ( یعنی اونایی که کله رو میخرن بعد میپزن ) ، نور ،صدا ، گروه سرود مهد کودک خورشید ، دکور ، واحد دوبلاژ ، نیروی انتظامی تهران بزرگ ، و کلیه پرسنل زحمت کش پشت صحنه ، تشکر و قدردانی مینمایم ...

ظرف یکی دو روز آینده ، با پست جدید ، رنگ و لعاب تازه ای به در و دیوار اینجا خواهم زد عزیزان ...

البته بشرط حیات .. و همینطور بهبودی حال دختر گلم و پسرک شیرین زبونم ...

فعلاً برای نظرات این پست تاییدیه نمیذارم دوستان ...

چون اطمینان دارم که نه آقا رضای عزیز و نه هیچکدوم از دوستان مایل نیستن که این بحث بیشتر از این ادامه پیدا کنه ...

اما اگه بحث ادامه پیدا کنه ، به ناچار این کار رو خواهم کرد ...

ارادتمند همه شما عزیزان ... حتی آقا رضای گرامی ... نگین ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 16:22  توسط نگیــن شیــــراز | 

سلام عزیزان ...

اول از همه اجازه بدین از لطفی که در پست قبلی نسبت به من داشتین ، تشکر کنم .. شما همه تون واقعا منو شرمنده کردین .. من دلم به حضور شماها خوشه ... اینه که برای من مهمّه .. حضور شماها .. و دیگر هیچ !

اما خوب میبینین که منم قدر محبتهای شما رو میدونم  و زود بزود این وبلاگ رو بروز میکنم ... بازم از اینهمه لطف و محبت ممنونم دوستان گلم ...

از اونجاییکه من هر وقت نیّت میکنم ، یه پست مختصر (!) بنویسم ، آخرش میشه یه طومار ، اینه که با اجازه شما بی مقدمه میرم سراغ افسون !!

دوست بسیار گلی دارم بنام افسون .. ترک زبانه .. اهل زنجان و ساکن شیراز ... معلمه ... با اینکه سالهاست ساکن شیرازه اما همچنان بر لهجه شیرین ترکی اش اصرار داره !!

هربار که داریم با هم صحبت میکنیم سر بسرش میذارم و میگم افسون جان ، مرگ ِ من ، وقتی بیکار میشی برو بشین جلوی آیینه و یه کمی با خودت فارسی حرف بزن !!

اونم همیشه میخنده و میگه : تو اصالت نداري !! تو لهجه ت شده عين شيرازيا ..

وَجَرنه من همون تُرچ اصیل و  فابریچی چه بودم هستم !!!

( وگرنه من همون ترك اصیل و  فابريكي كه بودم هستم ـ مترجم ) !!

اين افسون خانم ما ، يه همسر خيلي آقا و خیلی فهميده داره كه من اينجا اسمش رو ميذارم رضا .. آقا رضا هم ترکه .. ترک تبریز ... و البته چون چاره ای غیر از زندگی کردن با افسون نداره ، ساکن شیراز !

اين آقا رضاي ما ، ماشاالله خيلي قد رشيدي داره ... از اون قد بلندهايي كه هرجا وارد ميشه بايد سرش رو خم كنه كه به بالاي در نخوره ! لامپ كه ميخواد عوض كنه  نياز به صندلي نداره ...

خوب ، قد بلندي كه بخودي خودش بد نيست اما اين آقا رضا بنده خدا از فرط بلندي قد ، دچار خميدگي

پشت شده كه در لفظ عامیانه بهش ميگيم "قوز" !

يه روزي اين افسون خانم ما تصميم ميگيره بره واسه همسر عزیز و رشیدش قوز بند بخره ...

آقا وارد فروشگاه لوازم پزشكي ميشه و ميره سراغ ويترين ... هرچي نگاه ميكنه اثري از قوزبند نميبينه..

و از اونجاييكه هنوز "قندون"  رو "گندون"  تلفّظ ميكنه ، روش نميشه از فروشنده بپرسه كه :

ببخشين جناب ... "قوز بند"  دارين ؟!!!

آقا خلاصه هي اين پا اون پا ميكنه و چشم ميگردونه كه شايد يه گوشه كناري ، یه قوزبند ببينه و مجبور نباشه اسمش رو واسه فروشنده تكرار كنه ... اما دريغ از حتي يه دونه قوز بند !! نامردا !!

بالاخره ميبينه انگار چاره اي نيست و بايد يه جوري به فروشنده حالي كنه كه چي ميخواد ..

ميره سراغ آقاهه ! و ميگه ببخشين آقا .. اين آگايوني ( آقایونی ) که گدشون ( قدشون ) خیلی بلنده بعد پشتشون خمیده میشه یه چیزی میبندن که اون خمید ِجی ( خمیدگی ) برطرف بشه .. از اونا دارین ؟

و توی دلش یه عالمه نذر و نیاز میکنه که فروشنده منظورش رو بفهمه !

فروشنده یه فکری میکنه و میگه : آهان خانوم فهمیدم ... شما قوز بند میخواین ؟

و افسون از شدت خوشحالی و شعف از اینکه نخواسته اسمش رو بگه ، تقریباً داد میزنه :

آآآآآآآآآآآره .... گ . و . ز بند میخوااااااااااام !!!!!!

ـــــــــــــ

یه بار وقتی زنگ تفریح ، معلمها توی دفتر مدرسه جمع میشن واسه استراحت ، خانم مدیر مدرسه شون از معلمهاش میخواد که واسه کلاسهاشون اسم انتخاب کنن ..

و میگه که از بین اسامی گلها ، به سلیقه خودتون اسم یه گل رو واسه کلاستون انتخاب کنین ..

افسون عزیز دل من ، برمیداره صاااااااااااف اسم کلاسشو میذاره " شقایق " !!!

بعد هم با صدای بلند اعلام میکنه : خانم مدیر من اسم کلاسمو گذاشتم " چِلاس ِ شَگایگ " !!!

مدیر که فقط من و خدا میتونیم بفهمیم چه زوووووری زده که جلوی خنده شو بگیره ، با لحن آروم و شمرده ای میگه : خانم فلانی ، نمیشه یه اسم قشنگتر انتخاب کنی ؟

افسون خانوم هم لجبازانه اصرار میکنه که  : نخیرم !  مَجه شگایگ گــَـشَنگ نیست ؟؟

خلاصه شاهدان عینی نقل میکنن که یکی دو ماه طول میکشه تا بچه های کلاسش بفهمن اسم کلاسشون شقایقه !!

.........

افسون میگه وقتی میخوام به بچه ها دیکته بگم ، مثلا میگم بنویسین قیف ، یکی مینویسه قیف ، یکی مینویسه گیف ، یکی مینویسه لیف ، یکی مینویسه کیف ، منم به همشون نمره میدم چون میدونم اشکال از فرستنده ست !!

..........

حالا همه اینا رو گفتم که کمی با افسون عزیز من و لهجه شیرین تُرکیش آشنا بشین که بریم سر اصل مطلب !!

.........

یه روز که طبق معمول ِ زنگهای تفریح ، معلمها دور هم جمع شده بودن و چایی و بیسکویت میخوردن ، افسون با صدای بلند به همکاراش میگه :

خانوما گوش بدین ، من یه پسر خاله دارم گازیه ... یه کمی سنش بالاست ولی خیلی پسر خوبیه ... یه دختر خوب میخواد از یه خانواده اصیل .. به زیبایی چهره اهمیت میده .. اما خانواده براش مهمتره .. میخواد که دختره تحصیلکرده و شاغل باشه ... کدبانو و خونه دار باشه ... و اگه قرار باشه که یه زمانی واسه زندگی بخواد بره زنجان ، اعتراض و شکایتی نداشته باشه ..

حالا تو رو خدا اگه توی فامیل یا آشناهاتون یه همچین دختری با چنین مشخصاتی سراغ داشتین منو بی خبر نذارین ...

آقا این طفلک هی میگفته ، هی همکاراش زیر زیر میخندیدن و در گوشی پچ پچ میکردن !!

آخر یکیشون طاقت نمیاره و با اخمهای در هم کشیده میگه :

واااااااا .. خانم فلانی ؟ دلت خوشه ها ...

پسره شغل درست و حسابی که نداره ... گازی که هست ، سنش هم که بالا هست ، دختر رو هم که میخواد ببره غربت ، پس دیگه اینهمه شرط و شروط تعیین کردنش چیه ؟ مردم چقدر پر توقع شدن این روزا !

خوبه والللللللللا !!!

طفلک افسون که تازه متوجه شده بود بازم داره چوب لهجه شیرینش رو میخوره ، گش گش ( غش غش ) میخنده و میگه :

واااااااااااااای نه .. اشتباه نکنین .. گازی که نه .. بابا ... گااااااازی !!

نه از این گازیا که چپسول ( کپسول ) گاز پخش میکنن که !!

بابا گازززززززی  .. همون گازززززی که گانون بلده !!!

.......

پ.ن : دوستان ، یه کتاب فال بدستم رسیده توووووووووپ !!

کافیه شما فقط رنگ چشمها و شماره کفش و مارک خمیر دندونتون رو بگین تا من براتون فال بگیرم ..

بشتابید که غفلت موجب پشیمانی است !!!

چیه خوب ؟؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 11:52  توسط نگیــن شیــــراز | 

سلام دوستان گلم ...

امروز یه کامنت خصوصی داشتم به این مضمون که :

" سلام نگین جااااااااااااان !! چطوری خانوم خانووووما ؟!! خوبی عسسسسیسسسم ؟!!

( اما به محض اینکه اخمهای در هم کشیده منو دید و از چهره ام خوند که : شما بفرما چایی دوم !! خودشو جمع و جور کرد و ادامه داد ) :

"وبلاگ شما جزو صد وبلاگ برتر بانوان وب نویس انتخاب شده و روز ۲۱ مهر برای شرکت در جشن ، حضور بهم رسانید .. کجا ؟ تهران بزرگ " ! 

خیلی بسیار زیاد تعجب کردم راستش !

همونطوریکه شما عزیزان هم میدونین ، من اصلاً شرکت نکرده بودم در این مسابقه ...

از شما چه پنهان که شک کردم نکنه یکی شیطون تر از خودم منو گذاشته سر کار !!!

( نگاه بچّه اطلاعاتیه دیگه ! به همه چیز بدبین باش مگر اینکه عکسش ثابت بشه ) !

زنگ زدم به شماره ای که داده بودن .. یه خانم خیلی جنتلمن (!) گوشی رو برداشت که از حرف زدنش پیدا بود کاملاً بی گناهه بنده خدا ! یعنی لحنش اصلا لحن ِ  "سرکار گذاشتانه"  نبود !

خدمت ایشون سلام عرض کردم و ضمن متشکرات فراوان و سپاس بی قیاس و ایضاً عذرخواهی از اینکه من ساکن شیراز هستم و بُعد مسافت ، اجازه حضور در جمع دوستان رو به من نمیده ، از ایشون پرسیدم که حالا اون لیست صد وبلاگ برتر رو کجا میتونم پیدا کنم ؟

ایشون هم در نهایت ملاحت و با خنده ای نمکین که شاعر میفرماید :

" من فدای تو .. بجای همه گلها تو بخند " که دل من یکی آب شد خدا به داد دل حاج آقاشون برسه !!

فرمودن : تا روز ۲۱ مهر ، از اعلام نتایج اکیداً خودداری خواهیم کرد !! اینطوری لطفش بیشتره ...

بعد من به ایشون گفتم که من مستاُجر حاج پرشین نیستما ! من قراردادم با کبلائی بلاگفا ست !

ایشون بازم یکی از اون خنده های قشنگشون رو تحویل دادن که :

فرقی نمیکنه خانومی .. اونش مهم نیست ... شما هرکجا که باشی عزیز دل ما بیدی !!

حالا یه مشکل اساسی که واسه من پیش اومده اینه بچّه ها :

هرچی تلاش میکنم حس برتر بودن رو احساس کنم ، نمیشه .. نمیتونم !!

.......

یه خاطره که بی ارتباط با پست امروز نیست براتون بگم ؟ باشه میگم !

علی پسرکم وقتی پارسال مرحله اول تیزهوشان قبول شد ، خیلی توی مدرسه به به و چه چه نثارمون میکردن ... چه خودش ... چه من که مادرش بودم ..

هروقت کاری پیش میومد و میرفتم مدرسه ، مادرهای دیگه حتی از کلاسهای دیگه میومدن کنارم که :

وای شما مادر فلانی هستین ؟ وای چه پسری .. خدا ببخشه بهتون .. تبریک میگم ..

و خلاصه کلی از این صحبتها ...

بعد علی که حسابی جوّ گیر شده بود ، یه روز که اومد خونه ، بدو بدو اومد سراغم که :

مامان مامان ماماااااااااااان من یه فکری کردم !! میگم چطوره بعد از امتحانات ، پیرهن های فرم مدرسه مو امضاء کنم بدم بچه ها ؟!!!!!!

پ.ن : ارتباط خاطره رو با پست اشتباه نکنین عزیزان .. من سوات امضا کردن ندارم ماااااادر !

در ضمن ... پیرهن فرم هم ندارم !

.......

بعد الطنزیم : آهاااااااااان .. من تازه فهیمدم چی به چیه !! من تازه دو زاریم دیلیننننننننگ اَند فیلینننننننگ نمود !!!

ماها نامزد انتخابات هستیم ... کاندید شدیم .. نه اینکه برتر شدیم !!!!!

آآآآآآآآآخ که آدم تو شیلنگ شنا کنه اما ضایع نشه

یکی نیست به این نگین بانو بگه آخه زن ! تو که جنبه نداری چرا زودی میپری هوار میکشی آخه ؟!!

( از استفاده کردن از شکلک در پست هام و همینطور در پاسخ به کامنتها خوشم نمیاد .. اما خدائیش این شکلک خندون جاش اینجا نبود ؟ ) !!!

ولی بی شوخی وقتی فهمیدم قضیه چیه ، یه دل سیرررررررر خندیدم !!

اصلاً چه اشکالی داره ؟ اگه این پست واسه شماها جوکه ، واسه من میشه خاطره !!!

اطلاعیه : به چند نفر ماله کار با سابقه جهت ماله کشی ِ ضایع شدن ِ نگین بانو نیازمندیم ..

( بومی گُزینی که رو شاخشه ) !!

.......

 پ.ن : مگه ما چیمون از کاندیداهای دیگه کمتره ؟؟ حالا که کاندید شدیم چرا تبلیغات نکنیم ؟!!

فلذا در همین راستا :

خواهران .. برادران ایمانی !

من آآآآآآآآآنم که رُستمممم بُـــوَد پهلـــوان ...

در صورتیکه من انتخاب شوم ، سرتاسر بلاگشهر را یک شبه آسفالت نموده و سوراخهای فیلتر ها را بحدی گشاد خواهم کرد که خلق الله ( از وزن ۲۰ کیلو الی تا ۲۲۰ کیلو ) بدون تحمل کوچکترین  فشاری از آن عبور کنند ... بی آنکه حتی کوچکترین خراشی بر تن و بدن نازنینشان وارد شود .. ( در صورت ایجاد خراش چسب زخم مجانی در اختیار عزیزان قرار خواهد گرفت ) ...

اگر من انتخاب شوم  ، به جای این صُــوَر قبیحه ( بوسه و قلب تپنده و اینا ) که در کامنت دانی از آنها استفاده میشود ، شکلکهایی محجبه و با ایمان و خداپسندانه نصب خواهم نمود جهت حفظ و اشاعه ارزشهای زن در اسلام ... (عین همون مادر تازه ، روی بیسکویت های مادر) ...

اگر من انتخاب شوم ، تا بیست قرن آینده ، فرزندان مستاُجرین بلاگشهر را از طریق سهمیه و بدون در نظر گرفتن رتبه کنکور ، در یکی از رشته های پزشکی یا رشته های مرتبط سه سوت در دانشگاههای سراسری ثبت نام خواهم نمود ... قد کوتاه ها نیمکت اول .. قد بلند ها لُــج ( لـــژ ) ...

اگر من انتخاب شوم ، به روز شدن وبلاگ شما را به تمام مردم زمین ( و بلکه زیر زمین ) ، بطریق ارسال اس. ام. اس یا همان پیامک خودمان اطلاع رسانی خواهم کرد ...

اگر من انتخاب شوم ، به هر کسی که با رأی خویش ، دل ما را  بدست آورده ، سمرقند و بخارا را بخشایش نموده ، سند منگوله دار آن را نیز در پاکتی پلمپ شده تقدیم ایشان خواهم کرد ...

خلاصه که اگر من انتخاب شوم ، نگو بلاگشهر .. بگو کویت  ! کور شم اگه دروغ بگم !

و من الله توقیف ... الاحقر کمینه تُرک شیرازی نگین بانو ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 14:1  توسط نگیــن شیــــراز | 
من می روم .. من می روم .. زار و پریشـــان می روم

مادر حلالم کن که من ... با چشــــــم گریان می روم

با هر که بد کردم بگـــــــــو .. باشد حلالم دِیــــــن ِ او

با لُنج ِ آویزان .. ببین .. چــون نونهالان مـــــــــی روم !

کفشــــــــــــم زده پای مرا .. افزوده غمهــــــــای مرا

از این سبب چون کانگورو .. افتان و خیزان می روم !

گــــــویا تو پنـــــداری که من .. بهر  ِ نبردی تن به تن

با رستم روئینه تن .. رو ســــــــــوی میدان می روم

جانا غلــــــــط پنداشتی .. من مــــرد میدان نیستم

بهر  ِ خــــــــــرید ِ منزلی نُقلــــــی و ارزان می روم !

پولی از این .. قرضی از آن .. هـــم با فروش مبلمان

زیر فشــــــــار  ِ وام با .. سود ِ فـــــــــراوان می روم

دلّال با صــــــدها کَــلَک .. یک لانه موش ِ با نمــــک

خواهد که بفروشد به من .. زانرو هراسان می روم

منزل نشــــــــد پیدا ولی .. این دستگیر  ِ بنده شد

در منزلی نُقلی .. یقین .. نزد خمــوشان می روم !

.....

دوستان گلم سلام ...

شعر بالا رو نوشتم و پست کردم ... بعد که خودم یه نگاه به این پست کردم دیدم چه پست بی روح و بی نمکی شد خداییش !

نمیدونم .. چطوری بگم ؟ مثل غذای بی چاشنی .. مثل داماد بی کراوات ! این شد که تصمیم گرفتم چاشنی زیر رو بهش اضافه کنم .. امیدوارم خوشتون بیاد ...

.......

دوستان قدیمی میدونن که من یه پسر یازده ساله دارم که جونم به جونش بسته .. اسمش علیه .. خیلی هم آقا و شیرین زبونه ...

ایضاً دوستان قدیمی میدونن که من بشدت عاشق حل کردن جدول هستم و یکی از بهترین سرگرمیهای

من حل کردن جدوله ... از جدول مجله رشد دبستان بچه هام گرفته تا پنج ستاره های کتیبه ...

این پسرک نازنین من خیلی اصرار داره که وقتی من جدول حل میکنم بیاد کنارم بشینه و کمکم کنه ...

نمیدونین چه لذتی داره وقتی داره فکر میکنه که جواب منو بده ...

این یه خاطره ست مربوط به زمانیکه هفت هشت سالش بود و یه شب سرد زمستونی کنار هم نشسته بودیم و داشتیم مادر پسری جدول حل میکردیم ... این توضیح رو هم بدم که من دو تا برادر دارم که اینجا اسمشون رو میذارم نوید و حمید ...

.......

علی : مامان داری چیکار میکنی ؟ 

من : میبینی که مامان جان  .. دارم جدول حل میکنم ..

علی : به منم بگو تا کمکت کنم ..

من : باشه مامانی ... صبر کن یه آسونش رو انتخاب کنم ...

علی با اعتماد به نفس کامل : نه .. آسونش نه ! سختشو بپرس .. بلدم ....

من : خوب باشه .. اینم سختش ... صبر کن ببینممممم .. آهااااان .. پیدا کردم ... بگو ببینم .. برادر  ِ مادر چی میشه ؟ ( دایی )

علی : یعنی چی ؟!!

من : ببین عزیزم .. مثلاً (!)  من مادرت هستم دیگه .. خوب ؟

علی : آره خوب ... هستی ...  

من : آفرین ... اونوقت برادر  ِ من میشه کی ِ تو ؟

علی با شوق و ذوق فراوون : میشه دایی نوید !! 

من : نه .. نه ... دایی نوید نه ... دایی نوید نه ...  ببین مامانی ....

علی : آهان فهمیدم ... فهمیدم ...  دایی حمید !!

من با کمی تا قسمتی دندان قروچه : نه عزیز دلم .. ببین .. اصلاً دایی نوید و دایی حمید رو ول کن !!

علی با نگاهی مظلومانه : خوب من که غیر از اینا دیگه دایی ندارم مامان !!!!

من با اندکی خشانت : بابا جان اصلاً کاری به دایی های خودت نداشته باش .. وووووول کن !

علی : خوب پس چیکار کنم ؟! خودت میپرسی خوب !!

من : لا اله الا الله  !! بابا جان ! در مورد بچه های دیگه فکر کن ... اصلا خودتو دایی هاتو بی خیال شو !

علی با حالتی حق به جانب و نگاهی عاقل اندر سفیه :

ماماااااااااان ؟ چه سوالهایی میپرسیا !! من از کجا بدونم اسم دایی بچه های دیگه چیه آخه ؟!!!!!

من : با فشار خونی که کم کم داره محفظه جیوه (!) رو میترکونه : علی جااااااااااان ؟ عزیززززززززم ؟

تو درس و مشق نداری مامان ؟؟؟؟؟؟

علی با رنجش در حالیکه داره میره توی اتاقش : چرا ندارم ؟ خیلی هم دارم .. گفتم اول بیام به تو کمک کنم (!) جدولت رو حل کنی بعد برم سر درس و مشقم !!!

من در حالیکه کارخونه قند مرودشت تو دلم آب میشه !:

ای الهههههههی دور خودت و اون قهر کردنت بگردم من  .. نرو .. نرو عسلکم .. چایی میخوری بریزم برات ؟

علی با خنده نخودی ! : آآآآآآره میخورم ... چهار تا قند هم میخواما  !! راستی مامان ؟ بالاخره جواب جدول چی میشه ؟ دایی نوید یا دایی حمید ؟؟؟!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 0:50  توسط نگیــن شیــــراز | 

سلام بچه ها ...

اول از همه عيدتون مبارك و طاعات و عبادات شما قبول درگاه حق ...
بعدشم اجازه بدين يكراست برم سر اصل مطلب ...

در واقع يه اعتراف !! ميدونم كه روز اعتراف يكشنبه هاست اما خوب من چه چيزم به همگان مانند است كه اعترافم باشد ؟!

بچه ها .. آخ كه چقدر گفتنش سخته !! ميخوام بگم پست قبلي يه جور شيطنت بود ! يه شيطنت واسه اينكه يه تنوعي در پست هاي اين وبلاگ بوجود آورده باشم ... آخه احساس میکردم مطالب خیلی یکنواخت و خسته کننده شده ... گفتم بیام یه تحولی (!) ایجاد کنم خیر سرم !

اما بعد كه اومدم و نظرات دوستان رو ديدم .. وقتي ديدم با چه صداقتي اومدين و رنگ و ميوه مورد علاقه و ماه تولدتون رو نوشتين يه جورايي دچار عذاب وجدان شدم !!

بذارين اينطوري بگم براتون ... آخ چه سخته گفتنش بخدا ... من ميخواستم با اين شيطنت يه شادي و نشاطي به شماها بدم ..

به خدا نيّتم خير بود ! مثلا قصد داشتم اگه عزيزي اومده برام نوشته كه رنگ مورد علاقه من صورتيه و ميوه مورد علاقه ام هلو و ماه تولدم مثلا شهريور .. در جوابش بنويسم كه من فال شما رو گرفتم .. شما بانويي (‌يا آقايي ) هستيد كه ميوه مورد علاقه شما هلو و رنگ دلخواهتون صورتيه .. به احتمال خيلي قوي شهريور ماه هم بدنيا اومدين !!

عصباني نشين تو رو خدا .. گفتم كه ... قصدم خداي نكرده بي احترامي به كسي نبود خدا ميدونه ..
آخه عزيزي كه مجبور شدم يواشكي بهش بگم كه اين پست يه شيطنته برام نوشت كه تو اينجوري دوستان رو از خودت ميرنجوني ...

حالا واقعا از من رنجيدين بچه ها ؟ نه خداييش به دل گرفتين ؟
بابا بخدا من فكر كردم ديگه با من و شيطنت هاي من آشنا شدين !!

گفتم حالا همتون ميخندين و ميگين بروووووو نگين بانو .. بروووووو... ما ديگه دستتو خونديم .. ديگه حناي تو پيش ما رنگي نداره خانم .. اما ديدم نه .. انگار هنوز اونطور كه بايد با شيطنت هاي من آشنايي ندارين !!

بخدا هر پستي كه قبل از این پست ميذاشتم وقتي ميومدم ميديدم نظرات شما اضافه شده كلي ذوق ميكردم ...خيلي خوشحال ميشدم وقتي نظراتتون رو ميديدم ...

اما اين پست يه طور ديگه بود ... وقتي ميديدم اومدين و رنگ و ميوه و ماه تولدتون رو نوشتين و بعضي هاتون بي صبرانه منتظر فال بودين انگار باري كه روي دوشم بود سنگين تر ميشد !
اين شد كه امشب با وجود همه گرفتاريها اومدم براتون اعتراف كنم ...
تورو خدا از من دلگير نباشين ... من خودم بجاي شما خودم رو تنبيه كردم !

وقتي اينهمه صداقت و محبت و احترام شما رو ديدم به خودم گفتم : آهاي نگين خانوم ! دوستان گلي خدا نصيبت كرده كه تورو خاله و ماماني و همشيره خطاب ميكنن ... تو رو بانو و گلبانو خطاب ميكنن .. پيدا و پنهان ميان حالت رو ميپرسن و اجازه نميدن تنها بموني ...

اين كاري كه كردي اسمش ديگه شيطنت نيست .. بي انصافيه ... يه بي انصافي آشكار ...
اونم نسبت به كساني كه اينقدر تو رو دوست دارن و برات ارزش و احترام قائل هستن ...
بهرحال تصميم گرفتم براتون فال بگيرم .. واقعاً فال بگيرم !
اما نه از روي كتاب خيالي كه هرگز بدستم نرسيده !!

تصميم گرفتم وقت بذارم و براي تك تك عزيزاني كه اومدن و كامنت گذاشتن فال حافظ بگيرم ...
به نيابت همه شما فاتحه اي براي روح پاك خواجه بفرستم ..
چشمامو ببندم و با خلوص نيت از جانب شما نيت كنم ...
خواجه رو قسم بدم به شاخه نباتش و به حق قرآني كه در سينه داره ...
و فال تك تك شما رو براتون زير نظرات ارزشمندتون بنويسم ...

گرچه قصد من خداي نكرده هرگز بي احترامي نبوده و نيست ...
اما بهرحال اگه عزيزي از عزيزانم از من رنجيده خاطر شده من اينجا رسماً ازش عذرخواهي ميكنم ...

فردا صبح اگه زنده موندم ميام ميشينم اينجا و براي تك تك شما عزيزان دست به دامن خواجه ميشم ...
فقط بخاطر مجال اندك ، من مطلع غزل رو براتون مينويسم زحمت پيدا كردن و خوندن غزل با خودتون ..
تعبيرش رو هم از روي همون فالنامه براتون كلمه به كلمه مينويسم ...

اميدوارم از من چيزي به دل نگرفته باشين ...
ميدونين كه برام عزيز هستين ...

آآآآآآخي .. حالا حس ميكنم سبك شدم ... قول نميدم كه ديگه از اين شوخيها نكنم !! ولي قول ميدم كه كمي دامنه شيطنت هامو محدود تر كنم !!
اصلا شما فكر كنين اينجا شهر بازي بلاگشهره !

مگه نه اينكه هر شهري واسه خودش يه شهر بازي داره ؟
خوب بلاگشهر هم يه شهر بازي داره كه خونه پري سيماست !!
وگرنه تا دلتون بخواد سايت طنز و فكاهي وجود داره كه من انگشت كوچيكه شون هم بحساب نميام !

پس چي شد ؟ آفرين ! اينجا شهر بازي بلاگشهره  كه صاحبش هم به شدت علاقمند به پخش انرژي مثبت بين ساكنين بلاگشهره ...

آخي .. داداش كوچيكم اگه اينجا بود ميگفت : نگين جان .. عسيسم !! جارو برقي رو هم هر ده دقيقه يه بار خاموش ميكنن كه خنك بشه !! چقدر حرف ميزني تو بشر ؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 23:35  توسط نگیــن شیــــراز | 
ميخواستم بازم جمله سازي بذارم !!

آهان اول سلام !

بعد بخودم گفتم خجالت بكش نگين خانوم ! درسته شما سفره رو كه پهن ميكني ، حتي اگه نون و ماست هم توش بذاري ، دوستان ميان با اشتها و لذت تمام ميخورن و صد بار هم ميگن : دست شما درد نكنه نگين بانو ...

اما اين دليل نميشه كه شما همش نون و ماست به خورد مردم بدي كه !

يه جورايي همون در ِ ديزي و  cat shame  و اینا !

این شد که جمله سازی رو گذاشتم واسه پست های آینده و امشب میخوام فالتون رو بگیرم !

کف دستتون رو بدین به من ... یعنی دستتون رو باز کنین و بذارین کف دست من ...

خانما بدون دستکش ، آقایون با دستکش پلیز !

خوب ... جونم براتون بگه عزیزان که همین چند روز پیش ، یه کتاب فال بدستم رسید از دوست بسیار عزیزی که خیلی فالنامه جالب و با نمکیه ...

به این ترتیب که شما رنگ مورد علاقه .. میوه مورد علاقه  و ماهی رو که در اون ماه متولد شدین ، به من میگین ، بعد من فالتون رو تک تک از توی کتاب پیدا میکنم و براتون در پاسخ نظراتتون مینویسم ...

خداییش کار سختیه ... اما من انجامش میدم ... میدونین که میتونم ...

پس یادتون نره ... رنگ مورد علاقه ... میوه مورد علاقه ... کدوم ماه بدنیا اومدین ...

.......

پ.ن : میگم حکایت این پست قبلی ما هم شد حکایت " خوشگلا باید برقصن " !!

یادتونه وقتی این آهنگ خیلی بازارش داغ بود ، توی هر مجلس جشنی که وارد میشدی و این آهنگ پخش میشد ، همه خودشونو موظف میدونستن که پاشن بیان وسط ؟!!  که ثابت کنن خوشگلن و باید برقصن ؟!! که بشریت به قهقرا میره اگه اونا نرقصن ؟!

من توی پست قبلی گفتم دوستان با سه کلمه بی نقطه جمله بسازن ولی عزیزانی که طبع شعر دارن به جای جمله سازی یکی دو بیت شعر بگن که درش سه کلمه بی نقطه باشه ..

بعد دیدم به به !! همه خوشگلا اومدن وسط !!!

شما که از شوخی های من دلگیر نمیشین ؟ میشین ؟ قدم همه تون روی چشم من جا داره ..

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 21:42  توسط نگیــن شیــــراز | 
سلام دوستان عزیز و باوفای من ...

این پست بازم جمله سازیه ... اما خیلی آسون تر از جمله سازی دفعه قبلیه ....

درست مثل این که بخواین آب بابا بنویسین ... جمله سازی به این ترتیبه :

سه کلمه بی نقطه انتخاب کنین .. بعد اون سه کلمه رو در یک جمله بکار ببرین ....

توی جمله اگه نقطه باشه اشکالی نداره .. اما اون سه کلمه باید بی نقطه باشن ...

اول کلمات رو بنویسین ... بعد جمله رو ... مثلاً به این شکل :

کلمات : روح ... مسعود ... آرام

جمله : روح مسعود آرام آرام از بدنش جدا شد !

آخی .. خدا رحمتش کنه ! آدم خوبی بود !

طبیعیه که از دوستانی که طبع شعر دارن انتظار دارم  این سه کلمه رو در قالب یکی دو بیت شعر بکار ببرن .. با متخلفین بشدت برخورد خواهد شد !

از اونجائیکه دامنه کلمات بی نقطه خیلی گسترده هست ، دوستان میتونن دو بار یا حتی چند بار با کلمات مختلف در این جمله سازی شرکت کنن ... خود منم قصد دارم اگه زنده موندم شما رو در صفحه نظرات همراهی کنم و کنارتون باشم ... عین یه مامان بزرگ واقعی و مهربون !

حضور گرم و فعال شما عزیزان در این کامنت دونی باعث شادی روح اموات و شادی دل اینجانب خواهد شد ! سعی کنید جملات جالب و نمکین بنویسین که لبخندی روی لب دوستان بنشونه ... ممنونم ...

.......

پ . ن : خونه ما این روزا شده عین بازار شام ... خاتون و نسرین میدونن چه خبره ... چوبکاریه !

این جمله سازی رو گذاشتم که حوصله تون سر نره تا من بیام !

بچه های خوبی باشین تا مادر بزرگ به کاراش برسه و بیاد ... باشه ؟

پ . ن : من طی مدتی که از عمر این وبلاگ میگذره ، دریافتم که شما پست هایی رو که خودتون درش مشارکت داشته باشین بیشتر می پسندین ... مثل مشاعره یا جمله سازی ...

خوب .. هدف منم که جلب رضایت شماست ...

برید خوش باشید فرزندانم ! بذارین بی بی هم به کاراش برسه !

شبتون گشنگ ! دلتون مشنگ !

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 2:45  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
خان دايـي عزيـــــــــز و گرامي
فتو بلاگ پوريا ... عزيز دلـــــــم
اونی کـه مثل هیچکس نیست
پرنس کـــوچـــولــوی شرقــــی
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختــــــــر هـمسایه نـازنینــــم
رند عالـــــم ســـوز
پونـــــــی هــای عـــــــزیــــــــز
کلمــــــه
قاصـــــدک مهـــــربونــــــي ها
افـســــــانه عـــــــزيـز خــــودم
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقــا اجازه ؟
شــيخ عيســــــي ابـو زيـــــــد
كــاكـــــــه تيـغــــــــــــــــــــون
مــحـــــــــرمـــــــــانـــــــه هــا
شيرين عزيز
آشـپزخـانه خــديجـه سـلـطــان
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
مـحمـــــــــــــد جــاويــــــــــــد
اصلا به ما چه ؟
خـلــــــــــــــوت لـيــــــــــــــــلا
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
پروانــــــه عزيـــــــــــــــــز
فرزند هميــــن آب و خاك
آردهــــــــاي بيختـــــــــه
يواشكـــــــــــــــــــــــي
مهــــــــــري عزيـــــــــز
نســــــــــرين نازنيـــــن
يك اهري و اتفاقات ساده
نگاهـــــــــــي دوبــــــــاره
نــــــــــو يــــــــســـــنـــده
يـــــــــــادي كــــــــــــــــن
آميــــــرزا قشـــم شـــــم
علي اصغر نجفي ( اغو )
غمين
شمعــــــدانيهاي قرمــز
پلخمون
زينب سادات عزيز
ترمه هاي رنگي مادر بزرگ
هستـــــــــي عزيز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM