![]() |
![]() |
|
| ........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر ....... |
|
جان ِ مــــــــن ، داماد ِ خوبم ، بنده را رسوا مکـــــن خشــــــــم را یکســو بیفکن ، فتنه و بلــــــــــوا مکن قصد ِ ما ، منظور مــا ، تنها تفاهـــم با شماست ! بهـــــر یک ذرّه تفاهم ، قشقــــــــرق برپا مکــــن ! من چه خواهم ازتو ، غیر از منزلی شیک و بزرگ ؟ بهر یک کلبـــــــــه خرابه (!) این قَــــــدَر غوغا مکن یک پراید نوک مدادی ، ارزش دعــــــــــــــوا نداشت گر نداری ، گو ندارم ، جان ِ من ، دعــــــوا مکن ! دختر مـــن ، گو چه کم دارد ز دختـــــر خاله اش ؟ هی تو گوئی با مـن : " ای آقا ... نظر بالا مکن" ! یک هــــــــــــزار و سیصد و پنجاه مسکــــوک ِ طلا کمتــر از این ، جا ندارد ، دعوی ِ بــــــی جا مکن ! در هتل جشن عروسی ، در سوئیس ماه عســل یا بکن با ما تو همکـــــــــاری ، عــزیزم ، یا مکن ! می توانــی تَرک گوئی منزل ِ ما را ، ولــــــــی ... جان من ، داماد من ، لیکن ، ولــی ، امّــا مکن ! .......... پ.ن : هان ای پسر عزیز دلبند ... بشنو ز نگین نصیحتی چند : دوستان خوب و وفادار من ، دو راه پیش پای شما هست و نه بیشتر ! راه اول اینکه من به کامنت های پر محبت شما مثل پست قبلی تک تک جواب بدم و وقت بذارم برای این کار .. که خداییش خودتون شاهد هستین چه وقت و انرژی رو طلب میکنه ... راه دوم اینکه اجازه بدین که من کامنت ها رو تک تک جواب ندم و وقت و تمرکزم رو بذارم روی پروژه عظیمی که مدتهاست سوژه اش توی ذهنم وول میخوره و کمی هم روش کار کردم ، به یه جایی برسونم و تقدیم شما کنم .. با توجه به اینکه مدارس هم در حال بازگشائیه و همینطور که میدونین من دو تا دسته گل مدرسه ای دارم که یکیشون امسال کنکوریه و باید عین پروانه دورش باشم و اون یکی مقطع جدیدی میره که نیاز به رسیدگی بیش از پیش من داره ... باور کنید راه دوم به صلاح شماست ( مرسی خود باوری ) ! حالا از ما گفتن بود ... شما خواه پند گیرید ، خواه بازم پند گیرید ، خواه اصلاً بازم پند گیرید ! پ.ن : من به شماها افتخار میکنم دوستان عزیزم .. به تک تک شما .. به خودم میبالم که میزبان عزیزان با کمال و مهربان و وفاداری مثل شما هستم .. من شاید نتونسته باشم وبلاگ موفقی رو بوجود بیارم ( که قطعاً هم همینطوره ) ... شاید نتونسته باشم جزو برترین وبلاگهای منتخب باشم ( که نه بودم و نه اصولاً دنبال چنین مقصودی بودم ) ... من بیشتر ترجیح میدم یه گوشه دنج مثل اینجا بشینم نون و ماستم رو بخورم و شما رو هم توی این نون و ماست بی ریا شریک کنم ... اما باور کنید که خوشبخت ترین بلاگر دنیا هستم ... این تعارف نبود ... عین احساس قلبی من بود که صادقانه بهتون گفتم ... همه تون رو دوست دارم .. از زن و مرد .. از کوچیک و بزرگ ... هرکدومتون رو بنوعی ... نمیتونم بگم چه نوعی ! اما هرچی که هست نوع خوبیه ! یه جور احساس قشنگ و بی شائبه که دل خودم رو همیشه گرم نگه میداره ... اصلاً چه نیازی به توصیفش هست ؟ من و شما دیگه زبون همو خیلی خوب میدونیم .. خیلی خوب ... بارها گفته ام و بار دگر میگویم : قدم همه تون روی چشمهای من جا داره .. قدم همه تون ... ارادتمند همه شما عزیزان .. نگین ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 13:29 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
ميدونين صفحه نظراتِ پست قبلي چقدر براي من عزيزه ؟ ميدونين با اين همراهي و همدلي تون چقدر به من روحيه و انرژي دادين ؟ ......
پروين : نشسته كنار حوض .. زل زده به ماهياي بازيگوش و خدا ميدونه به چي فكر ميكنه .. شايد به بچه هاش .. شايد به اينكه پسركش اگه بيشتر از اين قد بكشه بايد يه در جديد درست كنه ... نميدونم .. دلم ميخواد يه روز تنها دعوتش كنم بشينم يه دل سير باهاش حرف بزنم ... بايد بهش بگم كاكه تيغون اينقدر ماهه كه حقش نيست باهاش قهر كنه ! اون بنده خدا برام فقط از اينا"!" فرستاد .. خاتون : آخ آخ .. اين آتيشپاره داره هي با خاك انداز از خاك باغچه بر ميداره ميبره ميريزه تو حوض !!! مينو : آونگ خاطره های قدیمیه ... الهي فداش بشم .. اينقدر باوفاست كه نگو ... نشسته رو پله هاي ايوون و داره كتاب ميخونه .. رفتم تو نخش .. شايد ربع ساعته كه ورق نزده .. درست حدس زدم .. كتاب نميخونه .. داره به صدف فكر ميكنه .. شايدم به افسانه ... دلم ميخواد بهش بگم بيا بشين كنار من رو تخت .. قليونم رو تعارفش كنم .. دستشو بگیرم تو دستم ...باهاش حرف بزنم ... اما ميترسم بچه هاي ديگه فكر كنن تبعيض قائل شدم .. بچه ان ديگه .. بچه هم حساسه .. من بايد با درايت عمل كنم .. بزرگتري گفتن ... نبايد بذارم هيچكدومشون ازم دلگير بشن ... فقط یادم باشه گوشواره فیروزه هامو بدم بهش یادگاری ...
شيخ ابو امير : چی بگم از این بچه ؟!! كاراش اصلا به شيوخ نمي بره !! برخلاف شيوخ ديگه كه هميشه دشداشه تنشونه ، امير يه شلوار جين پوشيده با يه تي شرت ساده ... يه كيف چرمي هم سر شونه شه ... شعرهايي كه واسه نشريه آماده كرده تو کیفه ... درسخونه اما هميشه آرزو ميكنه كاش شیخ عیسی : بچه م !! رفته کویر مار بگیره !! در کنار مار گیری هم البته یه پروژه بزرگ داره ...یه روزی یه مهندس شایسته میشه پسرم ... جاش خیلی خالیه ... اگه بود یه فاز اساسی به تک تک بچه ها میداد !! دعا میکنم زودتر برگرده ... گفته با پاییز میاد ... دعا میکنم هرجا هست سلامت و خوش باشه ... منوچهر انتظار : این بچه مگه اینقدر "بیزی" یه ؟؟؟ اینقدر سرش گرم کار و زندگیه که نگو ... اما هر وقت بتونه میاد بهم سر میزنه ... من اما مرتب بهش سر میزنم ... مرد کار و زندگیه ... علم و عمل رو با هم داره پسرم ... اگه سه تا خواهر خوب و نجیب پیدا میکردم که منوچهر و امیر و عیسی رو یکجا داماد کنم دیگه چه غمی داشتم ؟!!!! ناديا : داره درخت سيب رو تماشا ميكنه ... خجالت ميكشه قاطي بچه ها بشه ... صداش ميزنم .. بهش ميگم عزيزم خجالت واسه چي ؟؟ برو با بچه ها خوش باش .. غريبگي نكن ... سختشه ... شايد تقصير منه ... بايد بيشتر هواشو داشته باشم ... باید یه روز سرزده برم خونه ش .. حتما خوشحال میشه .. افسانه : واي كه چقدر اين دختر خانمه ... اگه آسمون هم بیاد زمین همیشه میخنده ..جونش به جون دني بسته ...
عليرضا :یه تيكه ذغال برداشته داره ديوارها رو خط خطي ميكنه !! شيطونه ... خونه مادر بزرگ رو دوست داره ... گاهي اوقات هم شلنگ رو برميداره و آب ميپاشه رو بچه ها !! جيغ بچه ها در مياد اما بعدش غش غش ميخندن ... گاهی عصرا که میدونه حوصله م سر رفته ، میاد دم دری یه سری میزنه و میره ... گاهی هم یه پاکت میوه یا یه جعبه شیرینی برام میاره ... خدا حفظش کنه ...
ع.ک.بینا : حتی اگه پاچه هاشو هم بزنه بالا و بره وسط حوض ، بازم یه کتاب دستشه بچه م ! به پیشونیش دیدم وقتی بزرگ بشه ، از اونایی میشه که تو دانشگاه ، ته کلاس آتیش روشن میکنن روش سیب زمینی کباب میکنن !!! با معرفته ... خیلی ... همیشه هوامو داره .. اگه شده دورا دور ... دعا میکنم براش ... میدونم شبها که میخواد بخوابه ، نگران اینه که مادربزرگ تو خونه تنهاست .. بانوی بهار : خدایا من چیکار کنم از دست این دختر ؟ یه چوب کبریت برداشته داره تار عنکبوت لای آجرهای دیوارو خراب میکنه !! هرچی میگم دختر بخدا گناه داره .. میخنده ... میگه گناه نداره مامانی ، میره واسه خودش یه خونه جدید میسازه عنکبوته !! گرفتار درس خوندنشه دخترم .. اما گهگداری وقتی بوی دود میاد میفهمم اومده آتیش بسوزونه باز !! من و هیچ : با اینکه نیومد اما میدونم که نیومدنش یه دلیل خیلی خوب داره ... همیشه دلم هواشو میکنه و دلتنگش میشم ... هرجا که هست خدا نگهدارش باشه ... دلم میخواد بدونه چقدر دوستش دارم و چقدر برام عزیزه ... شمیم استخری : خیلی وقته سر نزده ... البته اگه منصف باشم باید بگم منم ازش غافل شدم .. اصلاً اهل شیطنت نیست ... کلاً تو خونش نیست شیطنت ! اهل مطالعه و تفکره ... میخوام بدونه که حتی اگه نیاد و سر نزنه ، بیادش هستم و خاطرش برام عزیز و ارزشمنده ... شهلا : جاش خیلی خالیه ... نمیدونم چرا نیومد .. اما دعا میکنم حالش خوب باشه ... یادم باشه این بار که اومد اون قندون نقره قدیمی رو بهش بدم یادگاری ... من دیگه آفتاب لب بومم !! پیش اون باشه بهتره ... دختر همسایه : این یکی اگه بیاد بزنه تو گوش من ، من قربون دستش هم میرم ! البته همیشه احترام بزرگترش رو داره دخترم !! اما میخوام بگم کارش درسته .. هر وقت بتونه و یه فرصت کوچولو گیر بیاره ، یه سر بهم میزنه .. حتی اگه شده سر پائی ... خراب همین سر زدن هاش هستم ! محمد جاوید : فکر کنم مادر زنش دعوتش کرده بود که اینجا نیومد !! خیلی دلش میخواد یه شعر خوشگل واسه مادر زنش بگه .. اما تا میاد شروع کنه جوهر قلمش خشک میشه !! جوهر طبعش هم ایضاً !! من همیشه شرمنده احوالپرسی هاش هستم ... به پاس این سر زدن هاش باید سروده "مادر زن" رو تقدیمش کنم !! عواقبش با خودش البته !! پروانه : نبود امروز ... بچه ها ميگفتن دلتنگه ... نميدونم تو دلش چه خبره .. صبور و خود داره ... كاش ميومد ... فردا بايد بهش زنگ بزنم .. بايد بهش بگم جاش بين بچه ها چقدر خالي بود ... باید بگم هر وقت دلش میگیره پاشه بیاد پیش خودم ... من همیشه با چای تازه دم سماور قدیمیم منتظرشم ...
اسفندیار : محو کتایونه !! نگاش میکنه و با عشق و تحسین لبخند میزنه ... اصلا نمیبینه و نمیشنوه که بچه ها دارن چیکار میکنن !! یادم باشه یه شب شام کوفته تبریزی درست کنم دعوتشون کنم پاگشا ... یه نفر : تازه راه خونه شو یاد گرفته بودم که رفت !! کجا ؟ نمیدونم .. کاش میدونست چقدر دلتنگش میشم ... کاش میدونست که من پیرزن با این پادرد و کمر درد چند بار رفتم در خونه ش اما خالی بود ...همیشه براش دعا میکنم و بیادش هستم ... سيروس : داره گلدونهاي كنار حياط رو آب ميده .. با يه آب پاش كوچولو ... آروم و ساكته ... زياد اهل شيطنت نيست ... اما با وفاست ... هميشه سر ميزنه ... براش از صميم قلب دعا ميكنم ... ليلا : امروز خلوتش رو رها كرده اومده پيش من ... وقتي زنگ زدن فهميدم ليلا ست .. يه جور بخصوصي زنگ ميزنه ..صداي زنگشو ميشناسم ... وقتي مياد يه حس قشنگي به دل من ميريزه ... كاش هميشه بياد .. كاش هميشه بهم سر بزنه ... دلم میخواد براش سه تا بامبو بخرم .. با یه گلدون قشنگ .... نگاهی نو : وای که هرچی بگم این دختر چقدر خانمه کم گفتم ... اینقدر ملیح حرف میزنه که آدم وقتی نگاش میکنه یاد مونالیزا میفته ... خیلی اهل شیطنت نیست اما بدش نمیاد گاهی کمک خاتون یه خاک انداز خاک بریزه تو حوض !! یادم باشه یه شال قدیمی دارم بدم بهش ... رنگش سبز یشمیه .. فکر کنم بهش خیلی بیاد ... ماه مهربون : مثل اسمش مهربونه ... همیشه سراغمو میگیره ... اما اوائل بیشتر سر میزد ... همش با خودم میگم نکنه ازم دلگیر باشه ؟ خدا کنه اینطور نباشه ... جاش خالی بود بین بچه ها ... مهرگان : اون گل دختر هم نیومد ... لابد گرفتار بوده ... اما من سهم غذاشو براش نگه داشتم ... هر وقت اومد براش گرم میکنم .. مهربون و با وفاست ... اما فرصت نمیکنه زیاد سر بزنه ... بهرحال خاطرش برام عزیزه ... ميرزا قشم شم : يه بند چايي ميريزه ميره ميشينه كنار باغچه ميخوره !! وقتي قوري خالي ميشه ميگه ماماني ديگه چايي نداريم ؟ ميگم من دوباره دم ميكنم ... نوش جونش باشه ...فقط كاش قند كمتر بخوره .. نگرانم ديابت نگيره !!! ... خيلي تو خونه ي من راحته ...من خوشحالم كه راحته ... یه بسته چایی دارجلینگ دارم تو صندوقچه م ... یادم باشه وقتی میره بدم با خودش ببره ... پاپتي : از پادگان يكراست اومده اینجا ! پوتين هاشو در آورده پاهاشو گذاشته تو حوض !! همش هم به خاتون ميگه دختر اينقدر خاك نريز تو حوض !! خاتون جيغ ميزنه : مامان بزرررررررگ ... ببين اين پاپتي چي ميگه ؟ منم ميخندم و ميگم بچه ها با هم صلاح بريد ... اگه بچه هاي خوبي باشيد عصر براتون قصه ميگم ... پاپتي ميخنده ... برم واسه بچه م يه لقمه بگيرم بيارم .. گرسنه ست... غذاي سربازخونه كه خوردن نداره ... البته بعيد ميدونم تا حالا نمك سربازخونه رو چشيده باشه !! شیرین : شیرین گلم نیومده .. از ته دل دعا میکنم نیومدنش یه دلیل خیلی خوب داشته باشه ... نصف شبها که واسه نماز شب بیدار میشم و سر جانمازم روی تخت چوبی میشینم ، یادش میکنم ... براش از صمیم قلب دعا میکنم ... این دختر استحقاق بهترین ها رو داره ... دلم براش تنگ میشه همیشه ... صبا : عين گلوله ميپره وسط حياط !!! يه تيكه گچ دستشه ميخواد شيش خونه بكشه ، بازي كنه ... یواشکی : چقدر شبیه جوونیهای خودمه ! چقدر نگاش که میکنم لذت میبرم ... هم اهل مطالعه ست و هم کدبانو و با سلیقه ... باید یه روز دعوتش کنم بشینیم کنار هم فال حافظ بگیریم و چایی بخوریم ... وقتی حرف میزنه انگار مرضیه داره " به رهی دیدم برگ خزان" رو کنار گوشت زمزمه میکنه ... چرا من حس میکنم یه غمی تو دلشه ؟ شاید چون شبیه جوونیهای خودمه ... کیمیا : مهربون و خوش سر و زبونه ... عاشق قایم موشک بازیه ! البته یه کمی هم خجالتیه ... صداش میکنم ... یه مشت نخودچی کشمش میریزم تو جیبش .. میخنده و میره دنبال بازیش ! حسین : آخر مرام و معرفته این بچه ! تو المپیاد رفاقت زده تو گوش مدال طلا ! باید بیشتر قدرشو بدونم ... چرا آدم گاهی اینقدر غافل میشه ؟ کاش آدم پیر هم که میشه ، پیر حواس جمع باشه !! م.ز : اوائل شیطون بود بچه م !! حالا اما آروم شده ... باید به مامانش بگم باهاش صحبت کنه ببینه چرا ساکت شده یهو ؟؟ شایدم یه روز خودم باهاش حرف زدم ... بچه ای که طبع شعر به این خوبی داره نمیتونه خود بخود آروم بشه یه دفعه ... آره ..باید باهاش حرف بزنم .. نویسنده : سخت اهل مطالعه ست ... سنگین رنگینه و کمتر شوخی میکنه ... همیشه سرش تو کتابه .. باید برم سراغ صندوقچه م ، یه چند تا کتاب قدیمی دارم بدم بخونه ... بچه ها آب پاشیدن رو لباسش .. اما اینقدر غرق کتابه که اصلا متوجه نمیشه !! مرتضی : امسال میره پیش دبستانی !! مرتب و با انضباطه ... اما شیطون هم هست ... اقتضای سنشه دیگه !!! یه کتاب دارم " حسنی نگو یه دسته گل " .. باید کادوش کنم بدم بهش ... یه چند تا شکلات هم بریزم تو جیبش !! کامران : قیافه اش متفکره ... نمیدونم فکرش در گیر چیه .. کنجکاوی هم نمیکنم ... طفلک بخاطر من تا کنار نیروگاه رفته !! خدا کنه تو خونه من بهش خوش بگذره ... بچه خوبیه .. یه چایی براش میریزم و صداش میکنم بیاد بگیره ... اگه پاهام درد نمیکرد خودم براش میبردم ...
قهرمان : پر شر و شوره ... منو یاد شاهین استو میندازه !! فکر کنم بزودی یه آلبوم جدید بده بازار ! خیلی سعی کرد یکی از ماهیهای حوض رو بگیره بندازه تو کاسه !! اما نشد ... بجاش یه تیکه لواشک دادم بهش که خوش باشه ! مهری : آخ که چقدر با من کل کل میکنه این دختر !! اما قلبش اینقدر رئوفه که نگو ! کافیه بدونه که من دلتنگم ... هر طور شده خودشو میرسونه .. اگه شده از راه پشت بوم !! دلش هم خیلی نازکه با یه تلنگر میشکنه ... باید خیلی مواظبش باشم ... دخترو : گاهی شلوغ و پر سر و صداست ، گاهی هم آروم و ساکت .. اما طبیعتش شیطونه ! اسمشو که صدا میزنم خوشم میاد ... صداش میزنم : دختروووووووو ؟ و اون جواب میده : هاااااااااابله ؟؟؟؟؟ ! ماریا : با ادب و مهربونه .. آدم خیلی باهاش راحته ... لبخندهاش به دل میشینه .. دوست دارم همیشه بیاد ... یه گل شمعدونی از باغچه کنده و داره برگ برگ میچسبونه رو ناخن هاش بجای لاک ! قشنگ شده دستاش .. من نگاش میکنم و ذوق میکنم ...
ستاره : به نظر از همه کوچیکتر میاد !! یه مورچه کنار باغچه داره راه میره ، ستاره هی راهشو میبنده مورچه بینوا هم از یه راه دیگه میره !! باید نصیحتش کنم ! باید بهش بگم عزیز دلم میازار موری که دانه کش است !! یه پفک نمکی هم دستشه .. ازش میگیرم و میندازم تو سطل آشغال ! اخم میکنه .. براش توضیح میدم که براش ضرر داره .. بجاش یه مشت انجیر و مغز گردو میریزم تو جیبش !! میخنده اما بازم میره سراغ مورچه بخت برگشته !! حالا چه فررررررقی میکنه : یه شعری با ذغال رو دیوار زیر زمین نوشته .. وقتی تنها میشم همش میخونمش و گریه میکنم ... قیافه ش آشناست .. دست خطش هم ... شاید نامزد یکی از نوه هام باشه !! یادم نمیاد دعوتش کرده باشم اما حالا دلم میخواد یکی از اتاقها رو براش خالی کنم که همیشه پیشم بمونه ... ...... پ. ن : در آخرین لحظات ، سیمای گلم خودشو رسوند ... به این میگن یه وروجک وقت شناس ! پ . ن : تو رو خدا اگه اسم کسی از قلم افتاد ، به بزرگی خودتون ببخشین ... اگه شما بدونین چقدر روی این پست وقت گذاشتم هیچوقت از من گلایه نمیکنین ... همه تون برام عزیز هستین و ارزشمند ... پ . ن : تا همین چند وقت پیش گاهی که خیلی دلم میگرفت ، میرفتم بخش مدیریت ، روی گزینه حذف وبلاگ کلیک میکردم ... بعد خیره میموندم به اون جمله " آیا برای حذف وبلاگ مطمئن هستید " ؟ دو دل بودم ... وسوسه میشدم ببندمش .. اما دلم نمیومد ... ولی دیگه فکر نکنم هیچوقت وسوسه بشم ... با وجود اینهمه دوست خوب .. با وجود اینهمه همدلی و مهربونی ... دیگه دستم نمیره رو " حذف وبلاگ " .. هیچوقت ... شاید یه روزی برم ... شاید یه روزی دیگه کوچکترین اثر و نشونی تو این دنیای مجازی از من نبینه کسی ... اما اینجا رو نگه میدارم یادگاری ... یادگاری از دوستای خوب و مهربونی که هیچوقت ندیدمشون اما رفاقتشون رو با تمام وجود حس کردم ...رفقایی که تا حس میکردن دلتنگم ساعت به ساعت میومدن بهم سر میزدن ... دلداری میدادن ... شوخی میکردن... عکس میخواستن که جنازه تحویل بدن !! محاله محبت هاشون یادم بره ... برای نوشتن این پست نزدیک به سه ساعت وقت گذاشتم ... تقدیمش میکنم به تک تک شما عزیزان که شاید هیچوقت ندونین برای من تا چه حد عزیز و ارزشمند هستین ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 12:21 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
چند وقت پیش در یکی از پست هام از دوستان خواستم که با سه تا کلمه کاملاً بی ربط ، یه جمله بسازن ...
ظاهراً اون پست رو دوستان خیلی پسندیده بودن ... امروز هم میخوام دوباره همین کارو بکنم ... چپ چپ نگام نکنین !! چطور صدا و سیما سریال "اوشین" رو صد بار پخش کرد ، هر بار هم از اول تا آخرشو بی وقفه نگاه کردین ؟ چطور هاچ زنبور عسل رو تا مادرشو پیدا نکرد ولش نکردین ؟! حالا یه بار من میخوام پست تکراری بذارما !! کلمات اینه دوستان : میخ ( که همه عزیزان مستحضرند چه ارادتی دارم بهش ) ! آش رشته ( واسه آش رشته هم باید توضیح بدم ؟ نخوردین تا حالا ؟! ) انرژی هسته ای ( بعله ، همونیکه حق مسلّم ماست ) ! این سه کلمه رو باید در یک جمله بکار ببرین ... آفرین ! برید ببینم چه میکنید ! پ.ن : این پست در واقع یه زنگ تفریح کوچولوئه ... یه تغییر ذائقه .. دو سه روز آینده ، با دست پر خدمت میرسم انشا الله ( به شرط حیات ) ... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 4:9 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
لیلای عزیز منو به یکی از این بازیهای وبلاگی دعوت کرده ... " دلخوشيهاي شما در زندگي چيست ؟ " ... هرچی بهش گفتم که والّا من دیگه از سن و سال بازی کردنم گذشته ، ایشون قبول نکرد و گفت هشتاد سال که سنی نیست بابا ! ممنونم از نازنین لیلا و امیدوارم منو ببخشه بابت تأخیر در این پست ... ......... * دلخوشم به داشتن خدای مهربونی که همیشه در سخت ترین لحظات زندگیم همراهم بوده و هیچوقت تنهام نذاشته ... گاهی وقتها لوس میشه و ناز میکنه ، امّا زود کوتاه میاد چون میدونه هیچ رقم باهاش شوخی ندارم ... وقتی میخوام باهاش حرف بزنم ، بالا رو نگاه نمیکنم ... سمت راستم رو نگاه میکنم .. چون همیشه کنار منه .. سمت راستم ... سمت شاگرد ! * دلخوشم به داشتن پدر و مادر پیری که با وجود کهولت سن و بیماری ، هنوز این منم که به اونها تکیه دارم و نه اونها به من ... نمونه ش همین امروز که نصف کتابفروشیهای شیراز رو زیر پا گذاشتم برای کتابهای درسی پسرم ، اما تموم شده بود .. دست به دامن پدرم شدم و اون از طریق یکی از دوستان قدیمش که کتابفروشی داره ، کتابهای پسرم رو تهیه کرد برام ... وقتي ميبينه ساكتم ، يواشكي از مامانم ميپرسه : اين كور شده چشه ؟! اين كور شده پيشمرگ شما ... سايه تون رو از سرم كم نكنين هيچوقت .. هيچوقت ... * دلخوشم به داشتن همسر مهربون و وفاداری که اون کم حرف و ساکته ، امّا من شلوغ و حرّاف .. اون صبور و پر حوصله ست و من عجول و کم طاقت ... اون اهل بازیهای فکری و شطرنج و حل مسائل پیچیده ریاضی و من عاشق آب بازی و یه قل دو قل و آدامس بادکنکی ... اون اهل لبخندهای آروم و عمیق و من اهل قهقهه های شاد و از ته دل ... اون اهل رانندگی با سرعت پنجاه تو جاده های سبز شمال با صدای مرضیه و من اهل ویراژ دادن و لائی کشیدن تو اتوبان و ساسی مانکن ! حالا با این تفاصیل چرا هنوزم بعد از اینهمه سال عاشقانه دوستم داره ؟ الله اعلم ! * دلخوشم به داشتن دخترک زیبا و مهربونی که خدای مهربون نه سال بعد از ازدواجم اونو به من داد ... وقتی براش درد دل میکنم چشمهای درشت عسلیش نم اشک میشینه .... اما دلداریم میده ... با نشاط و پر شر و شوره ... اصلاً نوجوونی های خودمه ... با همون انرژی تموم نشدنی و همون شلوغ بازیها و خنده های از ته دل ... از خدا اينقدر عمر خواستم كه اونو توي لباس سفيد عروسي ببينم .. مطمئنم عروس زيبائي ميشه ... هم زیبا .. هم مهربون و کدبانو ... * دلخوشم به داشتن پسر کوچولوی شیرین و ریزه میزه ای که برخلاف جثّه کوچولوش ، بشدت احساس مردونگی میکنه و وقتی پدرش ماموریت باشه ، وظیفه خودش میدونه که شبها در خونه رو حتماً خودش قفل کنه ... وقتی توی مصاحبه ثبت نام نمونه دولتی ، ازش پرسیدن که چکار کردی که این مدرسه قبول شدی خیلی محکم و مردونه گفت : هم تست زیاد زدم ، هم کلاس رفتم ، هم استحقاقش رو داشتم ! الهی مادرت قربون خودت و استحقاقت ! يه نمه طبع شعر هم داره و يه روز وقتي كلاس اول بود از مدرسه كه اومد بدو بدو اومد سراغم كه : مامان مامان منم شعر گفتم ... و خوند : بابام اومد به خونه .. خدا خودش ميدونه ! وقتي اين شعرو برام خوند اينقدر ذوق كردم كه فكر نكنم مامان خواجه حافظ و شيخ سعدي اينقدر واسه بچه هاشون ذوق كرده باشن ... * دلخوشم و خیلی دلخوشم و خیلی خیلی دلخوشم و خیلی بیشتر از خیلی دلخوشم به داشتن این كلبه صورتي و شماها ... اینجا تنها جائیه که وقتی از زمین و زمان شاکی هستم ، میتونه به من آرامش بده ... و در نهایت دلخوشم به اینکه .... ( ببخشید .. این قسمت به علت خصوصی بودن شطرنجی شد ) ! ................... پ.ن : خدا بگم چیکارت نکنه پروین ! از وقتی از "!" ها ايراد گرفتي ، شدم عين عمله بدون بيل يا زوروي بي شمشير ! امشب هم سعي كردم در مصرفشون صرفه جوئي كنم ، فقط بخاطر تو ... یه پ.ن دیگه جهت انبساط خاطر دوستان : امروز علی پسرکم اومده میگه : مامان مامان من یه ضرب المثل رو به خارجی ترجمه کردم ... ( شش ترم زبان رو گذرونده بچه م ) ... منم کلّی ذوق و شوق و قربون صدقه و ماچ بارون و خلاصه بعد که احساسات مادرانه ام کمی راضی شد پرسیدم : خوب حالا کدوم ضرب المثل رو ترجمه کردی مامانی ؟ گفت : آب که سربالا بره قورباغه ابوعطا میخونه .. گفتم : خوب خوب ؟ حالا ترجمه ش چیه ؟ یه ژست حکیمانه ای گرفت و با تته پته گفت : when the water go head up .. ghoor garden singing : ya ha ha ha haaaaaaa haaaaaa !!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 0:52 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
سلام دوستان خوبم ... ممنون از همگی ... اونائی که زدین ... اونائی که نزدین ... اونائی که یک رو زدین .. اونائی که دو رو زدین ... اونائی که سه رو زدین ... حتی اونائی که زنگ زدین و فقط فوت کردین !
از همه تون ممنونم ... از صمیم قلب ... شعر زیر رو چند سال پیش سرود فرمودم ! ... مال زمانیه که من به برنج میگفتم " پوف " و به مرغ میگفتم "توتو" ! فکر کنم به سگ هم میگفتم "هاپو" !
چند روز قبل جعبه آچارم رو آوردم ، یه آچار کشی حسابی کردم شعرو ، یه روغن کاری هم کردم ... و نهایتاً شعر زیر حاصل شد ... تقدیم به گنجشکهای عزیز همیشه در صحنه ! ......... سيندرلا يك شبي در جشن شاه... اُ رسي زيباي خود را جا گذاشت لنگه كفشي را كه آنجا جا گذاشت .. لنگه كفشي بود از جنس بلور دخترك با شاهزاده توي جشن .. والس ، تانگو ،بندري (!) رقصيده بود ! الغرض دختر چو رفت و كفش ماند ... صبر و آرام از دل شهزاده رفت شاهزاده كفش را بوسيد و گفت .. صاحب اين كفش بانوي من است پادشاه مهربان و مقتــــــــدر ... كرد مآمورين قصــــــــرش را صدا شهر را گشتند مآمـــــورين شاه ... دربدر دنبال آن زيبا نگـــــــار پاي پشمالوي حاج عبد القطیف ! پاي شمســي ، پاي ليلا ، پاي رُز ! پاي سايز شصت و چار ِ (!) مش خليــــــل ... پاي كبلائي مراد پينه دوز ! عافبت پيدا شد آن سيمين بدن .. كفــــــــش چون پاي ورا در بر گرفت شهر را آذين نمود آن پادشاه ... شادمان شهزاده را داماد كرد روزگاري طي شد و چندي گذشت ... شد تمام آن حرفهاي چون عسل سيندرلا نق نقو شد با امير ... بحث و دعواشان خوراك شام شد آن دلارام ِ ظريف و خنده رو ... بدتر از صــــــد ديو خون آشام شد ! آن اميــــــر تيره بختِ تيره روز ... ديگـــــــــر آن دلداده ی سابــــــق نبود حاليا بشنــــــــــو تو از پايان كار .... آن پسر دارالمجانيــــن بستري ست ! ......... * میدونم اسمش آنجلینا ست ، اما تو خونه آنجلا صداش میکنن ! ** بخدا من پای تام کروز رو ندیدم ! تقصیر خودشه که با کبلائی مراد پینه دوز هم قافیه بود ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 1:1 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
این عکس کنار وبلاگم رو دیدین ؟ دیدین چه خوشگله ؟!
البته از دیدن که حتماً دیدین .. یعنی منظورم اینه که بهش دقّت کردین ؟ اصلا میدونین اینجا کجاست ؟ میدونین این خانم کیه ؟ بله .. بعضیاتون درست حدس زدین .. این عکس وبلاگ منه ! این خانمه هم که دمپائی هاشو روی پلّه اولی در آورده و بسیار بی ریا و خاکی ، پابرهنه نشسته کف زمین ، منم ! آره ! منم ! خود من ! خود نگین شیراز ! مرسی ! منم خوشحالم از آشنائیتون ! بلند نشین تو رو خدا ! بفرمائین بشینین ! لباسم یه کمی خاکی شده اما ملالی نیست ! جلوی شما که رودربایستی ندارم بابا ! عمداً خاک لباسم رو نتکوندم که بدونین نگین چقدر خاکیه ... تازه ... مگه نه اینکه ما همه از خاکیم و به خاک هم برمیگردیم ؟ دیدین که چه زیبا در کلبه من رونق اگر نیست صفا هست ؟ آنجا که صفا هست در آن خیلی چیزا (!) هست ؟ و امّا این گنجشکهای کوچولوی پر سر و صدا که دور من نشستن ... این گنجشکهای کوچولوی شیطون ، شمائین !! ( منظورم خانما بود ... من اصلا با آقایون شوخی ندارم اینجا .. مگر اینکه زیر هشتاد سال باشن ! گفته باشم ) ! نشستین ببینین من چی مینویسم و موقع نوشتن چه جوری مینویسم ! آخی نازی ! امّا نه ... شما محاله یه روزی بدونین من موقع نوشتن چه جوری مینویسم ! ممکنه منو در حال نوشتن ببینین اما اینکه چطوری و با چه حالی مینویسم ... حاشا و کلّا ! می بینین من یه صفحه کاغذ و یه قلم دستمه ؟ خوب دارم فکر میکنم واسه این پست چی بنویسم ! اون دیوار سمت راست منو میبینین ؟ اونجا صفحه اول وبلاگمه ! وقتی یه پست تازه مینویسم ، با میخ میکوبمش اونجا که شما بیائین بخونین ! شصت و شیش بار هم تا حالا چکش خورده رو انگشتم اما شما صدای آخ منو نشنیدین ! میخ هاش گاهی کج و کوله و زنگ زده ست ! اما بهرحال یه جوری باعث میشه اون نوشته به دیوار بچسبه که شما بیائین بخونین ! همین کافیه ... مگه نه ؟ من اصولاً از تجمّلات بدم میاد ... پونز هم دوست ندارم استفاده کنم به همین دلیل ... میخ بهتره ... اصلاً شما اسمشون رو با هم مقایسه کنین : میخ ... پونز ... دیدین ؟ میخ سنّتی تره اصلاً ! بیشتر به دل میشینه انگار ! بیشتر فاز میده بقول پسرم ! حتی اگه کج و کوله و زنگ زده باشه ... شاعر بیت زیبایی در راستای همین مطلب داره که در فراخنای عرصه شعر و ادب پارسی در نوع خودش بی نظیره : ای میخ زنگ زده که جانم فدای تو ... قربان مهربانی و لطف و صفای تو .. و الی آخر ! یا مثلاً این بیت : آنکس که او شک کند اندر وفای میخ ... یارب نشان او بده یه کم صفای میخ ! خلاصه که کم نیستن ابیات زیبای میخی در ادبیات کهن ما ... از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون که مدّتی از چسب و حتی سریش استفاده کردم ! اما دیدم بارون میاد ، چسبهاش خیس میشه ، کنده میشه پستم ... این شد که مشتری میخ شدم ! اون برگهای سبز رو که بالای دیوار آویزونه میبینین ؟ اونها دکوراسیونه ! باید اعتراف کنم که اونا رو عمداً اونجا گذاشتم که اگه گاهی چرت و پرت نوشتم ، شما حواستون بره به اون برگ سبزا و خیلی متوجه نشین که پست جدید چقدر مزخرفه ! پائین پلّه ها ، یه گلدون شمعدونی هست ... وقتی وبلاگم رو تازه باز کرده بودم ، برام کادو آوردن ... یه گلهای خوشگل قرمزی میداد که نگو ! سرخ آتشین ... امّا حالا مدتیه آبش ندادم داره خشک میشه طفلکی ... چیکار کنم خوب ؟ حس و حالش نیست ! و اما از پلّه ها که بالا برید ، اون ته تها یه در سبز کوچولو هست ... دیدین ؟ آفرین ! درش اول سبز نبود ... قهوه ای بود ... ولی راستش یه کمی زنگ زده بود ، میدونین که آب و هوای بلاگفا اغلب شرجیه ! واسه همین زنگ زده بود ... دادم بچه ها یه رنگ سبز بهش زدن که نو بشه ... ضمن اینکه از رنگ قهوه ای هیچ خوشم نمی اومد ... اگه گفتین اونجا کجاست ؟ آی باریکلا ! آره ... اونجا بخش مدیریت وبلاگمه ... درش هم همیشه قفله ... کلیدش سر دسته کلیدهامه ... گاهی که دیر به دیر سر میزنم ، یادم میره کلیدش کدوم بود ! چند تا کلید امتحان میکنم تا یکیش بالاخره بازش کنه ! درش یه کمی کوتاهه ... چندین بار وقتی داشتم میرفتم تو ، سرم محکم خورده بالای در ... مغزم شده عین انار آبلمبو ! اما خوب ، جای دنج و بی اغیاریه ! یه کمی نمور و تاریکه اما خلوت و دنجه ... از شما چه پنهون هندونه خربزه ها رو هم اونجا نگه میدارم ! جای خوبیه فقط یه کم تاریکه ... میدونم ... میدونم روی ستون کنار در ، کلید برق هست ( اون نقطه ریز مشکیه ) خودم چشم دارم میبینیم ! چشمام که چلاق نیست ! بله اون کلید برق مال لامپ بخش مدیریته ! قاعدتاً نباید تاریک باشه اونجا .... اما باور کنین مدتیه لامپش سوخته ، منم دستم نمیرسه لامپشو عوض کنم ... بالای نردبون هم که با این سن و سال نمیتونم برم ! میترسم بیفتم دست و پام بشکنه ! اونوقت کی بیاد واسه شما پست جدید بذاره ؟! خوب ... حالا با همه این توضیحاتی که براتون دادم ، گنجشکهای کوچولو و شیطون من ! اونائی که واسه پست جدید ، تقاضای شعر دارن ، شماره یک رو بزنن ! ( دقت داشته باشین که منظور از "زدن" ضرب و شتم نیستا ! منظور اینه که یک رو فشار بدین ) !! اونائی که دوست دارن پست بعدی مشاعره باشه ، شماره دو رو بزنن ! ( این بار دقیقاً منظور ضرب و شتمه اما تو رو خدا یواش بزنین کار به کلانتری نکشه ، من دیگه سند ندارم گرو بذارما ) ! اونائی که طالب خاطره های شیرین کودکی و نوستالژی های من هستن ، شماره سه رو بزنن ! ( این یکی رو تا میتونین بزنین که پدر منو در آورده پدر سوخته ) ! و بالاخره .. اونائی که براشون خیلی فرقی نمیکنه پست بعدی چی باشه و بعبارتی : نه قم خوبه نه کاشون .. لعنت به هر سه تاشون !! ( ورژن دیگه ش : برو جلو بوق بزن بینیم بابا ) !!منتظر پاسخ اپراتور بمونن ! ........ پ.ن : امان از وقتی که آدم "اکس" نزده باشه اما خود بخود دچار این توهّم بشه که خیلی بانمکه !! پ.ن : اگه شماها نبودین من تا حالا دق کرده بودم ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:48 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|