![]() |
![]() |
|
| ........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر ....... |
|
سلام علیکم و رحمه الله !
یه چند روزی دور بودم از این کلبه صورتی دلم تنگ شده بود حسابی ... واسه دوستان خوبم ... محبتهاشون .. شیطنت هاشون ... نگرانی هاشون ... خلاصه که خدا این روزنه رو از ما نگیره ... تنها روزنه ای که مونس تنهائی ها و دلتنگیهای منه .... آقا عرضم به حضور که ، من دیروز بعد از ظهر ساعت سه وارد شیراز شدم ... اولین کاری که کردم این بود که به محض رسیدن به خونه ، یه قوری چای دم کردم و دو تا پشت سر هم نوش جان کردم ! آخه شما که نمیدونین که ! به ترک جماعت اگه بگی نفس نکش میگن چشم ! اما اگه بگی چای نخور بهتره رعایت فاصله جانبی رو ازشون بکنین که بد جوری خطری میشن اینجور مواقع ! البته در سفر هم جای دوستان خالی ، چای فراهم بود اما خوب چای کیسه ای هتل کجا و چای قوری منزل کجا ؟ اونم بقول شیرازیا : چای از نوع دختر پَز ِ پسر کُشش ! بعد از نوشیدن چای ، طی یه عملیات چریکی ! بمدت پنج ساعت خوابیدم ! و وقتی بیدار شدم هوا کاملاً تاریک بود ... حوصله کنین ... اینا همش مقدمات مطلبیه که میخوام بگم براتون ... خلاصه این که شب دیگه هرکاری کردم خوابم نمیبرد ... این شد که نشستم پای این صفحه شیشه ای به سر زدن به دوستان و خوندن مطالب اونا ... بعد وارد یه سایتی شدم که مطالب متنوع و جالبی داشت ، تحت عنوان " آیا میدانید که " یکی از اون موارد این بود : آیا میدانید که شما به هیچ وجه قادر به لیسیدن آرنج خود نیستید ؟ !! جان ؟! نیستیم ؟ اونم ما ؟! به همین سادگی ؟ نه داداش ! هستیم ... خوبم هستیم .. حالا میبینی ! و با نیت رو کم کنی وارد عمل شدیم و دست به انجام آزمایشهای گوناگون زدیم برای لیسیدن آرنجمان ! خدائیش کار سختی بود .. اما من عزم جزم کرده بودم که تا آرنجمو لیس نزنم از روی این صندلی گردون بلند نشم !! از بچگی همینطوری بودم خوب ... " نشد " تو کارم نبوده هیچوقت ! آقا هرچی ما زبونمون رو با تمام قوا از دهان بیرون آوردیم و از اون طرف هم با دست راست آرنج دست چپ رو به سمت زبان هدایت کردیم نشد که نشد ! ( جا داره همینجا از کمکهای بی دریغ و دلسوزانه زبون کوچیکه که از اعماق حلقم ، زبونم رو به سمت خارج هُل میداد ، تشکر و قدر دانی بنمایم ) ! در گیر و دار و کشاکش رساندن لا اقل نوک زبان به ته آرنجمان بودیم که یهو چشمتون روز بد نبینه ماهیچه گردنم آنچنان گرفت که دنیا و مافیها پیش چشمم سیاه شد ! نمیدونم براتون پیش اومده یا نه اما اگه تجربه کرده باشین میدونین چه درد عجیبی داره .. خلاصه اینکه از شدت درد بی خیال لیسیدن آرنج شدیم و شروع کردیم به ماساژ دادن گردن و بد و بیراه نثار " آیا میدانید که" و نتیجه گیری اینکه زبان هرچقدر هم که مثل زبان نگین بانو دراز باشد و در کام نگنجد ، باز هم ممکن است به لیسیدن آرنج نائل نشود ! همینطور که مشغول ماساژ گردن و خوندن مطالب بودم به یه مورد جالب تر برخوردم ! " آیا میدانید که فاصله مچ دست تا آرنج درست برابر با اندازه کف پا ست ؟ " آقا یه " یا علی از تو مدد" گفتیم و رفتیم واسه آزمایش ! حالا همینجور که رو صندلی نشستم دست چپم رو صاف دراز کردم رو میز کامپیوتر و سعی میکنم پای راستم رو بالا بیارم که کف پامو بذارم بین مچ و آرنج دستم ! اصلاً هم حال اینکه از صندلی پیاده (!) بشم و این آزمایش رو روی زمین انجام بدم و دوباره برم بالا نداشتم ! آقا این صندلی گردون هی میچرخید و منم مجبور میشدم برای حفظ تعادل کف پامو که تا نزدیکیهای میز بالا آورده بودم بذارم زمین دوباره ! خلاصه اینکه اگه یه دوربین مخفی اون لحظات از من فیلم میگرفت بدون حتی یک لحظه معطلی منو میگرفتن و کت بسته تحویل دار المجانین میدادن ! بازم تلاش کردم .. بازم تلاش کردم ... و درست در لحظه ای که با موفقیت یک گام بیشتر فاصله نداشتم نزدیک بود با ملاج به طرف سرامیکهای کف اتاق سقوط آزاد کنم که باز تصمیم گرفتم بی خیال بشم چون حوصله توضیح دادن به مامورین اورژانس رو نداشتم نصفه شبی که : بابا داشتم آیا میدانید که آزمایش میکردم خوب ! و اما مورد بعدی : " آیا میدانید که هیچ موجود دیگری غیر از انسان قادر نیست به پشت بخوابد ؟ این دیگه رو صندلی نمیشد ! باید پیاده میشدم و روی زمین انجام میدادم ! این شد که پیاده شدم و روی قالیچه کوچیک وسط اتاق دراز کشیدم .. اونم به پشت ! و این بار من خود به چشم خویشتن ! دیدم که موجودات دیگه (!) هم میتونن ! خیلی هم خوب میتونن ! ..... من از همه شما ممنونم رفقا ! ممنونم که در پست قبلی اصلاً در مورد شعرم اظهار نظر نکردین ! البته میتونم درک کنم که فقط از شدت خوشحالی بوده و لاغیر ! بس که ذوق کرده بودین از برگشتن من ، اصلاً یادتون رفت بگین دستت بی معّیت پات نشکنه با این شعر گفتنت ! واسه همین میخوام یه مدتی عاقتون کنم ! میخوام یه مدتی اصلاً شعر نذارم اینجا ... تا وقتیکه خودتون بخواین .. تا وقتیکه بگین : نگین تو رو خدا ما رو از اشعار زیبا و نغزت (!) محروم نکن ! من که اشعارم رو از سر راه پیدا نکردم که ! سلاطین هفت کشور ، هفت ساله تقاضای شعر کردن از من ، ولی من پارتی بازی نکردم و گذاشتمشون ته صف !! اون وقت شما ... نمیدونم ... شاید یه روزی بخشیدمتون ! و بازم براتون شعر نوشتم اینجا ... شایدم نبخشیدم ! فعلاً به همین اکتفا کنین چون توقّع (!) بیجا مانع کسب است جانم !
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 12:31 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
آقا چه سلامی ؟ چه علیکی ؟ همین بود رفاقتتون ؟ اینهمه ادعّا .. اینهمه شعار .. اینهمه تظاهرات و راه پیمائی ! اینهمه تحصّن و اعتصاب !! آخرش فقط همین ؟ واقعاً که !! یعنی جداً که واقعاً که !
پیش خودم میگفتم حالا وقتی خداحافظی کنم برم ، وقتی بعد از چند روز بیام در وبلاگمو باز کنم میبینم همینجووووووور از دم پلّه ها (!) جنازه افتاده تا صدر پذیرائی !! گفتم حالا از کُشته پُشته ساختین !! گفتم حالا یکی خودشو تو شومینه جزغاله کرده ! دو سه نفر خودشونو از پشت بوم وبلاگ (!) پرت کردن کف حیاط .. یه چند نفری رگ خودشونو با تیغ سوسمار نشان زدن و با حالت بسیار فجیعی جون دادن ! ( رو بازوشون هم خالکوبی کردن : از غم دوری نگین ) ! لا اقل هفت هشت ده نفر از با کلاساش (!) از طریق خودکشی ژاپنی به سرای باقی شتافتند ! گفتم حالا همینجور آمبولانسه که "بی بوووووو بی بووووووو " کنان داره مغمومین و محزونین (!) حادثه خداحافظی منو میبره اورژانس ! گفتم حالا شیش نفر خودشونو از سر در وبلاگم خلق (!) آویز کردن و جنازه هاشون همینجور داره تاب میخوره !! ( عجب صحنه ایه ها خداییش ) !! گفتم حالا یه عده از شدت اندوهناکی !! زدن بغل دستیشونو نفله کردن و حالا به جرم ضرب و شتم در بازداشت بسر میبرن و من باید برم یه دانگ سند وبلاگم رو گرو بذارم که آزادشون کنن ! (بله ! همون یه دانگ کافیه چون وبلاگ من خیلی فی بالاست ) ! بازماندگان (!) هم همگی دچار دپراسیون حاد شدن و روزی سه بار پیاده از بلاگفا میرن پرشین بلاگ و دنده عقب برمیگردن در حالیکه زیر لب با خودشون حرف میزنن ! بهرحال مجدداً واقعاً که !! ما ز یاران چشم یاری داشتیم !! حالا مثلاً می مُـــردین اگه یه چند نفرتون بخاطر دل من دست به انتحار میزدین؟!! اما چه کنم ؟ مرده شور این دل رحیم رو ببره ! ( منظورم دل رحیم آقا نیستا .. منظورم دل رحیم خودمه !) چه کنم که بقول شاعر : نمکدان بی نمک شوری ندارد .. دل من طاقت دوری ندارد ! چه کنم که بقول شاعر : من نه آن رندم که ترک وبلاگ و ساغر کنم ! چه کنم که بقول شاعر : ثابت قدمی در ره وبلاگ چو ما نیست ! چه کنم که بقول شاعر : گر دنیی و عاقبت بیارند .. کین هردو بگیر و وب رها کن ! ما وبلاگ خود نمیفروشیم ! تو سیم سپید خود نگهدار !!! ( به من چه که قافیه نداره ! مگه شاعرش منم ؟ )! چه کنم که بقول شاعر ..... ( الان برق میره ) !!! میدونم روز اعتراف یکشنبه ست ! ولی از اونجائیکه من همه چیم ( به کلمه چیم دقت کنین ... چه با نمکه ) ! بر خلاف آدمیزاده ، امروز که سه شنبه ست میخوام اعتراف کنم که این خداحافظی من فقط یه خداحافظی ساده بود مثل همه خداحافظیا ... مثلا خود شما .. بله ! همین خود شما ! وقتی میخواین واسه خرید یه کاسه ماس ( چون ماستش کم چرب بود نوشتم ماس ..اگه ماستش پر چرب بود خودم بلد بودم بنویسم ماست !! ) بله ... میفرمودم ! وقتی میخواین واسه خرید یه کاسه ماس تا بقالی سر کوچه برید ، از اهل منزل خداحافظی نمیکنین ؟ خوب میکنین دیگه .. خوب منم داشتم میرفتم باغ .. اونم با فامیل شوهر ... اونم در حالیکه شام مهمون من بودن و من کلّی تریپ عروس کدبانو پیاده کرده بودم و یه عالمه سنگ تموم گذاشته بودم ... خوب گفتم ممکنه برم اونجا به رحمت ایزدی بپیوندم از شدت خستگی .. این شد که گفتم یه خداحافظی کنم و برم ... ولی اصلاً نمیدونم این شعر کنار وبلاگم چطوری منتقل شد تو پست جدید ! وقتی میگم این وبلاگو امام زمان اداره میکنه بیخود نمیگما !!! بهرحال بچه ها ! غرض از اینهمه گوهر فشانی ! اینکه : نگین شیراز همینه که هست ! حرف اول رو تو زندگیش شیطنت میزنه ! اصلاً اموراتش بدون چاشنی شیطنت نمیگذره ! مدلش اینجوریه ! یعنی بقول شاعر : اقتضای طبیعتش این است ! میخواین ؟ یا علی ... نمیخواین ؟ یا حسین ! برم تا برق نرفته یه شعر انتخاب کنم از دیوانم (!) براتون بنویسم ... بقیه حرفام باشه واسه بعد ! یه چیز جالب ! اگه یه روزی واقعاً بخوام این دنیای مجازی رو ترک کنم و بیام با دوستان عزیزم خداحافظی کنم ، دیگه هیچکی باور نمیکنه که دارم میرم ! شدیم ورژن مونث چوپان دروغگو رفت پی کارش !! در ضمن قصد داشتم از دوستانی که هنوز منو بحد کافی نشناختن و واقعاً فکر کردن این خداحافظی جدیّه ، عذر خواهی کنم اگه اذیت شدن .. اما بعد منصرف شدم .. دیدم لوس میشین ! منم خواننده لوس دوس ندارم !!! ........ نمایشگاه مار ......... پس پریشب ، مـار می دیدم به خواب / مارهائی بی شمار و بی حســاب مارهای رنگی و ریز و درشـــت / آن یکی بر سر پرید ، ایـن یک به پشـت ! هـــــــرکدام از بهر آزار حقیر ... / گشته پنهان زیر فرشی از حصیــــــــــر ! صبـــــــح ، بس آشفته و دل ناگران / گفتمی کـــــــــابوس خود با دیگران همســــرم تعبیر آن بر مال کرد ! / خواب من تنها ورا خوشحــــــــال کرد ! مادرم گفتا : یقیناً دشمن است / همسرم خندید : کان مادر زن است !! الغــــــــرض ، هر کس که خوابم را شنید / از برایش گفت تعبیری جدید ! صبح فردا چون "خبر" * تکثیر شد / خواب اینجانب چنین تعبیـــــــر شد : گشته بر پا یک نمایشگـــــــاه مار / پر تنوع ، گونه های بی شمــــــــــار مَردُم از هر گوشه و از هـــــــر طرف / بهـــــــر دیدن ، ایستاده توی صف شد خیالـــــــــــم راحت از تعبیر آن / گشتم آســـــــوده ز فکر دشمنان ! سوژه ای امّا به ذهنم جان گرفت / گشت آغــــاز و سپس پایان گرفت : دیدنی میشد یقیناً ، بچّه ها ! / گر که می آمد به خوابم ، اژدهــــا !!! ..... * روزنامه خبر جنوب پ.ن : دیروز عصر پدر و مادر عزیز و مهربونم بعد از یک سفر چهل روزه ، و بعد از سه بار کنسل شدن پرواز طی سه روز ، بالاخره به شهر گل و بلبل شیراز بازگشتند و ما به همین دلیل بسی خوشحال و مسرور میباشیم ... بازم پ.ن ! : همه تون صد و بیست ساله باشین دوستان ... صد و بیست سال عمر کنین با عزّت و سلامت .. آمین ... بازم هم (!) پ.ن : شمردم دیدم نود و دو تا علامت تعجب توی این پست و پی نوشت ها بکار بردم .. اینم هشت تای دیگه تقدیم به شما که سر راست بشه صد تا ( !! !! !! !! ) چه کنیم دیگه .. سینه سوخته ی رفاقتیم ...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 11:0 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
عجب رسمیه ...
رسم زمونه ... قصه ی برگ و ... باد خزونه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا میمونه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا میمونه ... ..... پ.ن : خداحافظ ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 20:24 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
سلام بر دوستان همیشه در صحنه !
واقعا فکر نمیکردم اینقدر از مشاعره استقبال بشه ... بابا عجب دوستان شعر دوستی داشتیم و خبر نداشتیم ! از همه دوستانی که در این مشاعره شرکت فعال ، نیمه فعال ، و غیر فعال (!) داشتند ممنونم .. بله ... اونائی که حتی بیتی به یادگار بر دیوار این کلبه محقر ننوشتند اما عطر حضورشون رو با تمام وجود احساس کردم ... از اونا هم ممنونم ... امروز دو تا سوال چهار گزینه ای دارم از شما .. دوست دارم مثل پست قبل همگی در کامنت دانی این کمینه حضور بهم رسانید ... در غیر این صورت منتظر پاسخ اپراتور بمانید !! ۱. علت اصلی قطع برق و خاموشیهای مکرر * الف . از ماست که بر ماست . ب . از دوغ که بر دوغ ! ج . از کشک که بر کشک ! د . تمام موارد !! ۲. چند روز قبل میخواستم کتلت درست کنم ... آخه من غیر از چرت و پرت گوئی کمی هم آشپزی بلدم ! خلاصه مواد ( خیال بد نکنین بابا ... مواد کتلت منظورمه ) که آماده شد ، من یه نگاه زیر چشمی به مواد ( منظورم مواد کتلته ) ! انداختم و با خودم گفتم : هلا ای نگین بانو ! بدان و آگاه باش که این مواد ( مواد کتلت رو عرض میکنم ) ! ۲۷ عدد کتلت خوشمزه و برشته به تو خواهد داد ! شاید باور نکنین ... نمیدونم ... شاید هم بکنین ... اما وقتی مواد ( مواد کتلت دیگه ) ! تموم شد شمردم دیدم دقیییییییقاً ۲۷ عدد کتلت برشته و لذیذ در دیس گل سرخی قدیمی یادگار مادر بزرگم به من لبخند میزنن ! الف . من آشپز بسیار بسیار ماهری هستم ! ب . من پیشگوی زبر دستی می باشم ! ج . شک نکنم که دور آینده باید نامزد انتخابات ر.ج بشوم !! د . هیچکدام ! گاه باشد که کودکی نادان به غلط بر هدف زند تیری !! ..... * من اسمی از سری لانکا آوردم ؟!!! پ.ن ضروری : والا ... بخدا ... به پیر .. به پیغمبر .. منظور من از "مواد" فقط مواد کتلت است و لاغیر !! حالا نهاااااااااایتش بشه مواد سالاد الویه ! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:44 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
دوست دارین در مشاعره شرکت کنین ؟
با این بیت زیبا شروع میکنیم : دلم از سینه به تنگ است خــــــدایا برهان هرکجا در قفسی مرغ گرفتــــــــاری هست .............. پ.ن : این آگهی بازرگانی نیست بخدا ! این فقط یه مشاعره ست ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 19:17 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
سلام علیکم !
امروز میخوام یه پست جدید بذارم اینجا ... یعنی نیّت اصلی من اینه که امروز اینجا رو بروز کنم ... اما یه نگرانی بزرگ هم دارم ... چه نگرانی ؟ عرض میکنم خدمتتون ! اگه وسط کار برق بره چی ؟ اگه بقول شیرازیا نیمه کاره دستمو بذاره تو رنگ و حنا چی ؟ اگه بشینم بنویسم و کلی زحمت مرتب کردنش رو بکشم و تا میام پستش کنم سر و کله بابا برقی پیدا شد که : هرگز نشه فراموش ... پست اضافی خاموش !! چی ؟؟ نگران نباشید دوستان ... خودم که نمردم که ... فکر اونم کردم ... یواشکی بهتون میگم چه فکری .. فقط بابا برقی نشنوه ها !! فکر کردم برم یه وبلاگ دیگه باز کنم ... بگین خوب ! بعد وقتی ناغافل برق میره و من نمیتونم اینجا رو بروز کنم ، بگین خوب ! خوب هیچی دیگه ! برم اونجا رو بروز کنم ! بععععععله دوستان ... هنوز مونده تا نگین بانو رو بشناسین ... بابا برقی فکر کرده میتونه حریف آی کیوی نگین بانو بشه ! غافل از اینکه : هنر نزد ایرانیان است و بس ... خصوصاً با آی کی یوی (!) کرگدس !!** وااااااااااای ... ماشا الله به شما !! حالا اینقدر حرف بزنین که برق بره ها !! من آخرش از دست شما خودمو میندازم زیر چرخای تایتانیک ! ...... سینــه مالامال درد است ، ای دریغـــا مرهمــــی * ای زن ! از اینجا برون شــــــو ، تا بیاسایم دمـــی ! کارهـــای خانه را بر دوش مـــــن می افکنــــــی ... گوئیــا پنداشتی جانا ، عیـــــــــــال رستمــــــــی ! مـــــــــــادرت پیــوسته تعــــــــریف از جمالت میکند پس چرا در پیش چشم من مثال شلغمــــــــی ؟! بس که مـــــــن کردم نگه ، بر هیکـــــــل ناساز تو شب به کابوسم فقـــــــط دیــــــو سیه آید همی ! کرده ای خانه خرابـــــــــــم با سفـــــــــرهای فرنگ دائماً در فکر خـــــــــــرج لیر و مارک و درهمــــــی ! زن !! بیا از من جدا شـــــــــو ، جان تنها عمهّ ات ! رحــم کن بر جان من ، خیلی نه ! تنها یک کمی ! مصرع اول ز حافـــــــظ ، باقی شعـــــــــر از نگیــــن مرحبا ! صد آفرین ! احسنت ! به به ! جانمی !! ... * یه روز داشتم دیوان خواجه رو ورق میزدم ، که در نهایت کمال (!) تعجب دیدم که این مصرع از شعر من ، عیناً در توی (!) یکی از غزلهای خواجه اومده !! اصلاً ناراحت نشدم که ! اصلاً بخدا ! بزرگوارانه (!) لبخندی زدم و نچ نچ کنان ،لپشو کشیدم و زیر لب گفتم : ای شیطون !! تو هم ؟!! ** نشنیدین تا حالا ؟ ای بابا ! کرگدس حاصل ازدواج کرگدن با خرمگسه دیگه !! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 10:13 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
دوستان پاک ! سلام ...
مطلب زیر همین الان به ذهنم اومد ... یعنی همین الان الان ! یعنی بمحض اینکه نشستم رو این صندلی ... ذهن خلاق رو میبینین ؟ !! ( ماشا الله یادتون نره .. دود کردن اسپند هم بلامانع است ) ! این مطلب ، هم خیلی کوتاهه ، هم خیلی لوس !! اما به شما امر میکنم خیلی با دقت بخونین و از خوندنش هم بی نهایت لذت ببرین !! نگین شیراز گفتن ... برگ چغندر که نگفتن ... دهه !! .... و اما مطلب : مرا گویند مشکلهای عشق از صبر بباید پدر پیر فلک را که دگر مادر گیتی چو تو فرزند خصال خویشتن باش !! ..... پ.ن : پیشاپیش از تشویق های گرم و صمیمانه شما تشکر کرده می باشم !
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 15:7 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|