![]() |
![]() |
|
| از آن شادم که در هنگامه درد ... غمی شیرین دلم را می نوازد |
|
سلام بچه ها !
این ایمیل هم اکنون از جهان آخرت به دستم رسید ! نمیدونم از کیه .. اما زیرش نوشته بود : یک مادر شوهر همیشه در صحنه ! و توی پرانتز اضافه کرده بود : ( شهیدان (!) زنده اند ، الله اکبر ) !! داغ داغه ! تازه از تنور در اومده ! بخورین تا سرد نشده ! ای وای نه ! ببخشید ... بخونین تا سرد نشده ! .......... این عروســـــــــــی که خداوند مرا کرده نصیب کاشکی قسمت آن گــــــــــرگ بیابان نشود ! حاصـــل زحمت سی ساله ی من داده به باد هیچکس مثل من ، از کرده پشیمــــان نشود هیچکس یا نشود مادر ِ شوهـــــــــــــر ، یارب یا اگر شد ، چو من ِ بی سر و سامان نشود ! گر کــُند قصد که یک روز فسنجـــــــــــــان بپزد هرچــــه گوئی بشود ، لیک فسنجان نشود ! کتلـــــــــــت سوخته ای داده به خورد پسرم ! گر خدا رحم کند ، حاجت ِ درمـــــــان نشود !! آنچنان وقت جدل نعـــــــــــره ی جانانه کشد ! که حریفش ، به خدا ، رستم دستان نشود ! سخنانش همه سرد و یخ و بی مزه و لوس ! اینچنین سرد و خنک ، برف زمستان نشود ! ای خدا ، مرحمتی کن ، پســــرم از دستش راهی کوچـــــــــه و ، مجنون ِ بیابان نشود !! ..... پ.ن : میخواستم فردا وبلاگ رو بروز کنم که مصادف با شب میلاد با سعادت مولا علی علیه السلامه ... اما از اونجا که یه روز خط اینترنت قطعه ، یه روزم که خط قطع نیست برق نداریم ! یه روزم که هردوش وصله ، من حسش رو ندارم ! خلاصه این شد که امروز این کارو کردم ... پیشاپیش این میلاد خجسته رو به تمام دوستان ، و روز مرد و روز پدر رو به دوستان مذکر تبریک میگم ... پدر مهربون من امسال شیراز نیست ... شما یه راهی سراغ دارین که بشه یه قواره پارچه کت شلواری رو ایمیل کرد شهسوار ؟ !!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:2 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
هرچی نگاه کردم لنگه کفشی دم دست تر از کفش مادرشوهرم نبود !
یا بعبارتی : قرعه فال به نام مامان یار (!) زدند ... آخی ... خدا رحمتشون کنه ... نمیدونم علیرغم اینکه خدای مهربون عروس گلی مثل من نصیبشون کرده بود چرا دق کردن ؟ !! خدا بهت صبر بده نگین بانو !!!
...... مادر ِ شوهر ِ من کاش دل سنگ نداشت دائماً با من مفلوک ، سر جنگ نداشت رحم بر روح و روان من مسکین می کرد مهربانی و وفا با دل غمگین می کرد شوهرم چون ز در آید ، چو ز حالم پرسد فوراً از وضع هوا از پسرش می پرسد ! گویدش : گل پسرم .. قند و گلابم ... عسلم ! خسته ای .. حرف نزن ! چای بخور ... گـــُمپ گلم ! شوهرم چون سفری با زن و فرزند کند زود فکر سفر هند و سمرقند کند ! چون که یک متر ز کرباس کنم پیراهن اطلس و ترمه ی زربافت نماید دامن ! دل من خون .. جگرم ریش .. خراب اعصابم رنگ و رخساره ی من زرد .. چنان مهتابم ! شده ام چون نی قلیان .. بل از آن نازکتر ! صورتم مثل لولو !! بلکه از آنهم بدتر ! بار الها .. سببی ساز که او قهر رود ! چند روزی ، چه شود گر که از این شهر رود ؟!! ..... آقا تا اینجاشو داشته باشین ! به اینجای (!) شعر که رسیدم ، یهو یه ندای غیبی دم گوشم زمزمه کرد که : ای عروس بی نوا ! چه کسی ضمانت کرده است آیا ؟ که مادر شوهر متدین و نماز خوان و اهل مسجد و منبرت ، به یکباره ترک سجاده نکند و روی به این دنیای مجازی نیاورد ؟ !! مگر نه اینکه فاصله بین کفر (!) و ایمان (؟) به باریکی یک تار موست ؟؟ اگر اینگونه شد ؟... اگر آمد و دید ؟... اگر آمد و دید و خواند ؟... اگر آمد و دید و خواند و خونش بجوش آمد ؟.... اگر آمد و دید و خواند و خونش بجوش آمد و .... ای باباااااااا ! باز شما گیر دادین به من ؟!! خلاصه مطلب .. این شد که قسمت بعدی که در زیر میخوانید .. نه ببخشید ! در پایین میخوانید .. به شعر بالا اضافه شد جهت پیشگیری از خطرات احتمالی ! ..... چون ز شوخی (!) گذریم و ز حقیقت گوئیم بهتر از مادر همسر به جهان کِی جوئیم ؟ !!!! او که پرورده پسر ، همچو یکی شیر ژیان داده شیرش ز وجود خود و .. از شیره ی جان با امید و دل خوش کرده پسر را داماد کی تواند که دهد حاصل زحمت بر باد ؟ مادر شوهر من همچو عسل شیرین است !؟!؟!؟!؟! وقت غمگینی من ، قدر خودم غمگین است همچو یک مادر دلسوز مرا پند دهد پند شیرین ، چو نبات و شکر و قند دهد ای خدا .. سایه ی او بر سر من باد مــــُدام خوبی او بوَد اصل سخن و ... جان کلام دست او گیرم و صد بار بر آن بوسه زنم گر فلک هم بزند طعنه به او ، من نزنم ...... خدا رحمتش کنه ... زن مهربونی بود ... اهل طنز نبود چندان ... اهل مسجد و منبر و سجاده بود ... اما یادمه یه بار که یکی از اشعارمو براش خوندم خیلی ذوق کرد ... شیطنت منو دوست داشت ... مهربون بود .. یادمه وقتی سالهای اول ازدواجم بچه دار نمیشدم مرتب بهم میگفت : دختر جون اینقدر دکتر به دکتر نکن ... وقتش که برسه بچه دار میشی ... و عجیبه که وقتی وقتش رسید ... خدا رحمتش کنه ... فلک مهلتش نداد وبلاگ عروسش رو ببینه ... دلم براش تنگ شده ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 14:49 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
قالب وبلاگم رو که نمیذارین سیاه کنم ... آگهی بازرگانی که نمیذارین پخش کنم ... دو روز که نمیذارین مثل بچه آدمیزاد ساکت بمونم و پا تو کفش این و اون نکنم ! بابا پس من بینوا چیکار کنم آخه ؟
آگهی هامو کجا پخش کنم ؟ شما کار و زندگی ندارین که هی هی ! میایین گیر میدین به من ؟ !!! خوبه برم فرار مغزها کنم یه گوشه دیگه وبلاگ بزنم واسه پخش آگهی هام ؟ هان ؟ خوبه ؟ جیغ میزنما !! بهرحال امروز فقط اومدم بگم : از کلیه خوانندگان و نوازندگان این کلبه صورتی که از طریق کامنت عمومی ، کامنت خصوصی ، کامنت نیمه خصوصی ( اینو تأییدش نکن نگین جان ) ! ، درج آگهی در رادیو ، ارسال تاج گل و نصب پارچه نوشت در جراید کثیر الانتشار ، جویای حال و بعضاً نگران حال اینجانب شدند ، ممنونم ... عزیزان ... من کماکان زنده ام و به امر خطیر نفس کشیدن مشغول ! ولی خوب اینم بگم که بخدا منم مثل همه یه آدمم ( البته اگه منو قابل بدونین ) ! ... منم مثل همه آدما ( جسارتاً ) ! کنج سینه م یه چیزی دارم به اسم "دل" ... این دل گاهی میگیره ... گاهی تنگ میشه ... گاهی هم بی صدا میشکنه ... آروم و بی صدا ...و عدل این شکستن مصادف میشه با یه روزی مثل روز زن ... اما چشم ... بخدا چشم ! قول میدم دیگه آگهی بازرگانی پخش نکنم ... قول میدم همون نگین شاد شاد شادی باشم که شما میخواین و دوست دارین ... چشم ... باور کنین چشم ... آخی ... جای بابا خالی که وقتی میگم چشم ، بگه : در بیاد ایشالا !! که چشمو میگی اما کار خودتو هم میکنی !! شاید همین امشب ... شاید هم فردا یه پست جدید میذارم اینجا ... یه پست شاد شاد شاد ... فقط باید فکر کنم ببینم حالا که قصد دارم پامو از کفش آقایون بکشم بیرون ( البته تا اطلاع ثانوی ) !! کفش کی دم راه افتاده که عین لنگه کفش بلورین سیندرلا قد پای من باشه و من پامو بکنم توش ! ....... پ.ن شاد شاد شاد : یه توپ دارم قلقلیه ... سرخ و سفید و آبیه ... میزنم زمین هوا میره ... نمیدونی تا کجا میره .. من این توپو نداشتم ... مشقامو خوب نوشتم ... بابام بهم عیدی داد ... یه توپ قلقلی داااااااااد !! ...... از همه تون ممنونم عزیزان ... از همه تون ... از صمیم قلب ... دعاگوی همه شما عزیزان ... نگین ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 15:59 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز این خاطر پریشان را میکشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتار خواهشی جانسوز از خدا راه چاره می جویم پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه می گویم آه ... هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراهست هر چه گفتم دروغ بود دروغ کی ترا گفتم آنچه دلخواهست ؟ تو برایم ترانه میخوانی سخنت جذبه ای نهان دارد گوئیا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد شاید این را شنیده ای که زنان در دل " آری " و ... "نه" به لب دارند ضعف خود را عیان نمیسازند راز دار و خموش و مکارند آه من هم زنم ‚ زنی که دلش در هوای تو میزند پر و بال دوستت دارم ای خیال لطیف ... دوستت دارم ای امید محال ... فــــــروغ فـــــــرخ زاد
...... پ.ن: از من است این غم که بر جان من است ... دیگر این خود کرده را تدبیر نیست پای در زنجیــــــــــــر مینالم که هیــــــــچ ... الفتم با حلقـــــه زنجیـــــــر نیست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 15:44 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
مرا در سینه پنهان کن رهم ده در دل پر مهر و احساست مرا مگذار تنها ، ای دلیل راه امیدم بهشتم ...آسمانم ... شعر جاویدم ... مرا بگذار تا زنجیری زندان غم باشم برایت قصه ها خوانم ... به پایت شعرها ریزم ... مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم ... مرا در دیده پنهان کن که شبها تا سحر رویای آن چشم سیه گردم مرا مگذار تا دور از تو ای هستی تبه گردم ... ز پایم بند دل مگشا ... مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم ترا از آرزوهایت جدا سازم ... ترا با کعبه دل آشنا سازم ... بیا با من بیا تا در میان موج دریاها ... میان گردباد سخت صحراها ... کنار برکه های غرق نیلوفر ... تهی از یاد فرداها ، زجام چشم های تو می ناب نگه نوشم منم آن مرغک وحشی ... قفس مگشا ... ز پایم بند دل را بر مدار ای آشنای من مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم ... سراپا گفتگو باشم شه من ... شهرزاد قصه گو باشم مران از سینه یادم را ، مرا از کف مده آسان منه امید جاویدم ، به لوح عشق من پایان...
هما میر افشار ...... پ.ن : چه غم دارم که این زهر تب آلود ... تنم را در جدائـی می گدازد از آن شادم که در هنگامه ی درد ... غمی شیـــــــرین دلم را می نوازد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:49 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
باز گشت غرور آفرین بانو نگین شیراز را به خاک پاک شیراز ، به عموم اهالی وبلاگستان تبریک و تهنیت عرض مینمائیم !
جمعی از کسبه محل ! ....... من برگشتم دوستان ... عین سنجد ! چشمتون روشن ! خوب .. کجای کار بودیم ؟ آهان .. اونجا که جوابیه اون آقاهه (!) رو براتون نوشتم و قول دادم که پست بعدی جوابیه من باشه ... منتظرتون نمیذارم ... بخوانید و بخندید ولی اسراف نکنید ! ....... "توکّل" * ، که با بنده داری ستیــــــــــز جوابـــم بدادی چنین تند و تیــــــــــــــــز ز ره آمـــــدی ، بر " نگیـــن " تاختـــــی سرائــــــی ز قهــــــر و ز کین ساختـــی گلستان طنــــز است اینجا ، ببیــــــــــن نه میدان جنــــگ و نه میدان میــــــــن ! سه سال است اینجا قلــــم میزنـــــــــم کسی چـــــون تو هرگــــز نشد دشمنم تو گفتی : نگیـــن جنگ دارد به شـــوی گنـــاه مــــــــرا ، ای برادر ، مشـــــــــوی مرا همســـری هست بس ایـــــــــده آل خوش اخلاق و خوش سیرت و با کمــال که تاج سر من ، همیــن شوهـــر است و مابین مــردان ، چنان گوهــــــــر است مرا هیــچ با وی سر جنـــــــــــگ نیست در او ، ذرّه ای ، رنـــگ و نیرنـــگ نیست خطاب نگیـــن بر همـــــــه مردهــاســت خطاب تو لیکن ، فقـط سوی مـــاست ! تو گفتی : " اگر عاقلی " ... مرحبـــــا !! به لطــــف و به آداب و فضــــــــــل شما ! تو گفتی که : در تابه ام چون نخـــــود !! برو لحظه ای فکـــــر کن پیش خــــــــــود نخود ، جاش در زودپـز هست و بـــس !! نگوئــــی دگر این سخن ، پیش کـــَس ! خلاصه ! به شعـــرم فقط هی (!) بخند چنین آتشیـــن خنجــــــــــر از رو مبند ! ....... * ـ حلالم کنید جناب توکّلی ! برای رعایت وزن شعرم ناچار شدم یکعدد "ی" ناقابل از فامیلی شریفتان بزنم ! ( اما در عوض اسم کوچیک شما رو ننوشتم ، بس که گـُلم من ) !!! جبران میکنم ایشالا ! یه "ی" طلب شما !
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 13:13 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|