تبليغاتX
نگیــــن شیـــــــــراز
........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر .......
ببین ببین تورو خدا ...

من فقط یه دونه .. فقط یه دونه  آگهی بازرگانی بین پست هام پخش کردم ، ببین چطوری اینجا رو گذاشتین رو سرتون !!

انگاری بمب منفجر شده اینجا !! یکی نشسته یه گوشه داره های های گریه میکنه !! یکی گریبان چاک داده و از اعماق ته دلش نگین نگین میکنه ! یکی از هوش رفته و دارن براش شربت قند درست میکنن !! یکی دیگه که اصلا بقچه شو بسته زده سر چوب گذاشته رو شونه ش و راه بیابون در پیش گرفته !!

چه خبره بابا ؟؟ نمردم که هنوز !! یه آگهی بازرگانی بود فقط ! باور کنین !! مگه ما چیمون از صدا و سیما کمتره ؟ !!

راستش این بنده خدا ( ابوالحسن خان ورزی رو عرض میکنم )  اومد یواشکی در گوشم گفت :

نگین جان ! عزیز دلم ! تو که وبلاگت اینقدر پر طرفداره و اینقدر مشهوری ( نوشابه خنک باشه لطفاً ... تگری ) !! بیا یه خانمی در حق من بکن و این شعر منو هم بذار تو وبلاگت بلکه خدا خواست و منم مثل تو مشهور شدم !!

آقا منم که حسسسااااااااا سسس !

خلاصه این شد که دیدین ... نه ببخشین !! خلاصه این شد که خوندین !! 

حالا پاشین اشکاتونو پاک کنین ، لباس مشکیا تونو هم در آرین !! و مثل بچه های خوب بشینین پست جدید رو بخونین و بعدشم دیگه قول بدین که اینجا رو اینجوری ریخت و پاش نکنین .. بسکه فریاد و فغان کردین پیوندهام همه به هم ریخته بود !! اونی که بالا بود اومده بود پایین و اونی که پایین بود پریده بود بالا !! دیشب تا صبح داشتم سر و سامون میدادم بهشون !! اما این بار اگه به همشون ریختین خودتونم باید زحمت مرتب کردنش رو بکشین !

و اکنون بخوانید ادامه ماجرای رزم نگین شیراز و جناب ( فلانی ) را ...

......

نگین داشت با شوهر خود ، ستیـــــــــــــز !

بپخت آشی از بهر او تند و تیـــــــــــــــــــــز !

ز فـــــــــــــردوسی اول سخـــــــــن ساز کرد

سپس سفــــــــره ی درد دل باز کــــــــــرد !

" زن و اژدها هــــــــــــر دو در خاک بــــــــه "

زمیـــــــن ، پــــــــــاک زین هر دو ناپاک به "

ز فردوسی ، این نظــــــــــــم کرده گــُزیــــن

دگــــــــر نظـــــــــم او را شنیده یقیــــــــــــن

" زنان را همیــــــــــــن بس که با کرّ و فــــر"

" نشینند و زاینـــــــــــــد شیـــــــــــــران نر "

اگر عاقلی (!) ، پس گذشتت چـــــــه شد ؟

که در تابه افتاده ای ، چون نخـــــــــــــود ؟!!

شنو پنــــــد مـــــــــــن ،  ای پسندیـــده زن

که بر آتش جنگ (!!!) ، دامـــــــــــن مــزن !!

زنان گر دلیـــــــــــــرند و پُر جنب و جــــــوش

گریزند ، چون جمله دیدند مــــــــــــــــوش !!

............

آقایان گرامی ، لطفا خودتون رو کنترل کنین و " احسنت " و " مرحبا " و "هبذا " و این صوبتا (!) رو بذارین واسه وقتی که دور هم جمع میشین و موج مکزیکی راه میندازین !!

خانمهای عزیز و نازنینم ، فداتون بشم الهی ، غصه نخورین !

از اونجائیکه ذوالفقار علی در نیام و زبان نگین در کام امری است محال ، و خدای مهربون زبون منو یه کوچولو (!) دراز خلق کرد که توی دهنم جاش نمیشه !!

پست بعدی جوابیه بانو نگین شیراز به این آقای محترمه که اگه خدا بخواد و آگهی بازرگانی نداشته باشیم ، میخونین همینجا !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 11:4  توسط نگیــن شیــــراز | 
 

 

                    آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره دل شسته بود

عکس شيدايی در آن آيينه سيما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايی نداشت

گر چه روزی همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

ديدم آن چشم درخشان را ولی در اين صدف

گوهر اشکی که من می خواستم پيدا نبود

بر لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

 

ابوالحسن ورزی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 4:11  توسط نگیــن شیــــراز | 
والا ... بخدا .. به پیر .. به پیغمبر ... به هرکی که میپرستین ، من هیچگونه ، تآکید میکنم .. هیچگونه خصومتی با آقایان محترم نداشته ، ندارم ، و نخواهم داشت !

اینا رو که من مینویسم و شما میخونین ، فقط بخاطر اینه که شاید گل لبخندی روی لبهای شما عزیزان بنشینه ، لبخندی که بد جوری باهاش قهر کردیم ما مردم این سرزمین ...

نگاه من به زن و مرد مثل نگاهم به دو نوع گــُل مختلفه .. هردوشون گـــُل هستن ... فقط متفاوتن ...

مثلا زن گل نرگسه و مرد گل گاوزبان !

یا مثلا زن گل نسترنه و مرد گل شب بو ... یا مثلا .. ای باباااا  !!  ول کنین دیگه  !!  گیر دادینا !!

اصلاً شما تصور کنین دنیایی که خالی از زن باشه ، واقعا چه دنیای سرد و بی روح و بی نمکی میشه ..

( خدا نصیب نکنه ... الهی توبه ) !!

یا همینطور یه دنیای بدون مرد رو هم تصور کنین ، چه دنیای بی رنگ و لوس و خسته کننده ای  میشه ..

( ولی خداییش اگه میشد عجب بهشتی میشد ) !!

بهرحال اینا رو گفتم که بدونین قدم که به چشم من میذارین و کلبه کوچیکم رو با عطر حضورتون معطر

میکنین ، اول باید بخندین .. یا حد اقل لبخند بزنین ..

و صد البته پس از شنیدن صدای بوق (!) ، بهره برداری سیاسی (!) بلامانع است !!

.....

یه غروب سرد زمستونی بود ... آسمون ابری و هوا بارونی ...شیشه های پنجره بخار گرفته .. بچه ها توی اتاقشون مشغول درس و مشق ... همسر عزیز تر از جانم مشغول مطالعه روزنامه ... شعله های شومینه گرم و بازیگوش و چشم نواز ... دو لیوان چای تازه دم ، یکی پر رنگ واسه همسر عزیز تر از جانم ... یکی کمرنگ واسه بانو نگین شیراز ! ...یه دست هنرمند رنگ زندگی پاشیده بود به در و دیوار خونه انگار ... سکوت دلنشینی بر فضای خونه حاکم بود ... از اون شبایی که سلطان جهانم به چنین روز غلام است و از این صحبتا !!

بلند شدم رفتم سراغ قفسه کتابا ... شاهنامه ... شاهنامه ... آره ... انتخاب خوبی بود برای اون حال و هوا ... کتاب رو روی زانوهام گذاشتم و باز کردم .. ( که فکر کنم اگه خود جناب حکیم ابوالقاسم رو روی زانوم نشونده بودم سنگینیش کمتر بود ) !!

گاهی همسرم از پشت صفحات نازک روزنامه ، و من از پشت کتاب قطور شاهنامه ( قافیه رو حال کردین ؟ ) یه نگاه گرم و عاشق کــُش به هم مینداختیم که یادمون نره چه زوج خوشبختی هستیم !

خوندم ... خوندم ... خوندم ... و مثل همیشه پیداش کردم ... بیتی که اصولاً برای رسیدن من به نیت شوم و اهداف پلیدم (!) سروده شده بود !!

زن و اژدها هر دو در خاک به ... زمین پاک زین هر دو ناپاک به

آررررره ؟؟  داشتیم جناب حکیم ؟؟؟  زن و اژدها هر دو در خاک به ؟؟؟ 

باشه .. باشه جناب ابوالقاسم خان ...  " بَـــرات داااااا رُم "  بقول خوزستانیا !! 

ولی یادت باشه خودت شروع کردیا !! خودت خواستی !! فردا روز از من گله نکن صحرای محشر !

از جناب حکیم تشکر کردم جهت همکاری صمیمانه بابت سوژه شیطنت و از ایشون خواهش کردم که برگردن سر جای خودشون تو قفسه !! و بسرعت میگ میگ ( همون شخصیت کارتونی )

قلم و کاغذی فراهم کردم و ...... فعولن فعولن فعولن فعل کنان زدم به قلب دشمن !!

......

شنیدم که فردوســـــی ، آن کانِ پند

کازو پایه ی شعــــــــــر ما ، شد بلند

سروده ست بیتی ، ز تلخی چو زهر

زمانی کـــــــه با خانمش بوده قهر !!

"زن و اژدها ، هر دو در خــــــاک به "

"زمین پاک زین هــــــر دو ناپاک به "

بلی ! ظاهـــــــــــراً خانم و اژدها ...

ندارند در عهـــــــــــــد ایشان ، بها !

ولی مَـــرد حیف است در زیر خاک !

چه حاصل چو مَـردی رود در مُغاک ؟

چو مَردی بمیرد ، به خــــاکش نهند

پس از آن اگر کود و آبش دهنــــد !!

بروید ز یک مَرد ، هفتـــــــــــــاد مَرد

و بیرون کند سر (!) از آن خاک سرد

.....

اگر مُرد مَردی ، به دریا فکـــــــــــــن

که آسوده گــــردی ز رنج و مِـــحَن !

به دریا شود طعمه ی کوســـــه ها

زند کوسه بر پیکـــرش ، بوسه ها !

اگر کوسه قـــــدری کند نوش جان !

بمیرد همان دَم ، ز تلخـــــــیّ  آن !

...

بدینسان ، دو منظور حــاصل شـــــود

جهان خداوند ، کامـــــــــــل شــــــود !

که هم مَـــرد و هم کوسه گیـــرد زوال

جهان چون بهشتی شـود ، ایده آل !

......

آقایان محترم به دل نگیرین و بفکر جوابیه هم نباشین ... چرا ؟ عرض میکنم خدمتتون !

به فاصله يك هفته از چاپ سروده من در روزنامه ، یه جوابیه به این گندگی (!) از طرف آقايي توي روزنامه چاپ شد كه من فهميدم دست بالاي دست بسيار است !

نامردا !!!!!

پست بعدی ، جوابیه اون آقا ، به سروده بالاست ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 13:48  توسط نگیــن شیــــراز | 
بزودی در این مکان پست جدید نصب خواهد شد !

پ.ن : از کرامات شیخ ما چه عجب ... شیره را خورد و گفت شیرین است !

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 22:44  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
خان دايـي عزيـــــــــز و گرامي
فتو بلاگ پوريا ... عزيز دلـــــــم
اونی کـه مثل هیچکس نیست
پرنس کـــوچـــولــوی شرقــــی
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختــــــــر هـمسایه نـازنینــــم
رند عالـــــم ســـوز
پونـــــــی هــای عـــــــزیــــــــز
کلمــــــه
قاصـــــدک مهـــــربونــــــي ها
افـســــــانه عـــــــزيـز خــــودم
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقــا اجازه ؟
شــيخ عيســــــي ابـو زيـــــــد
كــاكـــــــه تيـغــــــــــــــــــــون
مــحـــــــــرمـــــــــانـــــــه هــا
شيرين عزيز
آشـپزخـانه خــديجـه سـلـطــان
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
مـحمـــــــــــــد جــاويــــــــــــد
اصلا به ما چه ؟
خـلــــــــــــــوت لـيــــــــــــــــلا
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
پروانــــــه عزيـــــــــــــــــز
فرزند هميــــن آب و خاك
آردهــــــــاي بيختـــــــــه
يواشكـــــــــــــــــــــــي
مهــــــــــري عزيـــــــــز
نســــــــــرين نازنيـــــن
يك اهري و اتفاقات ساده
نگاهـــــــــــي دوبــــــــاره
نــــــــــو يــــــــســـــنـــده
يـــــــــــادي كــــــــــــــــن
آميــــــرزا قشـــم شـــــم
علي اصغر نجفي ( اغو )
غمين
شمعــــــدانيهاي قرمــز
پلخمون
زينب سادات عزيز
ترمه هاي رنگي مادر بزرگ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM